انسان فنا پذیر است<براي امتحان>خيام
انسان فنا ناپذیر است
کاروانی در حرکت است به نام انسان که خود ما نیز جزئی از آنیم ونمی دانیم ابتدا و انتها آن کجاست؟
از آن زمانی که از مادر متولد شده ایم، در تکاپوی این کاروان شرکت جسته ایم و چند سالی با آن همراهیم و سرانجام از آن جدا می شویم و جسم خود را که از خاک بوده، به خام می سپاریم.
هنگامی که مودک ناتوانی بودیم، وابسته به پدر و مادر بودیم و به طفیل ایشان راه می پیمودیم و همینکه رشد یافتیم مستقل شدیم و باز هم با کاروان به راهمان ادامه دادیم.
آیا با مردن، فانی می شویم و در این "دریای ناپیدا کرانه " گم و محو می شویم یا نه؟
آیا زندگی انسان یعنی همین زندگی دنیا که مرگ پایان آن است. یا اینکه مرگ، خود آغاز یک زندگی نوین است؟
آیا ابتدا زندگی، همان لحظه انعقاد نطفه است یا اینکه باید برای آن آغازی دیگر جستجو کرد؟
خلاصه اینکه : آیا انسان یک موجود تک حیاتی است یا یک موجود چند حیاتی و اگر یک موجود چند حیاتی است، دارای چند حیات است؟
این سوالات، از اهمیت فراوان برخوردارند، هیچ فیلسوفی نتوانسته است از کنار این سوالات، بی تفاوت بگذرد، هیچ پیامبری نیامده، مگر اینکه سعی کرده، به سوالات پاسخ صریح و قاطع بدهد، هیچ یک از کتب آسمانی درباره اینگونه سوالات سکوت نکرده اند. قرآن نیز به عنوان آخرین کتاب آسمانی ومتمم و مکمل همه ادیان الهی و حلال مشکلات عقلی فکری بشر، جای هیچگونه سوال و ابهامی برای احدی باقی نگذاشته است.
به طور کلی درباره انسان ، دو احتمال ، بلکه دو نظریه موجود است: یکی اینکه انسان موجودی : تک حیاتی" و دیگری اینکه : موجود است " چند حیاتی".
نظریه مادیین:
آنها که نظریه نخستین را دنبال کرده اند، با یک نظر سطحی، زندگی را درهمان چیزی که مشاهده می کندد خلاصه کرده اند و معتقدند که با انعقاد نطفه، انسانی موجود می شود و با از کار افتادن بدن، نابود و فانی می گردد.
بدیهی است که مادیین، طرفدار این نظریه اند، اصولاً آنها هستی را مساوی ماده می دانند. حیات در نظریه آنها عبارت است از آنچه از ترکیب بسیار دقیق و پیچیده اتم های گوناگون با یکدیگر پدید می آید و مرگ ، عبارت است از قطع رابطه ترکیبی آنها و راز و رمز دیگری که ناشناخته ومجهول باشد وجود ندارد .
امام الهیون ، این نظریه را نپذیرفته اند. انها انسان را یک موجود " چند حیاتی" می دانند.
بدیهی است که در مکتب انبیاء، از همین نظریه حمایت شده و اصولاً باید گفت: طراح و ابداع کننده این نظریه پیامبرانند.
امام طرفداران این نظریه نیز با یکدیگر اختلاف دارند زیرا هنموز هم جای سوال است که اگر انسان یک موجود " چند حیاتی" ، تعداد این حیات ها محدود است یا نامحدود و اگر محدود است، چندتاست و اولین حیات انسان از کجا و چگونه آغاز می شود؟
مسأله نفس:
در اینجا مسأله نفس هم قابل مطرح است، آیا وجود نفس قبل از بدن است یاهمراه بدن یا بعد از بدن؟
آیا نفس و بدن دو موجود مستقل و جدای از یکدیگرند که با یکدیگر اتحاد پیدا کرده اند یا اینکه همانطوری که گل از تکامل درخت پدید می آید، نفس نیز از حرکت جوهری بدن و تکامل آنبه وجود می آید؟
کاشکی هستی زبانی داشتی
تا زهستان پرده ها برداشتی
هر چه کوییم دم هستی از آن
پرده دیگر بر او بستی بدان
افلاطون، برای نفس مقام و منزلتی قبل از بدن معتقد بود و او را موجودی علوی می شناخت که قبلاً با "رب النوع ها" یا " مثل" دمساز بود وهمه حقایق را درمرتبه اعلی به علم حضوری می دانست و چون از آن مرتبه تنزل کرد وبه عالم خاکی آمد و با بدن، همراه شد، همه آنچه می دانست فراموش کرد.
اما نظر به اینکه انواع موجودات محسوس این جهان، هر کدام مثال یا رب النوعی در عالم بالا دارند که میان آنها شباهتهایی وجود دارد، نفس از دیدن اینها به یاد معلومات قبلی خود می افتد و به همین جهت است که : علم به نظر وی "تذکر" و یادآوری است، نه آموختن چیز جدید.
بدین ترتیب، افلاطون، علاوه بر اینکه معتقد به قدیم بودن نفس است، به "ثنویت" و دوگانگی نفس و بدن نیز معتقد است. چنان که ارسطو نیز که خلقت نفس را بهمراه بدن پذیرفته است، ناگزیر است این دوگانگی را قبول کند.
نظریه حرکت جوهری:
جالبترین نظریه، همان نظریه حرکت جوهری و دید آمدن نفس از تکامل بدن است.
ایت نظریه بدیع از صدرالمتألین شیرازی است. به نظر وی چنین نیست که نفس و بدن، دو موجود متمایز بوده که یکی از آنها قدیم و دیگری حادث، یا هر دوی آنها حادثند و با یکدیگر هماهنگ شده اند. بلکه آنچه از ابتدا خلق می شود همان بدن است، بدن در ابتدا خصیصه نباتی و حیوانی دارد همینکه به مرحله ای از کمال رسید، دارای نفس می شود و بنابراین نفس جدای از بدن نیست. بلکه محصول خود بدن است و همان طوری که بوی گل از گل و میوه از درخت، جدا نیست، نفس هم از بدن جدا نیست. البته ، کم کم به مرحله ای می رسد که می تواند از بدن جدا شود و مستقلاً زندگی کند.
حضرت علامه طباطبایی (مدظله) از جمله "ثم انشانا خلقا آخر" همین مطلبرا استفاده کرده اند و بنابراین ، از نظر قرآن ، همین نظریه ، معتبر است.
جمله فوق به دنبال آیاتی آمده که بیانگر مراحل خلقت انسان است. نخستین مرحله، خاک است. خاک در مسیر "شدن" و حرک جوهری خود، نطفه می شود و نطفه به صورت "علقه" یا خون بسته در می آید و خون بسته، به شکل "مضغه" یعنی گوشت جویده در می آید و مضغه استخوان و اسکلت بدن یک انسان می شود و سرانجام بر این اسکلت استخوانی ، گوشت پوشانده می شود.
وقتی بدن کودک ، در حرکت جوهری خود به این کرحله رسید، آفریدگار، او را مخلوق دیگری می سازد که در حقیقت مظهری از استعدادها و عقل و عواطف انسانی است و اینجاست که گفته می شود:
فتبارک الله احسن لخالقین
بزرگ خداوندی که بهترین آفرینندگان است.
پس از این مرحله نیز مراحلی دیگر در پیش است که مشخص ترین آنها پس از تولد ، مرحله کودکی و مرحله جو.انی و مرحله پیری است.
اما همه این مراحل ، جلوه های مختلف یک حیات است حیاتی که طبیعی و مادی است و برای همه ما محسوس است و می دانیم که با مرگ نیز پایان می پذیرد. حیاتی که ، هیچ کس نمی تواند منکر شود که جنبه سازندگی برای شخصیت انسان دارد و هر کسی آنگونه که شخصیت خود را ساخته، زندگی این جهان را به پایان می برد و در زندگی های دیگر معتقدند – آنگونه که در این دنیا خود را ساخته، ادامه حیات می دهد.
انسان چند موتی و چند حیاتی:
از نظر قرآن کریم ، انسان چند موتی و چند حیاتی ، سه موت و سه حیات دارد ، ولی بعضی از مکاتب و جمعی از متفکران برای انسان، بیشتر از این ها به موت و حیات معتقدند.
به عنوان مثال، کسانی که قائل به تناسخ شده اند، برای حیات و موت انسان حدو مرزی مشخص نکرده اند، به نظر انها انسان اینقدر باید در این دنیا بمیرد و با بدنی دیگر زندگی خود را از سر گیرد، تا به تدریج به کیفر اعمال بد خود برسد و تکامل پیدا کند و به جایگته اصلی خود صعود نماید.
افلاطون ، معتقد است که یک مرد، بر حسب تنزل مقامی که پیدا می کند، هنگامی که می میرد، روحش وارد بدن یک زن، یک حیوان، یک درخت یایک سنگ می شود و باز بر حسب ارتقاء مقامی که پیدا می کند روحش از سنگ ، به درخت و از درخت، به حیوان و از حیوان به بدن یک زن و از بدن زن به بدن یک مرد، منتقل می شود تا سرانجام بر اثر پاک شدن و تکامل یافتن به عالم مثل برسد.
برحسب این نظریه ها مرگ و زندگی انسان، حد و مرز معین و مشخصی ندارد و شاید صدها بار تکرار شود.
مطابق نظریه قرآن، نه تنها مرگ و زندگی انسان محدود است، بلکه کیفیت آن نیز با آنچه در بالا ذکر شد،مغایر است.
رد نظریه تناسخ:
اصولاً چه ضرورتی دارد که انسان چندین بار دوران کودکی و جوانی و پیری را پشت سر بگذارد؟ چرا اینهمه تکرار مکررات؟ یکبار زیستن در این دنیا برای کسانی که می خواهند خود سازی کنند، کافی است، انهایی هم که نمی خواهند از امکانات گسترده این جهان در راه خود سازی استفاده کنند ، صد بار یا هزار بار هم که زندگی را از سر گیرند و به آخر برسانند، معلوم نیست تغیر مسیردهند.
قرآن مجید در اینباره می گوید:
و هم یصطر فیها ربنا اخرجنا نعمل صالحا غیر الذی کنا نعمل اولم نعمرکم مایتذ کرفیه من تذکر و جائکم النذیر (فاطر 37).
آنهایی که در دوزخ گرفتار کیفراعمال خود هستند ، می گویند: پروردگارا، ما را از اینجا خارج گردان تا عمل شایسته ای غیر از آنچه قبلاً انجام داده بودیم، انجام دهیم، ولی به آنها گفته می شود: آیا آن اندازه عمری که برای تذکر و بیداری کافی است به شما داده نشد و آیا پیامبری که شما را از خطرات و مهالک آگاه گرداند، به سوی شما نیامد؟
اگر انسان تصمیم بگیرد که از فرصت استفاده کند، زندگی این جهان فرصت بسیار گران بهایی است. کسی که از این فرصت استفاده نمی کند و دنبال شهوات و حرص و آز و هواهای نفسانی می رود، به هیچ وجه معذور نیست و بنابراین، هنگامی که در دم مرگ، آرزوی بازگشت می کند، باید پاسخ دندان شکن بشنود.
حتی اذاجاء احد هم الموت قال رب ارجعون لعلی اعمل صالحا فیما ترکت کلا . آنها کلمه هو قائلها و من ورائهم برزخ الی یوم یبعثون (مومنون100).
همینکه مرگ یکی از آنها فرا می رسد، می گوید: پروردگارا مرا باز گردان ، شاید در آنچه ترک کرده ام، عملی شایسته انجام دهم، نه چنین است، این سخنی است که گوینده اش اوست و پشت سر ایشان عالم برزخ است که تا روز قیامت ادامه دارد.
به چه دلیل، اگر زندگی دنیوی افراد منحرف تکرار شود به راه راست و صراط مستقیم الهی قدم می گذارند؟ وقتی برای کسی مبدأ . معاد و وظائف فردی و اجتماعیش مشخص شد و در عین حال در پی شهوات بود، اگر صد بار هم بمیرد و زنده شود باز هم به راه خویش ادامه می دهد، قرآن مجید درباره کسانیکه می گویند: کاش به دنیا برمی گشتیم و آیات خدا را تکذیب نمی کردیم و در صفت اهل ایمان در می آمدیم ، می گوید:
و لوردو العادو المانهواعنه (انعام 28).
اگر بازگردانده شوند، به همان کارهایی دست می زنند که از آنها نهی شده اند.
از این آیات، به دست می آید که از نظر قرآن، بازگشت به زندگی این دنیا برای آنهایی که می خواهند برگردند و جبران گذشته بنمایند، غیر ممکن است.
رجعت:
اما در بعضی از موارد، نمونه ایی از بازگشت بعضی از افراد به دنیا داریم که به خاطر مصالح دیگری بوده و مطابق روایات، بازگشت به دنیا یا رجعت، در عصر ظور حضرت مهدی (ع) نیز انجام می گیرد.
آیه 259 و 260 سوره بقره نمونه هایی از زنده شدن مردگان را ارائه می دهد.
ایننمونه ها را خداند به این جهت ارائه داده است تا مردمی که زنده شدن مردگان را چیزی غیر قابل قبول یا تصور ، خیال می کردند ، آنها را به چشم بنگرند و اعتقاد و اطمینان پیدا کنند.
در همان آیه 29 سوره بقره ، که بیانگر این است که عزیر بعد از یکصد سال زنده شده و روی هم قرار گرفتن استخوان های متلاشی شده الاغ خود و زنده شدن آن را تماشا می کند. چنین آمده که : عزیر، وقتی از قریه ویرانه ای می گذشت، از خود می پرسید: انی یحیی هذه الله بعد موتها؟
چگونه خداوند این مردگان را بعد از مرگ، زنده می ککند؟
از این جهت، هنگامی که عزیر زنده شد، به او گفته شد:
انظر الی حممارک(به خرت نگاه کن)
هین عزیرا در نگر اندر حیرت
که بپوسیده است و ریزیده پرت
پیش تو گرد آوریم اجزایش را
آن سر و دم و دو گوش و پاش را
دست نی و جز و بر هم می نهد
پاره ها را اجتماعی می دهد
در نگر در صنعت پاره زنی
کو همی دوزد کهن بی سوزنی
ریسمان و سوزنی نه وقت خرز
آنچنان دوزد که پیدا نیست درز
چشم بگشا حشر را پیدا ببین
تانماند شبهه ات در "یوم دین"
تا ببینی جا معیم راتمام
تا نلرزی وقت مردن ز اهتمام
همچنانکه وقت خفتن ایمنی
از فوات جمله حس های تنی
بر حواس خود نلرزی وقت خواب
گرچه می گرد پریشان و خراب
قرآن و نظریه موت و حیات:
اکنون مظریه قرآن را درباره اینکه انسان دارای سه موت و سه حیات است، تفصیل و توضیح می دهیم.
اولین موت انسان ، قبل از حیات او در این جهان است قرآن مجید، در اینباره می گوید:
کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون (بقره 28).
چگونه بخداوند کفر می ورزید و حال آنکه شما مرده بودید و خداوند به شما حیات بخشید. سپس شما را می میراند، سپس زنده می کند ، سپس بسوی او باز می گردید.
حیات یک انسان از هنگامی آغاز می شود که نطفه در رحم مادر منعقد می گردد، از آن زمان خداوندد به انسان حیات می بخشد، قبل از این حیات، او مرده بود.
بدین ترتیب، اولین موت و اولین حیات انسان مشخص می شود، در همین آیه از یک موت و یک حیات دیگر نیزگفتگو شده است. ( ثم یمیتکم ثم یحیکم) لکن برای کامل شدن بحث، باید از آیه زیر هم استمداد کنیم:
قالو ربنا امتنا اثنتین و اوحییتنا اثنتین فاعترفنا بذنوبنا فهل الی خروج من سبیل(غافر 11).
گفتند: پروردگارا، دوبارما را میراندی و دوبار ما را زنده گرداندی.
از اینرو به گناهان خود اعتراف کردیم، آیا راهی بسوی خارج شدن وجود دارد؟
در این آیه، سخن از موت (مرگ) نیست. بلکه سخناز اماته (میراندن) است و معلوم می شود که انسان ، غیراز موتی که قل از زندگی این دنیا دارد، دو اماته هم درپیشدارد. همانطوری که بعد از موتی که قبل از زندگی این دنیاست، یک احیاء است، بعد از هر اماته ای هم یک احیاء است.
بنابراین ، بعد از موت اول، حیات دنیوی است و بعد از موت دوم، که پایان حیات دنیوی است، حیات دیگری است که همان حیات برزخی است و بعد از موت سوم ، که پایان حیات برزخی است، حیات دیگری است که حیات اخروی نام دارد.
پس انسان سه حیات دارد: 1- حیات دنیوی 2- حیات برزخی 3- حیات اخروی و قبل از هر کدام از این سه حیات، یک موت هم دارد و بنابراین، انسان موجودی سه موتی و سه حیاتی است.
نکته ای که از آیه فوق استفاده می شود، این است که انسان در فاصله میان حیات دنیوی و حیات اخروی، معدوم نمی شود بلکه به حیاتی دیگر زنده است که با الهام از خود قرآن کریم، ما آن را حیات برزخی نامیدیم، زیرا قرآن می گویدک
و من ورائهم برزخ الی یوم یبعثون.
این فاصله یا برزخ میان دنیا و آخرت، خود حیاتی دیگر است که با استفاده از آیه 11 سوره غافر ما آن را احیاء دوم نامیدیم زیرا واضح است که دو احیاء و دو اماته ای که در آیه مذکور مورد توجه است، یک نتیجه بر آن مترتب شده و آنهم عبارت است از : اعتراف به گناه . یعنی انسان به واسطه دو احیاء و دو اماته، اعتراف به گناه کرده است. بدیهی است که زندگی دنیا برای همه گنهکاران همراه با اعتراف به گناه نیست. بلکه تنها زندگی برزخی و زندگی اخروی است کههمراه با اعتراف به گناه است.
به علا.ه، اگر انسان در عالم برزخ، حیات نداشته باشد دو اماته (میراندن) هم ندارد، بلکه تنها یک اماته دارد که آن هم به هنگامی است که از این دنیا رحلت می کند و بنابراین یک موت (قبل از زندگی این دنیا) و یک اماته (به هنگام رحلت از این دنیا) دارد و به همین دلیل، دو احیاء دارد که یکی مربوط است به دنیا و دیگری مربوط است به آخرت.
اما چنانکه گفته ایم، انسان یک موت و دو اماته و به همین دلیل، سهاحیاء دارد و از همین جا حیات برزخی هم اثبات می شود.
مولوی در داستان بلال، این حقیقت را اینگونه توضیح داده است:
چون بلال از ضعف شد همچون هلال
رنگ مرگ افتاد بر روی بلال
جفت او دیدش بگفتا: و احرب!
بس بلالس گفت: نه نه ، واطرب!
تا کنون اندر حرب بودم ز زیست
تو چه دانی مرگ چون عیش است و چیست؟ !
گفت : جفتش الفراق ای خوش خصال!
گفت : نه نه، الوصال است الوصال
گفت جفت: امشب غریبی می روی!
از تبار و خویش غایب می شوی!
گفت : نه نه ، بلکه امشب جان من
می رسد خود از غریبی در وطن
گفت: رویت را کجا بینیم ما
گفت : اندر حلقه خاص خدا
حلقه خاصش به تو پیوسته است
گر نظر بالا کنی نه سوی پست
اندر آن حلقه ز رب العالمین
نور می تابد چو در حلقه نگین
گفت: ویران گشت این خانه، دریغ!
گفت: اندر مه نگر، منکر به میغ
کرد ویران تا کند معمور تر
قومم انبه بود و خانه مختصر
بدین ترتیب، معلوم می شود که انسان نه به طور موقت فنا می پذیرد و نه به طور دائم. انسان موجودی است که با ابدیت پیوند خورده ، نه با ازلیت و همانگونه که با تولد شدن از قفس تنگ رحم مادر، آزاد می شود و به جهانی وسیع و پهناور، قدم می گذارد، به هنگام مردن، در حقیقت ، بهجهانی که در مقایسه با این جهان، همچون این جهان است در مقایسه با رحم، قدم می گذارد و اگر "بلال وار" زندگی این جهان را سپری کرده باشد گویی از خانه ای تنگ و تاریک، به کاخی با عظمت و وسیع وارد می شود
من چو آدم بودم اول حبس کرب
پر شد اکنون نسل جانم شرق و غرب
من گدا بودم در این خانه چو چاه
شاه گشتم قصر باید بهر شاه
قصرها خود مرشهان را مانس است
مرده راخانه و مکان گوری بساست
انبیاء را تنگ آمد این جهان
چون شهان رفتند اندر لامکان
گرنبودی تنگ این افغان ز چیست؟
چون دو تا شد هر که در وی بیش زیست؟
این زمین و آسمان بس فراخ
سخت تنگ آمد به هنگام مناخ
رابطه خواب و مرگ:
در قرآن مجید ، خواب و مرگ، از یک مقوله معفی شده است همانطوری که خواب رفتن به معنی نیستی و نابودی نیست ، مردن و به تعبیر قرآن "اماته" هم نیستی و نابودی نیست.
تنها فرقی که در قرآن میان مرگ و خواب گذاشته شده این است که مدت جدا شدن نفس از بدن در مورد خواب، کوتاه و در مورد مرگ طولانی است. به این آیه توجه کنیم:
الله یتوفی الا نفس حین موتها والتی لم تمت فی منامها فیمسک التی قضی علیها الموت و یرسل الاخری الی اجل مسنمی (زمر42).
خداوند، نفوس را در موقع مردن و خواب ، می گیرد. آن را که مرگش فرا رسیده ، نگاه می دارد و دیگری را تا مدتی معین به سوی بدن می فرستد.
از این آیه هم به خوبی استفاده می شود که مردن بعد از زندگی دنیا، به معنی فنا و نیستی کامل انسان نیست، بلکه جدا شدن نفس از این بدن است. همچنانکه خواب هم چیزی غیر از این نیست.
هر شبی از دام تن ارواح را
می رهانی می کنی الواح را
میرهند ارواح هر شب زین قفس
فارغان از حکم وگفتار و قصص
شب ز زندان بی خبری زندانیان
شب ز دولت بی خبر سلطانیان
نی غم و اندیشه سود و زیان
نی خیال این فلان و آن فلان
وز صغیری باز دام اندر کشی
جمله را در داد و در داور کشی
فالق الاصباح، اسرافیل وار
جمله را در صورت آرد زان دیار
روح های منبسط را تن کند
هر تنی را بار آبستن کند
اسب جان ها را کند عاری ز زین
سر "النوم اخ الموت" است این
لیک بهر آنکه روز آیند باز
برنهد بر پاش پابند دراز
تا که روزش واکشد زان مرغزار
وز چراگاه آردش در زیر بار
حیات طیب:
آنچه تا کنون درباره موت و حیات گفتیم، عمومی و همگانی بوده. یعنی همه انسان ها دارای سه حیات دنیوی و برزخی و اخروی و سه موت هستند و از این لحاظ میان مومن و کافر هیچگونه فرقی نیست؟
اما قرآن از حیات دیگری گفتگو می کند که گاهی آن را "حیات طیب" می نامد و گاهی هم انرا نتیجه استجابت دعوت پیامبر معرفی می کند.
درست است که بخشنده حقیقی این حیات هم خداست لکن باید توجه داشته باشیم که زمینه ساز آن خود انسان است، انسان اگر با داشتن ایمان، در جستجوی انجام عمل صالح باشد خداوند به او "حیات طیب" می بخشد.
قرآن در این باره می گووید:
من عمل صالحا من ذکر اوانثی و هو مومن فلنحیینه حیاه طیبه (نحل 79).
هر زن و مرد مومنی ک عمل شایسته انجام دهد، به او "حیات طیب" می دهیم.
در حقیقت، این حیات طبیعی به منزله سرمایه ای است در دست انسان که اگر آن را در راه عمل صالح به کار اندازد، به وسیله آن به حیات طیب می رسد و اگر در راه عمل نا صالح به کار اندازد، به حیات خبیث می رسد که البته ، ادامه و استمرار پیدا می کند و با پایان گرفتن حیات دنیوی، قطع نمی شود.
برای انجام عمل صالح و رسیدن به "حیات سیب" باید از دستورات و راهنمائی های پیامبر خدا الهام گرفت و دعوت او را پاسخ مثبت گفت:
قرآن مجید در این زمینه می گوید:
یا ایها الذین آمنوا استجیبوالله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم (امفال 24).
ایمومنان، خدا و رسول را استجابت کنید: هنگامی که رسول شما را دعوت کند به آنچه شما را حیات می بخشد.
اینهمان حیات طیب است که زائیده اعمال صالح و ایمان و استجابت دعوت پیامبر است. همانطوری که حیات طبیعی دنیوی زائیده ترکیبات مادی اجسام طبیعت است، این حیات طیب هم زائیده عناصری است که عبارتند از : ایمان، عمل صالح و استجابت پیامبر، این حیات معنوی مثل حیات مادی نیست کهپایان پذیر باشد و حتی مثل حیات برزخی هم نیست که با موت برزخی به پایان برسد، بلکه تا ابد ادامه پیدا می کند.
بدیهی است که آنهایی که : راه ایمان و عمل صالح و استجابت پیامبر را اختیار نمی کنند و از حیات طیب، محروم می ماند ، حیات آنها شبیه به هلاکت است و به همین جهت است که قرآن درباره آنها می گوید:
الم تر الی الذین بدلوا نعمه الله کفرا واحلوا قومهم دار البوار (ابراهیم 28).
آیا به آن رهبرانی که به جای شکر نعمت های خداوند، کفر پیشه کردند و قوم خود را به خانه هلاکت افکندند، نمی نگری؟
بنابراین، مردم به دو دسته تقسیم می شوند: دسته ای که به واسطه شکر نعمت های خداوند و سپاسگزاری دارای حیات طیب( زندگی پاک) هستند و دسته ای که به واسطه ناسپاسی و کفران نعمت هایی خداوند، گرفتار جهنم می شوند و جهنم، خانه هلاکت است و به همین جهت، بهشت خانه زندگی است.
طبق این بیان، فقط دسته اول زنده اند نه دسته دوم. دسته دوم اگر چه به حیات دنیوی یا برزخی یا اخروی زنده اند، ولی به این حیات، مرده اند. اما دسته اول هم به حیات دنیوی و برزخی و اخروی زنده اند و هم به این حیات.
حافظ می گوید:
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
سنائی می گوید:
که اجل جان زندگان را برد
هر که از عشق زنده گشت نمرد
آری آن حیاتی که با موت ، آفت می زند و پایان می گیرد حیات دنیوی و برزخی است. امام حیاتی که زائیده عشق به مبدأ آفرینش است، نه آن چیزی است که اجل بتواند آن را از آدمی بگیرد. اینها از آب حیات لب دوست، شرب کرده و سیر آب شده اند و اسیر سراب های خیالی نیستند.
باز هم حافظ می گوید:
آب حیوان اگر این این است که دارد لب دوست
روشن است اینکه خضر بهره سرابی دارد
درحقیقت، آنانکه گرفتار هجران معبود هستند، در زمره هلاکت شدگانند و آنانکه در راه وصال گام می زنند و به امید وصال دل را نشاط و رمق بخشیده اند، زنده اند.
مرا امید وصال تو زنده می دارد
وگرنه هر دمم از هجرت است بیم هلاک
نفس نفس اگر ازدیاد نشنوم بویت
زمان زمان چوگل ازغم کنم گریبان چاک
رود به خواب، دو چشم از خیال تو؟ هیهات!
بود صبور دل اندر فراق تو؟ حا شاک!
هیچ خدمتی برای بشریت، بالاتر از این نیست که دل و جانش را به این حیات معنوی و طیب زنده کنند و به آب حیات ایمان و عمل صالح که هدف عمومی دعوت پیامبران است، سیر آب گردانند و هیچ خیانتی بالاتر از این نیست که انسان را در مهلکه بی خدایی و زشتکاری و رویگردانی از دعوت پیامبران خدا گرفتار سازند.
قرآن در این زمینه می گوید:
من قتل نفسا بغیر نفس اوفساد فی الارض فکانما قتل الناس جمیعا و من احیاها فکانما احیا الناس جمیعا (مائده 36).
هر کس انسانی را بدون اینکه آدمی کشته باشد یا در روی زمین فساد کرده باشد، بکشد، گویا همه مردم را کشته و هر کس انسانی را زنده کند، گویا همه مردم را زنده کرده است.
در بعضی از روایات، آیه فوق، تنها به گرفتن حیات دنیوی و حفظ آن تفسیر نشده، بلکه گفته شده است که نجات دادن یک انسان از گمراهی، بالاترین خدمتی است که میشود برای او انجام داد و این در حقیقت، احیاء اوست و ثوابش به اندازه ثواب احیاء همه انسان هاست و نیز قرآن می گوید:
لیهلک من هلک عن بینه و یحیی من حی عن بینه (انفال 45).
تا آنکه هلاک می شود، از روی آگاهی هلاک شود و آنکه زنده می شود نیز از روی آگاهی زنده شود.
قرآن کریم اصرار می ورزد که به آنانی که در راه خدا کشته می شوند، مرده گفته نشود زیرا آنها علاوه بر اینکه بحیات برزخی زنده اند و در این حیات، با همه انسان ها شریکند.، به همین حیات معنوی که نتیجه گذشتن از همه تعلقات دنیوی و بیرون کشیدن گوهروجود خویش ازتنگنای چاه طبیعت است، زنده اند، آنها به آوای دیگری گوش جان را مشغول کرده اند که می گوید:
به تن بمیرو به دل زنده گرد و دائم مان
که جان زنده دلان را مرگ ناید باک
به این آیات توجه کنیم:
لا تقو لوا لمن بقتل فی سبیل الله اموات بل احیاء و لکن لا تشعرون (بقره 150).
به آنانکه در راه خدا کشته می شوند، مرده نگوئید ، بلکه آنها زنده اند. ولی شما با این حواس ظاهری خود ادراک نمی کنید.
لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون فرحین بما آتیهم الله من فضله و یستبشرون بالذین لم یلحقوا بهم من خلفهم الاخوف علیهم و لا هم یحزنون یستبشرون بنعمه من الله و فضل وان الله لایضیع اجرالمومنین(آل عمران 164 تا 166).
آنهایی را که در راه خدا کشته شده اند، مردذه مپندار. بلکه آنها زنده اند و در پیشگاه خداوند روزی داده می شوند. به آنچه خداوند از فضل خود به آنها داده، خوشحالند و از شنیدن خبر آنهایی که مشغول جهادند و هنوز شربت شهادت ننوشیده اند خوشحال می شوند که بر آنها ترس و اندوهی نیست. به نعمت و فضل خدا و اینکه او اجر مومنان راضایع نمی کند، خوشحالی می کنند.
مردمی که در ظلمت جهل و شهوت، پریشان و سرگردانند مرده اند. گو اینکه متنفس و متحرک بوده و عمل جذب و دفع و تولید و بسیاری از عکس العمل ها را هم انجام می دهند.
حیات طیب و نور:
مردمی که ازگور شهوات و عقاید فاسد و انحرافی و اعمال ناپسندیده، برخاسته و به حیات طیب و پاک رسیده اند، پرده های ظلمت را نیز پاره کرده و جان و دلشان به نور حق روشنی یافته است. این مردم، درپرتو این نور، گام می زنند و گرفتار پیچ و خم گمراهی و سنگلاخ های حیرت و سرگردانی نمی شوند، بدین ترتیب، حیات طیب، توأم با نور و حیات خبیث که بوار و هلاکت است ، توام با ظلمت است.
بدیهی است که همانطوری که حیات طیب، غیراز حیات طبیعی و محسوس است، این نور نیز غیر از نور طبیعی و محسوس است و همانا پرتوی از نور حقیقی است و همچنانکه حیات طیب مرگ و فنا ندارد، نور حقیقی نیز زوال و تیرگی نمی پذیرد.
اومن کان میتافاحییناه و جعلناله نورا یمشی به فی الناس لمن مثله فی الظلمات لیس بخارج منها (انعام123).
آیا آنکه مرده بود و ما به او حیات بخشیدیم و برایش نوری قرار دادیم که بوسیله آن در میان مردم راه برود، مانند کسی است که گرفتار ظلمت هاست و از آن خارج نمی شود؟
آنانکه به این نور پیوسته اند، فلسفه آفرینش را خوب شناخته و بر پله های نردبان تکامل ، گام نهاده اند. آنها در راه خدا خود را باخته و سراپا نور خدا شده اند.
از پای تا سرت همه نور خدا شود
گر در ره خدای تو بی پا و سر شوی
الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و الذین کفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات (بقره-260).
خداوند ، ولی مومنان است و انها را از ظلمت ها خارج و به نور می رساند و آنها که کافر شده اند، ولیشان طاغوت است و آنها را از نور خارج و به ظلمت می رساند.
ولایت به معنی دوستی:
این ولایت، می تواند به معنی دوستی باشد، یهنی همانطوری که دوست، برای دوست، یار و مددکار است، خدا هم برای دوستان خود، که همان مومنانند، یار و پشتیبان است و انها را در راه تنها خروج از تیرگی ها و گرفتاری ها کمک می کند، اما مردم کافر که تنها با طاغوت ها و طاغوتچه ها سر دوستی دارند، منحصراً از همان ها کمک می گیرند و به کمک آنها در ظلمت ها غوطه ور و سرگردان می شوند.
پس چه خوب است که انسان در دوستی خود ، بهترین محبوب و در عضق و دلبستگی خود بهترین معضوق را انتخاب کند که در راه رسیدن به سعادت وکمال، از جذبه عشق ومحبت او بهره گیرد و با استمداد از نیروی بیکران و نور هدایت او در راه رسیدن به هدف والای انسانی، سرعت و شتاب گیرد!
محبت و ولایت و عشق به زندگان، به ویژه آن زنده و آن زندگی بخش حقیقی، منشاء حیات طیب است ومحبت و ولایت و عشق به مرده هایی که به حیات طبیعی زنده اند، موجب مرگ و هلاکت است.
زانکه عشق مردگان پاینده نیست
زانکه مرده سوی ما آینده نیست
غشق زنده در دوران و در بصر
هردمی باشد ز غنچه تازه تر
عشق آن زنده گزین کو باقی است
کزشراب جان فزایت ساقی است
عشق آن بگزین که جمله انبیاء
یافتند از عشق او کار و کیا
تو مگو ما را بدان دربار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست
ماه را بنگر که در شب بدر چه زیبا و نورانی است. بخاطر بیاور که جرم ماه جز توده ای از خاک و سنگ نیست و در ذات خود کدر و تیره است. پس این همه نور و روشنی را از کجا می گیرد؟!
چرا به هنگام خسوف، چهره ای سیاه و بد رنگ دارد؟ علت این است که هنگامی که خود را در معرض تابش نور خورشید قرار می دهد، آنچنان در نور خورشید غرق می شود که یکپارچه نور می شود و فضای تاریک زندگی ما را هم نور و صفا می بخشد. اما هنگامی که در مسیری قرار می گیرد که زمین میان او و خورشید حایل می شود، از نور افشانی و تلالو باز می ماند. سهل است، خود نیز چهره ای کریه و دود زده و قیرگون پیدا می کند!
حیات طبیعی انسان در ذات خود کدر و تیره است. انسان می تواند در عالم طبیعت خود را در پرتو نور خدا قرار دهد و آنچنان در این نور غرق شود که خود نیز یکپارچه نور شود و به محیط خود نیز نور بتابد. همان وقت است که به حیات طیب و زندگی فنا ناپذیر و بی مرگ نائل آمده است. قرآن در چند مورد از نورانیت و نور افکنی این مردم، سخن گفته است.
در سوره حدید که گوشه ای از داستان قیامت را بیان می کند، درباره اهل ایمان می گوید:
یسعی نور هم بین ایدیهم و بایمانهم (آیه 13).
نور آنها در جلوشان و در سمت راستشان شتابان است.
و اهل نفاق به آنها می گویند:
انظرو نانقتبس من نورکم (آیه 14).
ما را مهلت دهید تا بیاییم و از نور شما بهره مند شویم.
و باز در همین سوره درباره شهدا و صدیقان می گوید:
لهم اجرهم و نورهم(آیه 19).
پاداش آنها و نور آنها از آن خودشان است.
و نیز در سوره تحریم که آنجا هم به بیان گوشه ای دیگر از داستان قیامت پرداخته ، درباره ایمان می گوید:
نورهم یسعی بین ایدیهم و بایمانهم یقولون ربنا اتمم لنانورنا و اغفرلنا انک علی کل شیئ قدیر (آیه 9).
نور آنها درجلو و سمت راستشان شتابان است. می گویند پروردگارا، نور ما را به سر حد تمام و کمال برسان و مارا بیامرز که تو بر هر چیزی قادری.
حضرت علامه طباطبایی- مدظله- در ذیل این آیه می فرمایند:
بعید نیست که نوری که در پیش روی آنهاست، نور ایمان و نوری که در سمت راست آنهاست، نور عمل باشد و آمرزشی که تقاضا می کنند یا سب به اتمام رسیدن نور یا ملازم آن است. بنابراین در نور آنها که همان نور ایمان و عمل است، نقصی است و انها به حسب درجات ایمان یا اثار سیئات ، کمبودهایی دارند و صحیفه اعمالشان نشانگر این است که وظیفه عبودیت را آنچنان که باید و شاید انجام نداده اند. از اینرو از خدای خود می خواهند که این نقائص را مشمول مغفرت خود گرداند و نور آنها را کامل نماید( تفسیر المیزان ج 19 ص 390).
ولایت به معنی تصرف:
تا اینجا آیه : الله ولی الذین آۀمنوا ... را بر این روال تفسیر ک ردیم که ولایت به معنی دوستی باشد، اما از انجا که ولایت به معنی زعامت و حاکمیت و به معنی پیشوائی و امامت و به معنی تصرف در نفوس و طبیعت هم آمده اضافه می کنیم تصرف در نفوس آنان باشد.
البته خداوند نسبت به نفوس همه انسان ها چنین ولایتی دارد. منتهی اعمال ولایت خداوند در مورد نفوس با ایمان از این راه صورت می گیرد که انها را " احیاء" و از ظلمات "اخراج" می کند.
در کتاب "حکومت در قرآن" گفته ایم ک مقام امامت، با همین "ولایت در تصرف" توأم است و هدایتی که در قرآن به امامان نسبت داده شده، به معنی راهنمایی نیست، بلکه بمعنی رسانیدن به مطلوب و مقصود است و بنابراین ، هیچ بعید نیست که خداوند متعال، برنامه "احیا" و "اخراج" از ظلمات را در مورد مومنان ، به وسیله امامان به مرحله اجرا گذارد.
اینجاست که مردم با ایمان باید توجه داشته باشند که به دستگیری مقام ولایت و امامت است که از موت به حیات و از ظلمت به نور می رسند.
سالها پیروی مذهب رندان کردم
تا به فتوای خرد حرص به زندان کردم
من به سرمنزل عنقانه به خود بردم راه
قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم
از خلاف آمد عادت بطلب کام که من
کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم
سایه ای بردل ریشم فکن ای گنج مراد
که من این خانه به سودای تو ویران کردم
توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون
می گزم لب که چرا گوش به نادان کردم
نقش مستوری و مستی نه به دست من و تست
آنچه استاد ازل گفت: بکن آن کردم
دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع
گرچه دربانی میخانه فراوان کردم
اینکه پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت
اجر صبری است که در کلبه احزان کردم
صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ
هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم
و به همین ترتیب، طاغوت هم وسیله ای است که در نفوس گمراهان تصرف می کند و برنامه "اخراج" از نور را درباره آنها انجام می دهد.
راغب اصفهانی در کتاب مفردات درباره طاغوت می گوید:
"طاغوت ، عبارت از هر متعدی و هر معبودی به جز خدا است، به ساحر و کاهن و جنیان سرکش و هرکس که از راه خیر باز می دارد، طاغوت گفته می شود".
بنابراین، هیچ مانعی ندارد که وقتی انسانی به اختیار خود راه هلاکت و بوار را انتخاب کرد و دعوت شیطان را با تشخیص و اگاهی پذیرفت، از حد ولایت – به معنی دوستی شیطان – فراتر رود و در تحت ولایت – به معنی تصرق – وی قرار گیرد و به دست وی چنان در ظلمات غرق شود که یکپارچه ظلمت و تاریکی گردد و چشم و گوش و دلش را چنان بپوشاند که از دیدن و شنیدن و آگاهیدن باز بماند.
چشم باز و گوش باز و این عمی
حیرتم از چشم بندی خدا
برخی از آیات قرآنی هم این مطالب را تدیید می کند:
فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا (بقره 10).
در دل آنها بیناری است و خدا بر بیماری آنها افزوده است.
یا اینکه می گوید:
ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه (بقر0 7).
خداوند بر دلهای آنها مهر زده و برگش و چشم آنها پوششی است.
اکنون معلوم شد که : دو موتی که برای انسان بعد از حیات این دنیا مقدر است. هیچیک به معنی نیستی و فنا نیست ، بلکه به معنی انتقال از یک زندگی به زندگی دیگر و از خانه ای به خانه دیگر است.
و نیز معلوم شد که در بطن زندگی این جهان نطفه یک زندگی دیگر نهفته است که اگر انسان از راه استجابت دعوت رسول و ایمان و عمل صالح به آن غذا برساند، این نطفه بارور می شود و از آن "حیات طیب و نور" پدید می آید و اگر این نطفه از غذای مزبور محروم بماند و پروریده نشود، انسان گرفتار "هلاک و بوار و ظلمت" می شود.
به خوبی روشن است که اینگونه تفسیرها درباره حیات و موت و نور و ظلمت و هلاک و بوار ، از ویژگی های قرآن مجید است و فکر و اندیشه انسان بدون استمداد و استضائه از نور وحی و روشنگری های کتاب آسمانی هرگز نمی تاند به این حقایق مهم و عمیق دسترسی پیدا کند.
باشد که با شناخت حیات و موت و رموز قرآنی آنها و کشف معنی و خاصیت و اثر و اسباب نور و ظلمت و حیات طیب و هلاک و بوار، بتوانیم آگاهانه تر و هوشیارانه تر گام برداشته ، به سعادت و کمال مطلوب نائل گردیم.
کاروانی در حرکت است به نام انسان که خود ما نیز جزئی از آنیم ونمی دانیم ابتدا و انتها آن کجاست؟
از آن زمانی که از مادر متولد شده ایم، در تکاپوی این کاروان شرکت جسته ایم و چند سالی با آن همراهیم و سرانجام از آن جدا می شویم و جسم خود را که از خاک بوده، به خام می سپاریم.
هنگامی که مودک ناتوانی بودیم، وابسته به پدر و مادر بودیم و به طفیل ایشان راه می پیمودیم و همینکه رشد یافتیم مستقل شدیم و باز هم با کاروان به راهمان ادامه دادیم.
آیا با مردن، فانی می شویم و در این "دریای ناپیدا کرانه " گم و محو می شویم یا نه؟
آیا زندگی انسان یعنی همین زندگی دنیا که مرگ پایان آن است. یا اینکه مرگ، خود آغاز یک زندگی نوین است؟
آیا ابتدا زندگی، همان لحظه انعقاد نطفه است یا اینکه باید برای آن آغازی دیگر جستجو کرد؟
خلاصه اینکه : آیا انسان یک موجود تک حیاتی است یا یک موجود چند حیاتی و اگر یک موجود چند حیاتی است، دارای چند حیات است؟
این سوالات، از اهمیت فراوان برخوردارند، هیچ فیلسوفی نتوانسته است از کنار این سوالات، بی تفاوت بگذرد، هیچ پیامبری نیامده، مگر اینکه سعی کرده، به سوالات پاسخ صریح و قاطع بدهد، هیچ یک از کتب آسمانی درباره اینگونه سوالات سکوت نکرده اند. قرآن نیز به عنوان آخرین کتاب آسمانی ومتمم و مکمل همه ادیان الهی و حلال مشکلات عقلی فکری بشر، جای هیچگونه سوال و ابهامی برای احدی باقی نگذاشته است.
به طور کلی درباره انسان ، دو احتمال ، بلکه دو نظریه موجود است: یکی اینکه انسان موجودی : تک حیاتی" و دیگری اینکه : موجود است " چند حیاتی".
نظریه مادیین:
آنها که نظریه نخستین را دنبال کرده اند، با یک نظر سطحی، زندگی را درهمان چیزی که مشاهده می کندد خلاصه کرده اند و معتقدند که با انعقاد نطفه، انسانی موجود می شود و با از کار افتادن بدن، نابود و فانی می گردد.
بدیهی است که مادیین، طرفدار این نظریه اند، اصولاً آنها هستی را مساوی ماده می دانند. حیات در نظریه آنها عبارت است از آنچه از ترکیب بسیار دقیق و پیچیده اتم های گوناگون با یکدیگر پدید می آید و مرگ ، عبارت است از قطع رابطه ترکیبی آنها و راز و رمز دیگری که ناشناخته ومجهول باشد وجود ندارد .
امام الهیون ، این نظریه را نپذیرفته اند. انها انسان را یک موجود " چند حیاتی" می دانند.
بدیهی است که در مکتب انبیاء، از همین نظریه حمایت شده و اصولاً باید گفت: طراح و ابداع کننده این نظریه پیامبرانند.
امام طرفداران این نظریه نیز با یکدیگر اختلاف دارند زیرا هنموز هم جای سوال است که اگر انسان یک موجود " چند حیاتی" ، تعداد این حیات ها محدود است یا نامحدود و اگر محدود است، چندتاست و اولین حیات انسان از کجا و چگونه آغاز می شود؟
مسأله نفس:
در اینجا مسأله نفس هم قابل مطرح است، آیا وجود نفس قبل از بدن است یاهمراه بدن یا بعد از بدن؟
آیا نفس و بدن دو موجود مستقل و جدای از یکدیگرند که با یکدیگر اتحاد پیدا کرده اند یا اینکه همانطوری که گل از تکامل درخت پدید می آید، نفس نیز از حرکت جوهری بدن و تکامل آنبه وجود می آید؟
کاشکی هستی زبانی داشتی
تا زهستان پرده ها برداشتی
هر چه کوییم دم هستی از آن
پرده دیگر بر او بستی بدان
افلاطون، برای نفس مقام و منزلتی قبل از بدن معتقد بود و او را موجودی علوی می شناخت که قبلاً با "رب النوع ها" یا " مثل" دمساز بود وهمه حقایق را درمرتبه اعلی به علم حضوری می دانست و چون از آن مرتبه تنزل کرد وبه عالم خاکی آمد و با بدن، همراه شد، همه آنچه می دانست فراموش کرد.
اما نظر به اینکه انواع موجودات محسوس این جهان، هر کدام مثال یا رب النوعی در عالم بالا دارند که میان آنها شباهتهایی وجود دارد، نفس از دیدن اینها به یاد معلومات قبلی خود می افتد و به همین جهت است که : علم به نظر وی "تذکر" و یادآوری است، نه آموختن چیز جدید.
بدین ترتیب، افلاطون، علاوه بر اینکه معتقد به قدیم بودن نفس است، به "ثنویت" و دوگانگی نفس و بدن نیز معتقد است. چنان که ارسطو نیز که خلقت نفس را بهمراه بدن پذیرفته است، ناگزیر است این دوگانگی را قبول کند.
نظریه حرکت جوهری:
جالبترین نظریه، همان نظریه حرکت جوهری و دید آمدن نفس از تکامل بدن است.
ایت نظریه بدیع از صدرالمتألین شیرازی است. به نظر وی چنین نیست که نفس و بدن، دو موجود متمایز بوده که یکی از آنها قدیم و دیگری حادث، یا هر دوی آنها حادثند و با یکدیگر هماهنگ شده اند. بلکه آنچه از ابتدا خلق می شود همان بدن است، بدن در ابتدا خصیصه نباتی و حیوانی دارد همینکه به مرحله ای از کمال رسید، دارای نفس می شود و بنابراین نفس جدای از بدن نیست. بلکه محصول خود بدن است و همان طوری که بوی گل از گل و میوه از درخت، جدا نیست، نفس هم از بدن جدا نیست. البته ، کم کم به مرحله ای می رسد که می تواند از بدن جدا شود و مستقلاً زندگی کند.
حضرت علامه طباطبایی (مدظله) از جمله "ثم انشانا خلقا آخر" همین مطلبرا استفاده کرده اند و بنابراین ، از نظر قرآن ، همین نظریه ، معتبر است.
جمله فوق به دنبال آیاتی آمده که بیانگر مراحل خلقت انسان است. نخستین مرحله، خاک است. خاک در مسیر "شدن" و حرک جوهری خود، نطفه می شود و نطفه به صورت "علقه" یا خون بسته در می آید و خون بسته، به شکل "مضغه" یعنی گوشت جویده در می آید و مضغه استخوان و اسکلت بدن یک انسان می شود و سرانجام بر این اسکلت استخوانی ، گوشت پوشانده می شود.
وقتی بدن کودک ، در حرکت جوهری خود به این کرحله رسید، آفریدگار، او را مخلوق دیگری می سازد که در حقیقت مظهری از استعدادها و عقل و عواطف انسانی است و اینجاست که گفته می شود:
فتبارک الله احسن لخالقین
بزرگ خداوندی که بهترین آفرینندگان است.
پس از این مرحله نیز مراحلی دیگر در پیش است که مشخص ترین آنها پس از تولد ، مرحله کودکی و مرحله جو.انی و مرحله پیری است.
اما همه این مراحل ، جلوه های مختلف یک حیات است حیاتی که طبیعی و مادی است و برای همه ما محسوس است و می دانیم که با مرگ نیز پایان می پذیرد. حیاتی که ، هیچ کس نمی تواند منکر شود که جنبه سازندگی برای شخصیت انسان دارد و هر کسی آنگونه که شخصیت خود را ساخته، زندگی این جهان را به پایان می برد و در زندگی های دیگر معتقدند – آنگونه که در این دنیا خود را ساخته، ادامه حیات می دهد.
انسان چند موتی و چند حیاتی:
از نظر قرآن کریم ، انسان چند موتی و چند حیاتی ، سه موت و سه حیات دارد ، ولی بعضی از مکاتب و جمعی از متفکران برای انسان، بیشتر از این ها به موت و حیات معتقدند.
به عنوان مثال، کسانی که قائل به تناسخ شده اند، برای حیات و موت انسان حدو مرزی مشخص نکرده اند، به نظر انها انسان اینقدر باید در این دنیا بمیرد و با بدنی دیگر زندگی خود را از سر گیرد، تا به تدریج به کیفر اعمال بد خود برسد و تکامل پیدا کند و به جایگته اصلی خود صعود نماید.
افلاطون ، معتقد است که یک مرد، بر حسب تنزل مقامی که پیدا می کند، هنگامی که می میرد، روحش وارد بدن یک زن، یک حیوان، یک درخت یایک سنگ می شود و باز بر حسب ارتقاء مقامی که پیدا می کند روحش از سنگ ، به درخت و از درخت، به حیوان و از حیوان به بدن یک زن و از بدن زن به بدن یک مرد، منتقل می شود تا سرانجام بر اثر پاک شدن و تکامل یافتن به عالم مثل برسد.
برحسب این نظریه ها مرگ و زندگی انسان، حد و مرز معین و مشخصی ندارد و شاید صدها بار تکرار شود.
مطابق نظریه قرآن، نه تنها مرگ و زندگی انسان محدود است، بلکه کیفیت آن نیز با آنچه در بالا ذکر شد،مغایر است.
رد نظریه تناسخ:
اصولاً چه ضرورتی دارد که انسان چندین بار دوران کودکی و جوانی و پیری را پشت سر بگذارد؟ چرا اینهمه تکرار مکررات؟ یکبار زیستن در این دنیا برای کسانی که می خواهند خود سازی کنند، کافی است، انهایی هم که نمی خواهند از امکانات گسترده این جهان در راه خود سازی استفاده کنند ، صد بار یا هزار بار هم که زندگی را از سر گیرند و به آخر برسانند، معلوم نیست تغیر مسیردهند.
قرآن مجید در اینباره می گوید:
و هم یصطر فیها ربنا اخرجنا نعمل صالحا غیر الذی کنا نعمل اولم نعمرکم مایتذ کرفیه من تذکر و جائکم النذیر (فاطر 37).
آنهایی که در دوزخ گرفتار کیفراعمال خود هستند ، می گویند: پروردگارا، ما را از اینجا خارج گردان تا عمل شایسته ای غیر از آنچه قبلاً انجام داده بودیم، انجام دهیم، ولی به آنها گفته می شود: آیا آن اندازه عمری که برای تذکر و بیداری کافی است به شما داده نشد و آیا پیامبری که شما را از خطرات و مهالک آگاه گرداند، به سوی شما نیامد؟
اگر انسان تصمیم بگیرد که از فرصت استفاده کند، زندگی این جهان فرصت بسیار گران بهایی است. کسی که از این فرصت استفاده نمی کند و دنبال شهوات و حرص و آز و هواهای نفسانی می رود، به هیچ وجه معذور نیست و بنابراین، هنگامی که در دم مرگ، آرزوی بازگشت می کند، باید پاسخ دندان شکن بشنود.
حتی اذاجاء احد هم الموت قال رب ارجعون لعلی اعمل صالحا فیما ترکت کلا . آنها کلمه هو قائلها و من ورائهم برزخ الی یوم یبعثون (مومنون100).
همینکه مرگ یکی از آنها فرا می رسد، می گوید: پروردگارا مرا باز گردان ، شاید در آنچه ترک کرده ام، عملی شایسته انجام دهم، نه چنین است، این سخنی است که گوینده اش اوست و پشت سر ایشان عالم برزخ است که تا روز قیامت ادامه دارد.
به چه دلیل، اگر زندگی دنیوی افراد منحرف تکرار شود به راه راست و صراط مستقیم الهی قدم می گذارند؟ وقتی برای کسی مبدأ . معاد و وظائف فردی و اجتماعیش مشخص شد و در عین حال در پی شهوات بود، اگر صد بار هم بمیرد و زنده شود باز هم به راه خویش ادامه می دهد، قرآن مجید درباره کسانیکه می گویند: کاش به دنیا برمی گشتیم و آیات خدا را تکذیب نمی کردیم و در صفت اهل ایمان در می آمدیم ، می گوید:
و لوردو العادو المانهواعنه (انعام 28).
اگر بازگردانده شوند، به همان کارهایی دست می زنند که از آنها نهی شده اند.
از این آیات، به دست می آید که از نظر قرآن، بازگشت به زندگی این دنیا برای آنهایی که می خواهند برگردند و جبران گذشته بنمایند، غیر ممکن است.
رجعت:
اما در بعضی از موارد، نمونه ایی از بازگشت بعضی از افراد به دنیا داریم که به خاطر مصالح دیگری بوده و مطابق روایات، بازگشت به دنیا یا رجعت، در عصر ظور حضرت مهدی (ع) نیز انجام می گیرد.
آیه 259 و 260 سوره بقره نمونه هایی از زنده شدن مردگان را ارائه می دهد.
ایننمونه ها را خداند به این جهت ارائه داده است تا مردمی که زنده شدن مردگان را چیزی غیر قابل قبول یا تصور ، خیال می کردند ، آنها را به چشم بنگرند و اعتقاد و اطمینان پیدا کنند.
در همان آیه 29 سوره بقره ، که بیانگر این است که عزیر بعد از یکصد سال زنده شده و روی هم قرار گرفتن استخوان های متلاشی شده الاغ خود و زنده شدن آن را تماشا می کند. چنین آمده که : عزیر، وقتی از قریه ویرانه ای می گذشت، از خود می پرسید: انی یحیی هذه الله بعد موتها؟
چگونه خداوند این مردگان را بعد از مرگ، زنده می ککند؟
از این جهت، هنگامی که عزیر زنده شد، به او گفته شد:
انظر الی حممارک(به خرت نگاه کن)
هین عزیرا در نگر اندر حیرت
که بپوسیده است و ریزیده پرت
پیش تو گرد آوریم اجزایش را
آن سر و دم و دو گوش و پاش را
دست نی و جز و بر هم می نهد
پاره ها را اجتماعی می دهد
در نگر در صنعت پاره زنی
کو همی دوزد کهن بی سوزنی
ریسمان و سوزنی نه وقت خرز
آنچنان دوزد که پیدا نیست درز
چشم بگشا حشر را پیدا ببین
تانماند شبهه ات در "یوم دین"
تا ببینی جا معیم راتمام
تا نلرزی وقت مردن ز اهتمام
همچنانکه وقت خفتن ایمنی
از فوات جمله حس های تنی
بر حواس خود نلرزی وقت خواب
گرچه می گرد پریشان و خراب
قرآن و نظریه موت و حیات:
اکنون مظریه قرآن را درباره اینکه انسان دارای سه موت و سه حیات است، تفصیل و توضیح می دهیم.
اولین موت انسان ، قبل از حیات او در این جهان است قرآن مجید، در اینباره می گوید:
کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون (بقره 28).
چگونه بخداوند کفر می ورزید و حال آنکه شما مرده بودید و خداوند به شما حیات بخشید. سپس شما را می میراند، سپس زنده می کند ، سپس بسوی او باز می گردید.
حیات یک انسان از هنگامی آغاز می شود که نطفه در رحم مادر منعقد می گردد، از آن زمان خداوندد به انسان حیات می بخشد، قبل از این حیات، او مرده بود.
بدین ترتیب، اولین موت و اولین حیات انسان مشخص می شود، در همین آیه از یک موت و یک حیات دیگر نیزگفتگو شده است. ( ثم یمیتکم ثم یحیکم) لکن برای کامل شدن بحث، باید از آیه زیر هم استمداد کنیم:
قالو ربنا امتنا اثنتین و اوحییتنا اثنتین فاعترفنا بذنوبنا فهل الی خروج من سبیل(غافر 11).
گفتند: پروردگارا، دوبارما را میراندی و دوبار ما را زنده گرداندی.
از اینرو به گناهان خود اعتراف کردیم، آیا راهی بسوی خارج شدن وجود دارد؟
در این آیه، سخن از موت (مرگ) نیست. بلکه سخناز اماته (میراندن) است و معلوم می شود که انسان ، غیراز موتی که قل از زندگی این دنیا دارد، دو اماته هم درپیشدارد. همانطوری که بعد از موتی که قبل از زندگی این دنیاست، یک احیاء است، بعد از هر اماته ای هم یک احیاء است.
بنابراین ، بعد از موت اول، حیات دنیوی است و بعد از موت دوم، که پایان حیات دنیوی است، حیات دیگری است که همان حیات برزخی است و بعد از موت سوم ، که پایان حیات برزخی است، حیات دیگری است که حیات اخروی نام دارد.
پس انسان سه حیات دارد: 1- حیات دنیوی 2- حیات برزخی 3- حیات اخروی و قبل از هر کدام از این سه حیات، یک موت هم دارد و بنابراین، انسان موجودی سه موتی و سه حیاتی است.
نکته ای که از آیه فوق استفاده می شود، این است که انسان در فاصله میان حیات دنیوی و حیات اخروی، معدوم نمی شود بلکه به حیاتی دیگر زنده است که با الهام از خود قرآن کریم، ما آن را حیات برزخی نامیدیم، زیرا قرآن می گویدک
و من ورائهم برزخ الی یوم یبعثون.
این فاصله یا برزخ میان دنیا و آخرت، خود حیاتی دیگر است که با استفاده از آیه 11 سوره غافر ما آن را احیاء دوم نامیدیم زیرا واضح است که دو احیاء و دو اماته ای که در آیه مذکور مورد توجه است، یک نتیجه بر آن مترتب شده و آنهم عبارت است از : اعتراف به گناه . یعنی انسان به واسطه دو احیاء و دو اماته، اعتراف به گناه کرده است. بدیهی است که زندگی دنیا برای همه گنهکاران همراه با اعتراف به گناه نیست. بلکه تنها زندگی برزخی و زندگی اخروی است کههمراه با اعتراف به گناه است.
به علا.ه، اگر انسان در عالم برزخ، حیات نداشته باشد دو اماته (میراندن) هم ندارد، بلکه تنها یک اماته دارد که آن هم به هنگامی است که از این دنیا رحلت می کند و بنابراین یک موت (قبل از زندگی این دنیا) و یک اماته (به هنگام رحلت از این دنیا) دارد و به همین دلیل، دو احیاء دارد که یکی مربوط است به دنیا و دیگری مربوط است به آخرت.
اما چنانکه گفته ایم، انسان یک موت و دو اماته و به همین دلیل، سهاحیاء دارد و از همین جا حیات برزخی هم اثبات می شود.
مولوی در داستان بلال، این حقیقت را اینگونه توضیح داده است:
چون بلال از ضعف شد همچون هلال
رنگ مرگ افتاد بر روی بلال
جفت او دیدش بگفتا: و احرب!
بس بلالس گفت: نه نه ، واطرب!
تا کنون اندر حرب بودم ز زیست
تو چه دانی مرگ چون عیش است و چیست؟ !
گفت : جفتش الفراق ای خوش خصال!
گفت : نه نه، الوصال است الوصال
گفت جفت: امشب غریبی می روی!
از تبار و خویش غایب می شوی!
گفت : نه نه ، بلکه امشب جان من
می رسد خود از غریبی در وطن
گفت: رویت را کجا بینیم ما
گفت : اندر حلقه خاص خدا
حلقه خاصش به تو پیوسته است
گر نظر بالا کنی نه سوی پست
اندر آن حلقه ز رب العالمین
نور می تابد چو در حلقه نگین
گفت: ویران گشت این خانه، دریغ!
گفت: اندر مه نگر، منکر به میغ
کرد ویران تا کند معمور تر
قومم انبه بود و خانه مختصر
بدین ترتیب، معلوم می شود که انسان نه به طور موقت فنا می پذیرد و نه به طور دائم. انسان موجودی است که با ابدیت پیوند خورده ، نه با ازلیت و همانگونه که با تولد شدن از قفس تنگ رحم مادر، آزاد می شود و به جهانی وسیع و پهناور، قدم می گذارد، به هنگام مردن، در حقیقت ، بهجهانی که در مقایسه با این جهان، همچون این جهان است در مقایسه با رحم، قدم می گذارد و اگر "بلال وار" زندگی این جهان را سپری کرده باشد گویی از خانه ای تنگ و تاریک، به کاخی با عظمت و وسیع وارد می شود
من چو آدم بودم اول حبس کرب
پر شد اکنون نسل جانم شرق و غرب
من گدا بودم در این خانه چو چاه
شاه گشتم قصر باید بهر شاه
قصرها خود مرشهان را مانس است
مرده راخانه و مکان گوری بساست
انبیاء را تنگ آمد این جهان
چون شهان رفتند اندر لامکان
گرنبودی تنگ این افغان ز چیست؟
چون دو تا شد هر که در وی بیش زیست؟
این زمین و آسمان بس فراخ
سخت تنگ آمد به هنگام مناخ
رابطه خواب و مرگ:
در قرآن مجید ، خواب و مرگ، از یک مقوله معفی شده است همانطوری که خواب رفتن به معنی نیستی و نابودی نیست ، مردن و به تعبیر قرآن "اماته" هم نیستی و نابودی نیست.
تنها فرقی که در قرآن میان مرگ و خواب گذاشته شده این است که مدت جدا شدن نفس از بدن در مورد خواب، کوتاه و در مورد مرگ طولانی است. به این آیه توجه کنیم:
الله یتوفی الا نفس حین موتها والتی لم تمت فی منامها فیمسک التی قضی علیها الموت و یرسل الاخری الی اجل مسنمی (زمر42).
خداوند، نفوس را در موقع مردن و خواب ، می گیرد. آن را که مرگش فرا رسیده ، نگاه می دارد و دیگری را تا مدتی معین به سوی بدن می فرستد.
از این آیه هم به خوبی استفاده می شود که مردن بعد از زندگی دنیا، به معنی فنا و نیستی کامل انسان نیست، بلکه جدا شدن نفس از این بدن است. همچنانکه خواب هم چیزی غیر از این نیست.
هر شبی از دام تن ارواح را
می رهانی می کنی الواح را
میرهند ارواح هر شب زین قفس
فارغان از حکم وگفتار و قصص
شب ز زندان بی خبری زندانیان
شب ز دولت بی خبر سلطانیان
نی غم و اندیشه سود و زیان
نی خیال این فلان و آن فلان
وز صغیری باز دام اندر کشی
جمله را در داد و در داور کشی
فالق الاصباح، اسرافیل وار
جمله را در صورت آرد زان دیار
روح های منبسط را تن کند
هر تنی را بار آبستن کند
اسب جان ها را کند عاری ز زین
سر "النوم اخ الموت" است این
لیک بهر آنکه روز آیند باز
برنهد بر پاش پابند دراز
تا که روزش واکشد زان مرغزار
وز چراگاه آردش در زیر بار
حیات طیب:
آنچه تا کنون درباره موت و حیات گفتیم، عمومی و همگانی بوده. یعنی همه انسان ها دارای سه حیات دنیوی و برزخی و اخروی و سه موت هستند و از این لحاظ میان مومن و کافر هیچگونه فرقی نیست؟
اما قرآن از حیات دیگری گفتگو می کند که گاهی آن را "حیات طیب" می نامد و گاهی هم انرا نتیجه استجابت دعوت پیامبر معرفی می کند.
درست است که بخشنده حقیقی این حیات هم خداست لکن باید توجه داشته باشیم که زمینه ساز آن خود انسان است، انسان اگر با داشتن ایمان، در جستجوی انجام عمل صالح باشد خداوند به او "حیات طیب" می بخشد.
قرآن در این باره می گووید:
من عمل صالحا من ذکر اوانثی و هو مومن فلنحیینه حیاه طیبه (نحل 79).
هر زن و مرد مومنی ک عمل شایسته انجام دهد، به او "حیات طیب" می دهیم.
در حقیقت، این حیات طبیعی به منزله سرمایه ای است در دست انسان که اگر آن را در راه عمل صالح به کار اندازد، به وسیله آن به حیات طیب می رسد و اگر در راه عمل نا صالح به کار اندازد، به حیات خبیث می رسد که البته ، ادامه و استمرار پیدا می کند و با پایان گرفتن حیات دنیوی، قطع نمی شود.
برای انجام عمل صالح و رسیدن به "حیات سیب" باید از دستورات و راهنمائی های پیامبر خدا الهام گرفت و دعوت او را پاسخ مثبت گفت:
قرآن مجید در این زمینه می گوید:
یا ایها الذین آمنوا استجیبوالله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم (امفال 24).
ایمومنان، خدا و رسول را استجابت کنید: هنگامی که رسول شما را دعوت کند به آنچه شما را حیات می بخشد.
اینهمان حیات طیب است که زائیده اعمال صالح و ایمان و استجابت دعوت پیامبر است. همانطوری که حیات طبیعی دنیوی زائیده ترکیبات مادی اجسام طبیعت است، این حیات طیب هم زائیده عناصری است که عبارتند از : ایمان، عمل صالح و استجابت پیامبر، این حیات معنوی مثل حیات مادی نیست کهپایان پذیر باشد و حتی مثل حیات برزخی هم نیست که با موت برزخی به پایان برسد، بلکه تا ابد ادامه پیدا می کند.
بدیهی است که آنهایی که : راه ایمان و عمل صالح و استجابت پیامبر را اختیار نمی کنند و از حیات طیب، محروم می ماند ، حیات آنها شبیه به هلاکت است و به همین جهت است که قرآن درباره آنها می گوید:
الم تر الی الذین بدلوا نعمه الله کفرا واحلوا قومهم دار البوار (ابراهیم 28).
آیا به آن رهبرانی که به جای شکر نعمت های خداوند، کفر پیشه کردند و قوم خود را به خانه هلاکت افکندند، نمی نگری؟
بنابراین، مردم به دو دسته تقسیم می شوند: دسته ای که به واسطه شکر نعمت های خداوند و سپاسگزاری دارای حیات طیب( زندگی پاک) هستند و دسته ای که به واسطه ناسپاسی و کفران نعمت هایی خداوند، گرفتار جهنم می شوند و جهنم، خانه هلاکت است و به همین جهت، بهشت خانه زندگی است.
طبق این بیان، فقط دسته اول زنده اند نه دسته دوم. دسته دوم اگر چه به حیات دنیوی یا برزخی یا اخروی زنده اند، ولی به این حیات، مرده اند. اما دسته اول هم به حیات دنیوی و برزخی و اخروی زنده اند و هم به این حیات.
حافظ می گوید:
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
سنائی می گوید:
که اجل جان زندگان را برد
هر که از عشق زنده گشت نمرد
آری آن حیاتی که با موت ، آفت می زند و پایان می گیرد حیات دنیوی و برزخی است. امام حیاتی که زائیده عشق به مبدأ آفرینش است، نه آن چیزی است که اجل بتواند آن را از آدمی بگیرد. اینها از آب حیات لب دوست، شرب کرده و سیر آب شده اند و اسیر سراب های خیالی نیستند.
باز هم حافظ می گوید:
آب حیوان اگر این این است که دارد لب دوست
روشن است اینکه خضر بهره سرابی دارد
درحقیقت، آنانکه گرفتار هجران معبود هستند، در زمره هلاکت شدگانند و آنانکه در راه وصال گام می زنند و به امید وصال دل را نشاط و رمق بخشیده اند، زنده اند.
مرا امید وصال تو زنده می دارد
وگرنه هر دمم از هجرت است بیم هلاک
نفس نفس اگر ازدیاد نشنوم بویت
زمان زمان چوگل ازغم کنم گریبان چاک
رود به خواب، دو چشم از خیال تو؟ هیهات!
بود صبور دل اندر فراق تو؟ حا شاک!
هیچ خدمتی برای بشریت، بالاتر از این نیست که دل و جانش را به این حیات معنوی و طیب زنده کنند و به آب حیات ایمان و عمل صالح که هدف عمومی دعوت پیامبران است، سیر آب گردانند و هیچ خیانتی بالاتر از این نیست که انسان را در مهلکه بی خدایی و زشتکاری و رویگردانی از دعوت پیامبران خدا گرفتار سازند.
قرآن در این زمینه می گوید:
من قتل نفسا بغیر نفس اوفساد فی الارض فکانما قتل الناس جمیعا و من احیاها فکانما احیا الناس جمیعا (مائده 36).
هر کس انسانی را بدون اینکه آدمی کشته باشد یا در روی زمین فساد کرده باشد، بکشد، گویا همه مردم را کشته و هر کس انسانی را زنده کند، گویا همه مردم را زنده کرده است.
در بعضی از روایات، آیه فوق، تنها به گرفتن حیات دنیوی و حفظ آن تفسیر نشده، بلکه گفته شده است که نجات دادن یک انسان از گمراهی، بالاترین خدمتی است که میشود برای او انجام داد و این در حقیقت، احیاء اوست و ثوابش به اندازه ثواب احیاء همه انسان هاست و نیز قرآن می گوید:
لیهلک من هلک عن بینه و یحیی من حی عن بینه (انفال 45).
تا آنکه هلاک می شود، از روی آگاهی هلاک شود و آنکه زنده می شود نیز از روی آگاهی زنده شود.
قرآن کریم اصرار می ورزد که به آنانی که در راه خدا کشته می شوند، مرده گفته نشود زیرا آنها علاوه بر اینکه بحیات برزخی زنده اند و در این حیات، با همه انسان ها شریکند.، به همین حیات معنوی که نتیجه گذشتن از همه تعلقات دنیوی و بیرون کشیدن گوهروجود خویش ازتنگنای چاه طبیعت است، زنده اند، آنها به آوای دیگری گوش جان را مشغول کرده اند که می گوید:
به تن بمیرو به دل زنده گرد و دائم مان
که جان زنده دلان را مرگ ناید باک
به این آیات توجه کنیم:
لا تقو لوا لمن بقتل فی سبیل الله اموات بل احیاء و لکن لا تشعرون (بقره 150).
به آنانکه در راه خدا کشته می شوند، مرده نگوئید ، بلکه آنها زنده اند. ولی شما با این حواس ظاهری خود ادراک نمی کنید.
لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون فرحین بما آتیهم الله من فضله و یستبشرون بالذین لم یلحقوا بهم من خلفهم الاخوف علیهم و لا هم یحزنون یستبشرون بنعمه من الله و فضل وان الله لایضیع اجرالمومنین(آل عمران 164 تا 166).
آنهایی را که در راه خدا کشته شده اند، مردذه مپندار. بلکه آنها زنده اند و در پیشگاه خداوند روزی داده می شوند. به آنچه خداوند از فضل خود به آنها داده، خوشحالند و از شنیدن خبر آنهایی که مشغول جهادند و هنوز شربت شهادت ننوشیده اند خوشحال می شوند که بر آنها ترس و اندوهی نیست. به نعمت و فضل خدا و اینکه او اجر مومنان راضایع نمی کند، خوشحالی می کنند.
مردمی که در ظلمت جهل و شهوت، پریشان و سرگردانند مرده اند. گو اینکه متنفس و متحرک بوده و عمل جذب و دفع و تولید و بسیاری از عکس العمل ها را هم انجام می دهند.
حیات طیب و نور:
مردمی که ازگور شهوات و عقاید فاسد و انحرافی و اعمال ناپسندیده، برخاسته و به حیات طیب و پاک رسیده اند، پرده های ظلمت را نیز پاره کرده و جان و دلشان به نور حق روشنی یافته است. این مردم، درپرتو این نور، گام می زنند و گرفتار پیچ و خم گمراهی و سنگلاخ های حیرت و سرگردانی نمی شوند، بدین ترتیب، حیات طیب، توأم با نور و حیات خبیث که بوار و هلاکت است ، توام با ظلمت است.
بدیهی است که همانطوری که حیات طیب، غیراز حیات طبیعی و محسوس است، این نور نیز غیر از نور طبیعی و محسوس است و همانا پرتوی از نور حقیقی است و همچنانکه حیات طیب مرگ و فنا ندارد، نور حقیقی نیز زوال و تیرگی نمی پذیرد.
اومن کان میتافاحییناه و جعلناله نورا یمشی به فی الناس لمن مثله فی الظلمات لیس بخارج منها (انعام123).
آیا آنکه مرده بود و ما به او حیات بخشیدیم و برایش نوری قرار دادیم که بوسیله آن در میان مردم راه برود، مانند کسی است که گرفتار ظلمت هاست و از آن خارج نمی شود؟
آنانکه به این نور پیوسته اند، فلسفه آفرینش را خوب شناخته و بر پله های نردبان تکامل ، گام نهاده اند. آنها در راه خدا خود را باخته و سراپا نور خدا شده اند.
از پای تا سرت همه نور خدا شود
گر در ره خدای تو بی پا و سر شوی
الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و الذین کفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات (بقره-260).
خداوند ، ولی مومنان است و انها را از ظلمت ها خارج و به نور می رساند و آنها که کافر شده اند، ولیشان طاغوت است و آنها را از نور خارج و به ظلمت می رساند.
ولایت به معنی دوستی:
این ولایت، می تواند به معنی دوستی باشد، یهنی همانطوری که دوست، برای دوست، یار و مددکار است، خدا هم برای دوستان خود، که همان مومنانند، یار و پشتیبان است و انها را در راه تنها خروج از تیرگی ها و گرفتاری ها کمک می کند، اما مردم کافر که تنها با طاغوت ها و طاغوتچه ها سر دوستی دارند، منحصراً از همان ها کمک می گیرند و به کمک آنها در ظلمت ها غوطه ور و سرگردان می شوند.
پس چه خوب است که انسان در دوستی خود ، بهترین محبوب و در عضق و دلبستگی خود بهترین معضوق را انتخاب کند که در راه رسیدن به سعادت وکمال، از جذبه عشق ومحبت او بهره گیرد و با استمداد از نیروی بیکران و نور هدایت او در راه رسیدن به هدف والای انسانی، سرعت و شتاب گیرد!
محبت و ولایت و عشق به زندگان، به ویژه آن زنده و آن زندگی بخش حقیقی، منشاء حیات طیب است ومحبت و ولایت و عشق به مرده هایی که به حیات طبیعی زنده اند، موجب مرگ و هلاکت است.
زانکه عشق مردگان پاینده نیست
زانکه مرده سوی ما آینده نیست
غشق زنده در دوران و در بصر
هردمی باشد ز غنچه تازه تر
عشق آن زنده گزین کو باقی است
کزشراب جان فزایت ساقی است
عشق آن بگزین که جمله انبیاء
یافتند از عشق او کار و کیا
تو مگو ما را بدان دربار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست
ماه را بنگر که در شب بدر چه زیبا و نورانی است. بخاطر بیاور که جرم ماه جز توده ای از خاک و سنگ نیست و در ذات خود کدر و تیره است. پس این همه نور و روشنی را از کجا می گیرد؟!
چرا به هنگام خسوف، چهره ای سیاه و بد رنگ دارد؟ علت این است که هنگامی که خود را در معرض تابش نور خورشید قرار می دهد، آنچنان در نور خورشید غرق می شود که یکپارچه نور می شود و فضای تاریک زندگی ما را هم نور و صفا می بخشد. اما هنگامی که در مسیری قرار می گیرد که زمین میان او و خورشید حایل می شود، از نور افشانی و تلالو باز می ماند. سهل است، خود نیز چهره ای کریه و دود زده و قیرگون پیدا می کند!
حیات طبیعی انسان در ذات خود کدر و تیره است. انسان می تواند در عالم طبیعت خود را در پرتو نور خدا قرار دهد و آنچنان در این نور غرق شود که خود نیز یکپارچه نور شود و به محیط خود نیز نور بتابد. همان وقت است که به حیات طیب و زندگی فنا ناپذیر و بی مرگ نائل آمده است. قرآن در چند مورد از نورانیت و نور افکنی این مردم، سخن گفته است.
در سوره حدید که گوشه ای از داستان قیامت را بیان می کند، درباره اهل ایمان می گوید:
یسعی نور هم بین ایدیهم و بایمانهم (آیه 13).
نور آنها در جلوشان و در سمت راستشان شتابان است.
و اهل نفاق به آنها می گویند:
انظرو نانقتبس من نورکم (آیه 14).
ما را مهلت دهید تا بیاییم و از نور شما بهره مند شویم.
و باز در همین سوره درباره شهدا و صدیقان می گوید:
لهم اجرهم و نورهم(آیه 19).
پاداش آنها و نور آنها از آن خودشان است.
و نیز در سوره تحریم که آنجا هم به بیان گوشه ای دیگر از داستان قیامت پرداخته ، درباره ایمان می گوید:
نورهم یسعی بین ایدیهم و بایمانهم یقولون ربنا اتمم لنانورنا و اغفرلنا انک علی کل شیئ قدیر (آیه 9).
نور آنها درجلو و سمت راستشان شتابان است. می گویند پروردگارا، نور ما را به سر حد تمام و کمال برسان و مارا بیامرز که تو بر هر چیزی قادری.
حضرت علامه طباطبایی- مدظله- در ذیل این آیه می فرمایند:
بعید نیست که نوری که در پیش روی آنهاست، نور ایمان و نوری که در سمت راست آنهاست، نور عمل باشد و آمرزشی که تقاضا می کنند یا سب به اتمام رسیدن نور یا ملازم آن است. بنابراین در نور آنها که همان نور ایمان و عمل است، نقصی است و انها به حسب درجات ایمان یا اثار سیئات ، کمبودهایی دارند و صحیفه اعمالشان نشانگر این است که وظیفه عبودیت را آنچنان که باید و شاید انجام نداده اند. از اینرو از خدای خود می خواهند که این نقائص را مشمول مغفرت خود گرداند و نور آنها را کامل نماید( تفسیر المیزان ج 19 ص 390).
ولایت به معنی تصرف:
تا اینجا آیه : الله ولی الذین آۀمنوا ... را بر این روال تفسیر ک ردیم که ولایت به معنی دوستی باشد، اما از انجا که ولایت به معنی زعامت و حاکمیت و به معنی پیشوائی و امامت و به معنی تصرف در نفوس و طبیعت هم آمده اضافه می کنیم تصرف در نفوس آنان باشد.
البته خداوند نسبت به نفوس همه انسان ها چنین ولایتی دارد. منتهی اعمال ولایت خداوند در مورد نفوس با ایمان از این راه صورت می گیرد که انها را " احیاء" و از ظلمات "اخراج" می کند.
در کتاب "حکومت در قرآن" گفته ایم ک مقام امامت، با همین "ولایت در تصرف" توأم است و هدایتی که در قرآن به امامان نسبت داده شده، به معنی راهنمایی نیست، بلکه بمعنی رسانیدن به مطلوب و مقصود است و بنابراین ، هیچ بعید نیست که خداوند متعال، برنامه "احیا" و "اخراج" از ظلمات را در مورد مومنان ، به وسیله امامان به مرحله اجرا گذارد.
اینجاست که مردم با ایمان باید توجه داشته باشند که به دستگیری مقام ولایت و امامت است که از موت به حیات و از ظلمت به نور می رسند.
سالها پیروی مذهب رندان کردم
تا به فتوای خرد حرص به زندان کردم
من به سرمنزل عنقانه به خود بردم راه
قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم
از خلاف آمد عادت بطلب کام که من
کسب جمعیت از ان زلف پریشان کردم
سایه ای بردل ریشم فکن ای گنج مراد
که من این خانه به سودای تو ویران کردم
توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون
می گزم لب که چرا گوش به نادان کردم
نقش مستوری و مستی نه به دست من و تست
آنچه استاد ازل گفت: بکن آن کردم
دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع
گرچه دربانی میخانه فراوان کردم
اینکه پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت
اجر صبری است که در کلبه احزان کردم
صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ
هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم
و به همین ترتیب، طاغوت هم وسیله ای است که در نفوس گمراهان تصرف می کند و برنامه "اخراج" از نور را درباره آنها انجام می دهد.
راغب اصفهانی در کتاب مفردات درباره طاغوت می گوید:
"طاغوت ، عبارت از هر متعدی و هر معبودی به جز خدا است، به ساحر و کاهن و جنیان سرکش و هرکس که از راه خیر باز می دارد، طاغوت گفته می شود".
بنابراین، هیچ مانعی ندارد که وقتی انسانی به اختیار خود راه هلاکت و بوار را انتخاب کرد و دعوت شیطان را با تشخیص و اگاهی پذیرفت، از حد ولایت – به معنی دوستی شیطان – فراتر رود و در تحت ولایت – به معنی تصرق – وی قرار گیرد و به دست وی چنان در ظلمات غرق شود که یکپارچه ظلمت و تاریکی گردد و چشم و گوش و دلش را چنان بپوشاند که از دیدن و شنیدن و آگاهیدن باز بماند.
چشم باز و گوش باز و این عمی
حیرتم از چشم بندی خدا
برخی از آیات قرآنی هم این مطالب را تدیید می کند:
فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا (بقره 10).
در دل آنها بیناری است و خدا بر بیماری آنها افزوده است.
یا اینکه می گوید:
ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه (بقر0 7).
خداوند بر دلهای آنها مهر زده و برگش و چشم آنها پوششی است.
اکنون معلوم شد که : دو موتی که برای انسان بعد از حیات این دنیا مقدر است. هیچیک به معنی نیستی و فنا نیست ، بلکه به معنی انتقال از یک زندگی به زندگی دیگر و از خانه ای به خانه دیگر است.
و نیز معلوم شد که در بطن زندگی این جهان نطفه یک زندگی دیگر نهفته است که اگر انسان از راه استجابت دعوت رسول و ایمان و عمل صالح به آن غذا برساند، این نطفه بارور می شود و از آن "حیات طیب و نور" پدید می آید و اگر این نطفه از غذای مزبور محروم بماند و پروریده نشود، انسان گرفتار "هلاک و بوار و ظلمت" می شود.
به خوبی روشن است که اینگونه تفسیرها درباره حیات و موت و نور و ظلمت و هلاک و بوار ، از ویژگی های قرآن مجید است و فکر و اندیشه انسان بدون استمداد و استضائه از نور وحی و روشنگری های کتاب آسمانی هرگز نمی تاند به این حقایق مهم و عمیق دسترسی پیدا کند.
باشد که با شناخت حیات و موت و رموز قرآنی آنها و کشف معنی و خاصیت و اثر و اسباب نور و ظلمت و حیات طیب و هلاک و بوار، بتوانیم آگاهانه تر و هوشیارانه تر گام برداشته ، به سعادت و کمال مطلوب نائل گردیم.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۷/۱۱/۱۳ ساعت توسط دکتر سید محمد تقی قبولی
|
خطبه سيّد الشّهداء راجع به معرفت خدا و امام