تصویر

تصویر

ادامه نوشته

توكل<براي امتحان آيين زندگي < خيام

 

توکل و اعتماد بر خداوندكد ۹ ( آيين زندگي )

یکی از مظاهر ایمان و مکارم اخلاق، توکل بر خدا و اعتماد به پروردگار متعال است. در قرآن کریم وروایات ائمه معصومین (ع) در ارتباط با توکل مطالب فوق العاده ارزشمندی آمده است که در این رساله به گوشه‌ای از آن اشاره خواهیم کرد.

توکل در قرآن:

قرآن مجید در موارد متعددی توکل بر خدا را از ویژگیهای افراد با ایمان می‌داند و می‌فرماید:

... و علی الله فتوکلوا ان کنتم مومنین.

... برخدا توکل کنید اگر ایمان دارید.

...  علی الله فلیتوکل المومنون.

... افراد با ایمان باید تنها بر خدا توکل کنند.

انما المومنون الذین اذا ذکر الله و جلت قلوبهم و اذا تلیت علیهم ایاته زادتهم ایماناً و علی ربهم یتوکلون.

مومنان تنها کسانی هستند که هرگاه نام خدا برده شود دلهایشان بیمناک می‌گردد و هنگامی که آیات او بر آنها خوانده می‌شود ایمانشان فزونی می‌گیرد و فقط بر پروردگارشان توکل دارند.

حال که به اهمیت توکل ازنظر قرآن واقف شدید توجه شما را به معنای توکل جلب می‌کنیم.

توکل چیست؟

سال النبی صلی الله علیه و اله جبرئیل: ما التوکل علی الله عزوجل؟ فقال: العلم بان المخلوق لا یضرو لاینفع  لا یعطی و لا یمنع و استعمال الیأس من الخلق فاذا کان العبد کذلک لم یعمل لاحد سوی الله ولم یرج و لم یخف سوی الله و لم یطمع فی احد سوی الله فهذا هو التوکل.

پیامبر گرامی اسلامی (ص) تفسیر توکل را از جبرئیل سوال کرد، جبرئیل گفت: معنای توکل این است که انسان یقین کند به اینکه سود و زیان و بخشش و حرمان بدست مردم نیست و باید از آنها ناامید بود و اگر بنده‌ای به این مرتبه از معرفت برسد که جز برای خا کاری انجام ندهد و جز او به کسی امیدوار نباشد و از غیر او نهراسد و غیر از خدا چشم طمع به کسی نداشته باشد این همان توکل بر خدا است.

شخصی به نام حسن بن جهم می‌گوید: خدمت امام هشتم (ع) رسیدم و عرض کردم: جانم به فدایت حد و مرز توکل چیست؟

فقال لی ان لاتخاف مع الله احداً...

فرمود: توکل آن است که با اتکای به خدا از هیچ کس نترسی...

ادامه نوشته

تواضع < براي امتحان آيين زندگي <خيام

تواضع كد ۷ ( آيين زندگي )

تواضع يكي از اين آداب و سنن و از ويژگيها و خصوصيات انسان متخّلق به اخلاق نيكو است. دين مقدس اسلام در اين باره تأكيد زيادي دارد كه اينك به بيان برخي از آيات و روايات مربوط به اين موضوع مي پردازيم.

قرآن و تواضع

خداي متعال در آنجا كه صفات و ويژگي هاي بندگان خاص خود را بر مي شمارد يكي از آن امتيازات را تواضع مي داند و مي فرمايد:

وَ عِبادُ الرَّحمن الَّذينَ يَمْشُونَ عَلَي الْاَرْضِ هَوْناً و اِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُو سَلاماً.

بندگان خداوند رحمان آنها  هستند كه آرام و بي تكبّر بر زمين راه مي روند، و هنگامي كه جاهلان آنها را مخاطب سازند به آنها سلام مي گويند و با بي اعتنايي و بزرگواري مي گذرند.

نخستين صفتي كه خداي متعال بندگان خاص خود را به آن توصيف مي كند، آرامي و وقار در راه رفتن و نداشتن ژست غرور آميز است، زيرا شيوه راه رفتن حاكي از خصلتهاي دروني انسان است. برخي از افراد چندان متكبّر و مغرورند  كه از شيوه راه رفتن آنها بخوبي مي توان به غرور و نخوتشان پي برد. از اين رو خداي متعال در جاي ديگر از قرآن مجيد راه رفتن از روي تكبّر را با فلسفة خاصي نهي كرده و مي فرمايد:

وَلا تَمْشِ فِي الاَرْضِ مَرَحاً اِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْاَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولاً.

در زمين از سر كبر و غرور گام بر مدار، چرا كه به نيروي خود زمين ر نتواني شكافت و به سربلندي به كوهها نخواهي رسيد.


و لقمان حكيم به فرزندش گفت:

وَلا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنّاسِ وَ لاتَمْشِ فِي الاَرْضِ مَرَحاً اِنَّ اللهَ لايُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ.

[پسرم!] با بي اعتنايي از مردم روي مگردان و مغرورانه بر زمين راه مرو، كه خداوند هيچ متكبّر و مغروري را دوست ندارد.

تواضع در راه رفتن

حضرت علي عليه السلام در توصيف اهل تقوا فرمود:

... وَمَشْيُهُمُ التَّواضُعُ ...

از جمله صفات بر جسته پرهيزكاران اين است كه راه رفتن آنان از روي تواضع و فروتني است.

تواضع و رفعت مقام

رسول گرامي اسلام صلي الله عليه وآله وسلم تواضع را وسيله سربلندي و عظمت مقام انسان مي داند و مي فرمايد:

... اِنَّ التَّواضُعَ يَزيدُ صاحِبَهُ رِفْعَةً فَتَواضَعُوا يَرْفَعْكُمُ اللهُ ...

تواضع و فروتني وسيله سر بلندي و سرافرازي است. تواضع كنيد تا خداي متعال مقام شما را بلند گرداند

امام صادق عليه السلام فرمود:

... قَالَ لُقْمانُ لاِبْنِهِِ لاعِزَّ اِلاّ لِمَنْ تَذَلَّلَ لِلّهِ و لا رِفْعَةَ اِلاّ لِمَنْ تَواضَعَ لِلّهِ ... 

حضرت لقمان به فرزندش فرمود: عزت از ْن كسي است كه براي خدا خضوع كند و افتخار و بزرگي براي كسي است كه براي خدا تواضع كند…..

ادامه نوشته

تعريف اخلاق

مقـدمه اي بر اخلاق اسلامي

تهيه و تنظيم :سميه فتاحيان و آيدا مقصودي به راهنمايي دكتر قبولي

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله ربّ العالمین و صلی الله علی سیّدنا و نبیّنا ابی القاسم محمّد

و آله الطّاهرین المعصومین لاسیّما بقیّه الله فی الارضین حجّه بن

الحسن المهدی عجّل الله تعالی فرجه الشّریف و جعلنا من انصاره و شیعته

شکست نیست که همه خواهان نیکبختی  سعادتمند و برای رسیدن به این هدف بزرگ راهی جز تزکیه و نصفیه و تهذیب نفس، یعنی کسب مکارم و فضایل و دوری از رذایل اخلاق، و جود ندارد، که انبیای عظام و اولیای کرام علیهم السلام بر این طریفت رفته و طالبان حقیقت را به این راه دعوت کرده اند. قرآن کریم بر این مطلب تصریح و تاکید دارد که می فرماید:

وَالشَّمسِ وَ ضُحیها... قَد أَفلَحَ مَن زَکّیها و قَد خابَ مَن دَسیها[1].

... به راستی رستگار شد آن کس که نفس خویش را از آلودگیها پاک کرد و زیانکار شد آن شد آن کس که خود را آلوده ساخت.

با اینکه خداوند سبحان نیازی به اهمیت و ضرورت موضوع آگاه کند ان را با یازده سوگند بدیع تایید و تاکید کرده است[2]و همچنین در جای دیگر از قرآن مجید فلسفه بعثت خاتم پیامبران صلی الله علیه و آله را تعلیم و تربیت و تزکیه انسانها برشمرده است که می فرماید:

هُوَالَّذی بَعَثَ فِی الاُمُّینَ رَسوُلاً مِنهُم یَتلُوا عَلَیهِم ایَاتِهِ وَیُزَکّیهِم وَ یُعَلِّمُهُمُ الکِتابَ وَ الحِکمَه وَ اِن کانُوا مِن قَبلُ لَفی ضَلالٍ مُبین[3]

او خدایی است که در میان عرب امی پیامبری از خودشان برانگیخت که آیات او را بر آنان بخواند و آنها را از پلییدها و زشتیها منزه سازد و کتاب و حکمت به آنها بیاموزد، اگر چه پیش از آن در گمراهی آشکار بودند.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم درباره فلسفه بعثت خود فرمود: من از طرف خدا برانگیخته شدم تا مکارم اخلاق را به کمال رسانده و تمام کنم.[4]

امام سجاد علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده است که فرمود:

بُعِثتُ بِمَکارِمِ الاَخلاقِ وَ مَحاسِنِها.[5]

حضرت علی علیه السلام نیز براهمیت تهذیب نفس تاکید فرموده و رعایت آن رامایه خوشبختی انسان دانسته است و می فرماید:

لَوکُنّا لانَرجُوا جَنَّهَّ وَلا نَحشی ناراً وَ لا ثَواباً وَ لا عِقاباً لَکان یَنبَغی لَنا أن نُطالِبَ بِمَکارمٍ الاَخلاقِ فَاِنَّها مِمّا تَدِلُّ عَلی سَبیلِ النَّجاحِ.[6]

بر فرض که امیدی به بهشت و ثواب و بیمی از دوزخ و عقاب نداشتیم باز شایسته آن بود که ما در پی مکارم اخلاق باشیم، زیرا خوشبختی و سعادت را از این طریق می توان به دست آورد. نتیجه آنکه: مهمترین مساله این که فراوان مورد توجه آئین مقدس اسلام قرار گرفته و در رسیدن به کمالات و فضایل انسانی نقش اساسی دارد مساله تزکیه نفس و پرورش روح است که به عنوان یک امر حیاتی و ضروری مطرح باشد. حضرت علی علیه السلام جان آدمی را تشبیه به کشتزاری می کند که اگر آب زلال فضایل و ادب آن را سیراب نکند سبزی و شادابی از آن درخت بربسته و محصولی نخواهد آورد، آنجا که فرمود:

اِن بِذَوِی العُقُولِ مِنَ الحاجَهِ اِلَی الاَدَبِ کَما یَظمأُ الَّزرعُ اِلَی المَُطَرِ[7]

انسان شدیداً نیازمند به تربیت و اصلاح خویش است همان گونه که کشتزار تشته آب باران است.

تعریف اخلاق

کلمه«اخلاق» جمع خُلق و خُلق شکل درونی انسان است، چنانکه خلق شکل ظاهری و صوری اشیاء است. غرایز و ملکات و صفات روحی و باطنی که در انسان است اخلاق نامیده می شود و به اعمال و رفتاری که از این خلقیات ناشی گردد نیز اخلاق و یا رفتار اخلاقی می گویند.

 

ادامه نوشته

حجاب

تاريخچه حجاب

مقدمه:

آنچه مسلّم است و از كتاب هاي موجود پيداست حجاب در قبل از اسلام در بين ملّت هاي يهود ، ايران باستان و هند وجود داشته است . و اين قانون حجاب از قانون حجاب اسلامي بسي سخت تر بوده است .

ويل دورانت مي گويد : [1]( اگر زني به نقض قانون يهود مي پرداخت مثلا بدون آنكه چيزي بر سر داشته باشد به ميان مردم مي رفت و يا در خانه آنقدر بلند صحبت مي كرد كه همسايگانش صدايش را مي شنيدند شوهر حق داشت بدون پرداخت مهريه او را طلاق دهد .)

و همچنين در جاي ديگر مي گويد : [2](در زمان زرتشت زنان با منزلتي عالي به ميان مردم مي رفتند .)

و بعد از آن مي گويد : (مقام زن در زمان داريوش تنزّل پيدا كرد و در زمان وي زنان  پادشاهان حق نداشتند از حرمسرا ها خارج شوند و در مواقعي زنان از محارم خويش نيز محروم  بوده اند. و زنان حائض در اتاق هايي محبوس مي شده اند و اين امر خود مبناي پرده پوشي ميان مسلمانان به شمار مي رود .)

آيا اين جمله ويل دورانت كه مي گويد : ( و اين امر خود مبناي پرده پوشي ميان مسلمانان به شمار مي رود ) درست است ؟

 طبيعتا خير. زيرا در اسلام زنان حائض از برخي عبادات مانند: نماز و روزه معاف مي باشند ولي آنها مي توانند در هر موقعي با ديگران معاشرت كنند و در رابطه با اينكه به عقيده ويل دورانت حجاب از ايرانيان قبل از اسلام به مسلمانان بعد از اسلام سرايت كرده صحيح نمي باشد ، چون قرآن قبل از اسلام آوردن ايرانيان ، آيات حجاب را تبيين كرده بود . ويل دورانت در قسمت ديگري مي گويد : [3]( بعد از هجرت ، پيامبرزنان را از پوشيدن جامه گشاد نهي مي كرد امّا بعضي از عرب ها با وضع بسيار زيبا و دلربايي از خانه هايشان خارج مي شده اند .)

اين سخن ويل دورانت غلط است زيرا عايشه همواره زنان انصار را اينچنين ستايش مي كرد:

( مرحبا بر زنان انصار كه بعد از نزول آيات سوره ي نور[4]  ديگر ديده نشد كه مانند سابق بيرون بيايند و سر خود را با روسري هاي سياه پوشاندند .)

مفهوم و ابعاد حجاب

مفهوم حجاب چيست واز نظر قرآن و حديث , حجاب و پوشش اسلامي داراي چه ابعاد و اقسامي است ؟

حجاب در لغت به معناي مانع , پرده و پوشش است .[5]   استعمال اين كلمه بيشتر به معناي پرده است .[6]

اين كلمه از آن جهت مفهوم پوشش مي دهد كه پرده , وسيله ي پوشش است , ولي هر پوششي حجاب نيست بلكه آن پوششي حجاب ناميده مي شود كه از طريق پشت پرده واقع شدن صورت گيرد .[7] 

دراين نوشتارمرادماازحجاب پوشش اسلامي است ومرادازپوشش اسلامي زن به عنوان يكي ازاحكام وجوبي اسلام ,اين است كه زن هنگام معاشرت با مردان بدن خود را بپوشاند وبه جلوه گري وخودنمايي نپردازد .

بنابر اين حجاب به معناي پوشش اسلامي بانوان , داراي دو بعد است . بعد ايجابي آن , وجوب پوشش بدن  و بعد سلبي آن , حرام بودن خودنمايي به نامحرم است ; و اين دو بعد بايد در كنار يكديگر باشد تا حجاب اسلامي محقق شود ; گاهي ممكن است بعد اول باشد ولي بعد دوم نباشد  در اين صورت نمي توان گفت كه حجاب اسلامي محقق شده است .

گاهي مشاهده مي كنيم كه بسياري از زنان محجبه در پوشش خود از رنگ هاي شاد و زيبا و تحريك برانگيز استفاده مي كنند كه به اندامشان زيبايي خاص مي بخشد و درعين پوشيده بودن  بدن زن زيبايي اش آشكار است;[8] واين دورازروح حجاب است.  اگر به معناي عام هرنوع پوشش ومانع ازوصول به گناه را حجاب بناميم , حجاب مي تواند اقسام وانواع متفاوتي داشته باشد.

يك نوع آن حجاب ذهني , فكري و روحي است . مثلا اعتقاد به معارف اسلامي مانند: توحيد و نبوت, از مصاديق حجاب ذهني, فكري و روحي است كه مي تواند ازلغزش ها و گناه هاي روحي و فكري مثل : كفرو شرك جلوگيري نمايد .

هدف و فلسفه حجاب

هدف از تشريع حجاب اسلامي  و فلسفه حجاب و پوشش چيست ؟

 

ادامه نوشته

تربیت علی علیه السلام<براي امتحان نهج البلاغه <خيام <كد 1

تربیت علی علیه السلام كد ۱ {نهج البلاغه }

مقام نهج البلاغه

اَلحَمدُلِلّهِ رَبِّ العالَمینَ بارِئِ الخَلائِقِ اَجمَعینَ وَالصَّلوهُ وَالسَّلام عَلی عَبدِ اللهِ مُحَمَّدٍ والِهِ اطّاهِرینَ .

مورد اتفاق است که رسول اکرم صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را از کودکی پیش خود آورده بود و در خانه ی خودش او را تعلیم و تربیت کرد . علی با اخلاق غیر پیغمبر ار همان اول آشنا نشد . راجع به این که چطور شد رسول اکرم علی را از همان اول از عموی خود گرفت و نزد خود آورد و حتی اورا در خلوتگاه عبادت با خود می برد مورخین عللی نوشته اند ؛ بعضی صرفا به موضوع ، جنبه ی حق شناسی و کمک به ابوطالب داده اند . زیرا رسول اکرم خودش در کودکی در تکفل جدش عبدالمطلب بود ،  بعد از عبدالمطلب در کفالت عمویش ابوطالب درآمد ، پس ابوطالب از این نظر حق بزرگی بر رسول اکرم داشت ، سالها متکفل مخارج و زندگی رسول اکرم بود . گفته اند رسول اکرم خواست آن خدمتها و زحمت های عمویش ابوطالب را جبران کند ، لا بعد از آنکه خودش صاحب خانه و زندگی شد و عائله تشکیل داد ، فرزند کوچک ابوطالب  یعنی علی علیه السلام را از ابوطالب گرفت و متکفل مخارج و تربیت او شد .
بعضی از مورخین نوشته اند سال گرانی و سختی پیش آمد ، رسول اکرم به دو نفر از عموهایش عبّاس و حمزه پیشنهاد کرد که چون ابوطالب تنگدست است و عائله اش زیاد است در کفالت عائله اش شرکت کنیم ؛ رفتند و از ابوطالب خواهش کردند ، ابوطالب گفت : عقیل را بر ای خود بگذارید ، سایر فرزندان مرا هر کدام را می خواهید ببرید ، عباس طالب را و حمزه جعفر را و رسول اکرم علی را گرفتند و با خود بردند . این داستان بدین صورت ، بعید به نظر می رسد حقیقت داشته باشد ، زیرا همه علی را در آن وقت طفل 5 ساله یا 6 ساله نوشته اند و همه نوشته اند که جعفر از علی ده سال بزرگتر بود و عقیل از جعفر 10 سال بزرگتر بود و طالب از عقیل ده سال بزرگتر بود ، بنابراین طالب در آن وقت مردی در حدود 35 ساله و عقیل جوانی تقریبا 25 ساله و جعفر نورسی پانزده ساله بود احتیاج به کفالت داشته باشند . سن حمزه که در این نقل نامش آمده و همچنین سن خود پیامبر اکرم نیز در ان وقت در حدود 35 سال بوده ؛ یعنی با طالب که پسر بزرگ ابوطالب بوده تقریبا هم سن بوده اند . بعضی دیگر از مورخین ، از فرزندان ابوطالب نام طالب را دراین قصه ذکر نکرده اند و همچنین عمو ها نام حمزه را نیاورده اند ، همین قدر گفته اند رسول کرم این مطلب را با عمویش عباس درمیان گذاشته و ابوطالب از تسلیم عقیل امتناع کرد و عباس جعفر را به خانه برد و رسول اکرم علی را . مطابق این نقل ، عباس متکفل جعفر بوده و مطابق نقل اول عباس متکفل طالب بود . این تعارض هم بین دو نقل هست . علیهذا معلوم نیست این داستان اساسی دارد یا ندارد . خصوصا اینکه تکفل رسول اکرم علی علیه السلام را مربوط به یک سال و یا دو سال نیست ، علی تا آخر در خانه ی پیغمبر و تحت تربیت پیغمبر بود و حتی در مواقع عبادت و خلوات عبادت علی را همراه خود می برد . گذشته از همه ی اینها طرز رفتار و محبت و علاقه رسول خدا نسبت به امیرالمومنین در همان دوره ی کودکی می رساندکه رسول اکرم شخصا به علی عنایت مخصوص داشت ، تنها به خاطر حق شناسی از ابوطالب نبود .
ابن ابی الحدید از فضل بن عباس نقل می کند که از پدرم عباس پرسیدم پیغمبر کدامیک از فرزندان خود را از همه بیشتر دوست می داشت ؟ گفت : علی را . من گفتم : من از تو از فرزندانش می پرسم که کدامیک را بیشتر دوست می داشت و تو میگویی علی را از همه بیشتر دوست می داشت ؟! گفت : پیغمبر به اندازه ای که علی را دوست می داشت هیچکدام از فرزندان خود را دوست نمی داشت .
آن عنایت مخصوص پیغمبر به علی از زمان کودکی می رساند که علت اصلی این تکفل و تحت نظر گرفتن نشأت و تربیت حضرت مناسبات معنوی بوده ، او را تربیت می کرد که در آینده همان سمتی را برا او داشته باشد که هارون برای موسی داشت یعنی معین و معاون و کمک و وزیر او بوده باشد . خود علی علیه السلام درباره ی رسول اکرم و تربیت خودش در زیر دست پیغمبر می فرماید :
وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ مِنْ لَدُنْ اءَنْ كانَ فَطِيما اءَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلاَئِكَتِهِ، يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكارِمِ، وَ مَحاسِنَ اءَخْلاقِ الْعالَمِ، لَيْلَهُ وَ نَهارَهُ وَ لَقَدْ كُنْتُ اءَتَّبِعُهُ اتِّباعَ الْفَصِيلِ اءَثَرَ اءُمِّهِ، يَرْفَعُ لِي فِي كُلِّ يَوْمٍ مِنْ اءَخْلاقِهِ عَلَما، وَ يَأْمُرُنِي بِالاقْتِداءِ بِهِ.
خداوند متعال موجودی غیبی و فرشته ای بزرگ همراه پیغمبرش کرد که او را به فضائل و معالی  و مکارم ، شب و روز رهبری و تائید می کرد و من مانند بچه که دنبال مادر می رود ، همیشه او را دنبال می کردم ، هر چه از آن دست از تائید الهی می گرفت از دست دیگر به من بهره می ساند و امر می کرد در عمل به او اقتدا کنم .

این بود نشأت و تربیت و تعلیم علی علیه السلام که برایش شبیه و نظیری نمی توان تصور کرد . او و پیغمبر مانند دو درختی بودندکه از یک ریشه و آب بخورند . تا این اندازه توافق روحی و تشابه اخلاقی داشتند . خودش می فرماید :
و انا من رسول الله کالضوء من الضوء و الذارع من العضد 

من و پبغمبر مانند دو درخت توأم بودیم که یک ریشه داشته باشد ، و من برای او مانند ذراع برای بازو بودم .

این یک ریشگی و اتصال و پیوستگی ، در تمام شؤون زندگی امیرالمومنین ظاهر است . سیّد رضی که خطب امیرالمومنین را جمع کرده و اسمش را « نهج البلاغه » گذاشته در مقدمه ی نهج البلاغه در توصیف کلام آن حضرت می گوید :
عَلَیهِ مَسحَهٌ مِنَ العِلمِ الاِلهِیِّ وَ فیهِ عَبقَهٌ مِنَ الکَلامِ النَّبَوِسِّ .
سخنان علی نشانه ای از علم الهی و بویی از سخنان رسول خدا دارد .

ادامه نوشته

کتابی شگفت

کتابی شگفت

این مجموعۀ نفیس ...
این مجموعة نفیس و زیبا به نام « نهج البلاغه » که اکنون در دست ماست و روزگار از کهنه کردن آن ناتوان است و گذشت زمان و ظهور افکار و اندیشه های نوتر و روشنتر مرتباً بر ارزش آن افزوده است ، منتخبی از « خطابه ها » و « دعاها » و        « وصایا » و « نامه ها » و « جمله های کوتاه » مولای متقیان علی علیه السلام است که به وسیلۀ سید شریف بزرگوار « رضی » (رضوان الله علیه ) درحدود هزار سال پیش گردآوری شده است.
آنچه تردید ناپذیر است این است که علی علیه السلام چون مرد سخن بوده است ، خطابه های فراوان انشاء کرده ، و همچنین به تناسبهای مختلف جمله های حکیمانۀ کوتاه فراوان از او شنیده شده است ، همچنانکه نامه های فراوان مخصوصاً در زمان خلافت نوشته است ، و مردم مسلمان علاقه و عنایت خاصی به حفظ و ضبط آنها داشته اند. مسعودی که تقریباً صد سال پیش از سید رضی می زیسته است (اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم هجری) در جلد دوم مروج الذهب تحت عنوان « فی ذکر لمع من کلامه و اخباره و زهده » می گوید:

« آنچه مردم از خطابه های علی در مقامات مختلف حفظ کرده اند بالغ بر چهار صد وهشتاد و اندی می شود. علی علیه السلام آن خطابه ها را بالبدیهه و بدون یادداشت و پیشنویس انشاء می کرد، و مردم ، هم الفاظ آن را می گرفتند و هم عملاً از آن بهره مند می شدند. »

گواهی دانشمند خبیر و متتبعی مانند مسعودی می رساند که خطابه های علی چقدر فراوان بوده است. در نهج البلاغه تنها 239 قسمت به نام خطبه نقل شده است ، در صورتی که مسعودی چهارصد و هشتاد واندی آمار می دهد و بعلاوه اهتمام و شیفتگی طبقات مختلف را برحفظ  وضبط سخنان مولی می رساند.

سید رضی و نهج البلاغه
سید رضی شخصاً شیفتۀ سخنان علی علیه السلام بوده است . اومردی ادیب و شاعر و سخن شناس بود. ثعالبی که معاصر وی بوده درباره اش گفته است :
« او امروز شگفت ترین مردم عصر و شریفترین سادات عراق است و گذشته از اصالت نسب و حسب ، به ادب روشن و فضل کامل آراسته شده است ... او از همۀ شعرای آل ابیطالب برتر است با اینکه آل ابیطالب شاعر برجسته فراوان دارند. اگربگویم در همۀ قریش شاعری به این پایه نرسیده است ، دور از صواب نگفته ام  ».

سید رضی به خاطر همین شیفتگی که به ادب عموماً و به کلمات علی علیه السلام خصوصاً داشته است ، بیشتر از زاویۀ فصاحت و بلاغت و ادب به سخنان مولی می نگریسته است ، یعنی آن  قسمتها بیشتر نظرش را جلب می کرده است که از جنبۀ بلاغت برجستگی خاص داشته است، و از این رو نام مجموعه منتخب خویش را « نهج البلاغه » نهاده است ، و به همین جهت نیز اهمیتی به ذکر مآخذ و مدارک نداده است فقط در موارد معدودی به تناسب خاصی نام کتابی را می برد که آن خطبه یا نامه درآنجا آمده است .

ادامه نوشته

نهج البلاغه و مساله حكومت<براي امتحان نهج البلاغه <كد 2

نهج البلاغه و مساله حكومت كد ۲ {نهج البلاغه}

 از جمله مسائلى كه در نهج البلاغه فراوان درباره آنها بحث شده است مسائل مربوط به حكومت و عدالت است .
هر كسى كه يك دوره نهج البلاغه را مطالعه كند مى بيند على ( ع ) درباره حكومت و عدالت حساسيت خاصى دارد , اهميت و ارزش فراوانى براى آنهاقائل است . قطعا براى كسانى كه با اسلام آشنائى ندارند و برعكس باتعليمات ساير اديان جهانى آشنا مى باشند باعث تعجب است كه چرا يك پيشواى دينى اينقدر به اينگونه مسائل مى پردازد ؟ مگر اينها مربوط به دنياو زندگى دنيا نيست ؟ آخر يك پيشواى دينى را با دنيا و زندگى و مسائل اجتماعى چه كار ؟ و بر عكس , كسى كه با تعليمات اسلامى آشنا است و سوابق على ( ع ) رامى داند كه در دامان مقدس پيغمبر مكرم اسلام پرورش يافته است , پيغمبراو را در كودكى از پدرش گرفته در خانه خود و روى دامان خود بزرگ كرده است و با تعليمو تربيت مخصوص خود او را پرورش داده , رموز اسلام را به او آموخته ,  اصول و فروع اسلام را در جان او ريخته است دچار هيچگونه تعجبى نمى شود بلكه براى او اگر جز اين بود جاى تعجب بود .
مگر قرآن كريم نمى فرمايد :
لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقومالناس بالقسط.
سوگند كه ما پيامبران خويش را با دلائل روشن فرستاديم و با آنان كتاب وتراز و فرود آورديم كه در ميان مردم به عدالت قيام كنند .
در اين آيه كريمه , برقرارى عدالت به عنوان هدف بعثت همه انبيا معرفى شده است . مقام قداست عدالت تا آنجا بالا رفته كه پيامبران الهى به خاطر آن مبعوث شده اند . عليهذا چگونه ممكن است كسى مانند على كه شارح و مفسر قرآن و توضيح دهنده اصول و فروع اسلام است درباره اين مساله سكوت كندو يا در درجه كمترى از اهميت آنرا قرار دهد ؟
آنانكه در تعليمات خود توجهى به اين مسائل ندارند و يا خيال مى كننداين مسائل در حاشيه است و تنها مسائلى از قبيل طهارت و نجاست در متندين است , لازم است در افكار و عقايد خود تجديد نظر نمايند .

 

ارزش و اعتبار
 اولين مساله اى كه بايد بحث شود همين است كه ارزش و اهميت اين مسائل از نظر نهج البلاغه در چه درجه است , بلكه اساسا اسلام چه اهميتى به مسائل مربوط به حكومت و عدالت مى دهد . بحث مفصل از حدود اين مقالات خارج است . اما اشاره به آنها لازم است .
قرآن كريم آنجا كه رسول اكرم را فرمان مى دهد كه خلافت و ولايت و زعامت على عليه السلام را بعد از خودش به مردم ابلاغ كند , مى فرمايد :  
يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك فان لم تفعل فما بلغت رسالته
اى فرستاده ! اين فرمان را كه از ناحيه پروردگارت فرود آمده به مردمبرسان , اگر نكنى رسالت الهى را ابلاغ نكرده اى .
به كدام موضوع اسلامى اين اندازه اهميت داده شده است , كدام موضوع ديگر است كه ابلاغ نكردن آن با عدم ابلاغ رسالت مساوى باشد ؟
در جريان جنگ احد كه مسلمين شكست خوردند و خبر كشته شدن پيغمبر اكرم پخش شد و گروهى از مسلمين پشت به جبهه كرده فرار كردند , قرآن كريمچنين مى فرمايد :
و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل ا فان مات او قتل انقلبتمعلى اعقابكم ؟ 
محمد جز پيامبرى كه پيش از او نيز پيامبرانى آمده اند نيست , آيا اگر او بميرد و يا در جنگ كشته شودشما فرار مى كنيد و ديگر كار از كار گذشته است ؟ !
حضرت استاد علامه طباطبائى روحى فداه در مقاله ( ولايت و حكومت)  ازاين آيه چنين استنباط فرموده اند كه كشته شدن پيغمبر اكرم در جنگ نبايد هيچگونه وقفه اى در كار شما ايجاد كند , شما فورا بايد تحت لواى آنكس كه پس از پيغمبر زعيم شما است به كار خود ادامه دهيد به عبارت ديگر فرضا پيغمبر كشته شود يا بميرد , نظام اجتماعى و جنگى مسلمين نبايد از هم بپاشد .
در حديث است كه پيغمبر اكرم فرمود : اگر سه نفر ( حداقل ) همسفر شديد حتما يكى از سه نفر را امير و رئيس خود قرار دهيد . از اينجا مى توان فهميد كه از نظر رسول اكرم هرج و مرج و فقدان يك قوه حاكم بر اجتماع كه منشا حل اختلافات و پيوند دهنده افراد اجتماع با يكديگر باشد چه اندازه زيان آور است  .
مسائل مربوط به حكومت و عدالت كه در نهج البلاغه مطرح شده است فراواناست و ما به حول و قوه الهى برخى از آنها را طرح مى كنيم :
اولين مساله كه لازم است بحث شود ارزش و لزوم حكومت است . على عليه السلام مكرر لزوم يك حكومت مقتدر را تصريح كرده است و با فكر خوارج كه در آغاز امر مدعى بودند با وجود قرآن از حكومت بى نيازيم , مبارزه كرده است . خوارج , همچنانكه مى دانيم , شعارشان لاحكم الا لله بود , اين شعار از قرآن مجيد اقتباس شده است ومفادش اينست كه فرمان ( قانون ) تنها از ناحيه خداوند و يا از ناحيه كسانى كه خداوند به آنان اجازه قانونگذارى داده است بايد وضع شود , ولى خوارج اين جمله را در ابتدا طور ديگر تعبير مى كردند و به تعبير اميرالمؤمنين , از اين كلمه حق معنى باطلى را در نظر مى گرفتند , حاصل تعبير آن اين بود كه بشر حق حكومت ندارد , حكومت منحصرا از آن خداست .
على مى فرمايد , بلى من هم مى گويم لا حكم الا لله اما به اين معنى كه اختيار وضع قانون با خدا است , لكن اينها مى گويند حكومت و زعامت هم باخدا است , و اين معقول نيست , قانون خدا بايست بوسيله افراد بشر اجراشود , مردم را از فرمانروائى ( نيك) يا ( بد) چاره اى نيست , در پرتو حكومت و در سايه حكومت است كه مومن براى خدا كار مى كند وكافر بهره دنياى خود را مى برد و كارها به پايان خود مى رسد . به وسيله حكومت است كه مالياتها جمع آورى , و با دشمن نبرد , و راهها امن , و حق ضعيف از قوى باز ستانده مى شود , تا آنوقتى كه نيكان راحت گردند و از شر بدان راحتى بدست آيد.
على عليه السلام مانند هر مرد الهى و رجل ربانى ديگر , حكومت و زعامت را به عنوان يك پست و مقام دنيوى كه اشباع كننده حس جاه طلبى بشر است و به عنوان هدف و ايده آل زندگى سخت تحقيرمى كند و آنرا پشيزى نمى شمارد , آنرا مانند ساير مظاهر مادى دنيا ازاستخوان خوكى كه در دست انسان خورده دارى باشد بى مقدارتر مى شمارد , اما همين حكومت و زعامت را در مسير اصلى و واقعيتش يعنى به عنوان وسيله اى براى اجراء عدالت و احقاق حق و خدمت به اجتماع فوق العاده مقدس مى شمارد و مانع دست يافتن حريف و رقيب فرصت طلب و استفاده جو مى گردد, از شمشير زدن براى حفظ و نگهداريش از دستبرد چپاولگران دريغ نمى ورزد .
ابن عباس در دوران خلافت على ( ع ) بر آن حضرت وارد شد , در حالى كه با دست خودش كفش كهنه خويش را پينه مى زد , از ابن عباس پرسيد قيمت اين كفش چقدر است ؟ ابن عباس گفت هيچ , امام فرمود ارزش همين كفش كهنه در نظر من از حكومت و امارت بر شما بيشتر است , مگر آنكه بوسيله آن عدالتى را اجرا كنم , حقى را به ذى حقى برسانم , يا باطلى را از ميان بردارم.
در خطبه 207 بحثى كلى در مورد حقوق مى كند و مى فرمايد : حقوق همواره طرفينى است , مى فرمايد . از جمله حقوق الهى حقوقى است كه براى مردم برمردم قرار داده است , آنها را چنان وضع كرده كه هر حقى در برابر حقى ديگر قرار مى گيرد , هر حقى به نفع يك فرد و يا يك جمعيت موجب حقى ديگر است كه آنها را متعهد مى كند , هر حقى آنگاه الزام آور مى گردد كه ديگرى هم وظيفه خود را در مورد حقوقى كه بر عهده داردانجام دهد .
پس از آن چنين به سخن ادامه مى دهد :
و اعظم ما افترض سبحانه من تلك الحقوق حق الوالى على الرعيه و حقالرعيه على الوالى , فريضه فرضها الله سبحانه لكل على كل , فجعلها نظامالانفسهم و عزا لدينهم , فليست تصلح الرعيه الا بصلاح الولاه و لا تصلح الولاهالا باستقامه الرعيه , فاذا ادت الرعيه الى الوالى حقه و ادى الوالى الى الرعيه حقها عز الحق بينهم و قامت مناهج الدين و اعتدلت معالم العدل وجرت على اذلالها السنن فصلح بذلك الزمان و طمع فى بقاء الدوله و يئست مطامع الاعداء  . . .  
يعنى بزرگترين اين حقوق متقابل , حق حكومت بر مردم و حق مردم برحكومت است , فريضه الهى است , كه براى همه بر همه حقوقى مقرر فرموده ,اين حقوق را مايه انتظام روابط مردم و عزت دين آنان قرار داده است ,  مردم هرگز روى صلاح و شايستگى نخواهند ديد مگر حكومتشان صالح باشد وحكومتها هرگز به صلاح نخواهند آمد مگر توده ملت استوار و با استقامت شوند . هرگاه توده ملت به حقوق حكومت وفادار باشند و حكومت حقوق مردم را ادا كند , آنوقت است كه ( حق) در اجتماع محترم و حاكم خواهد شد ,آنوقت است كه اركان دين به پا خواهد خاست آن وقت است كه نشانه ها وعلائم عدل بدون هيچگونه انحرافى ظاهر خواهد شد و آن وقت است كه سنتها درمجراى خود قرار خواهد گرفت و محيط و زمانه محبوب و دوست داشتنى مى شود و دشمن از طمع بستن بهچنين اجتماع محكم و استوارى مايوس خواهد شد .

ادامه نوشته

الهیات وما وراءالطبیعه<براي امتحان نهج البلاغه < خيام

الهیات و ماوراءالطبیعه توحید ومعرفت كد ۱۰ (نهج البلاغه )


یک بخش از بخشهای اساسی نهج البلاغه مسائل مربوط به الهیات وماوراءالطبیعه است.در مجموع خطبه هاونامه ها و کلمات قصار،در حدود چهل نوبت درباره این مطالب بحث شده است .البته یعضی از این موارد جمله های کوتاهی است،ولی غالبا چند سطر و احیانا چند صفحه است. بحثهای توحیدی نهج البلاغه را شاید بتوان اعجاب انگیزترین بحثهای آن دانست.بدون مبالغه ،این بحثها با توجه به مجموع شرایط ÷د÷د آمدن آنها درحد اعجاز است.بحثهای نهج البلاغه دراین زمینه مختلف ومتنوع است.قسمتی ازآنها از نوع مطالعه در مخلوقات وآثار صنع وحکمت الهی است.در این قسمت گاهی نظام کلی آسمان وزمین را مطرح می کند،گاه موجود معینی را مثلا«خفاش»یا«طاووس»یا«مورچه»را مورد مطالعه قرار می دهد وآثار آفرینش یعنی دخالت تدبیر وتوجه به هدف را درخلقت این موجودات ارائه می دهد. ما برای اینکه نمونه ای ازاین قسمت به دست داده باشیم ،بیان آن حضرت رادرمورد« مورچه » نقل وترجمه می کنیم.درخطبه 227چنین آمده است:
الا ینظرون الی صغیر ما خلق کیف احکم خلقه و اتقن  ترکیبه وفقلق له السمع و البصر ، و سوی له العظم و البشر؟ انظرو الی النمله فی ضغر جثتها و لطافه هیئتها لاتکاد تنال بلحط البصر ، و لا بمستدرک الفکر ،کیف دبت علی ارضها و صبت علی رزقها ، تنقل الحبه الی حجرها و اتعهدها فی مستقرا ، تجمع فی حرها لبردها و فی وردها لصدرها ، مکفوله برزقها ، مرزوقه بوفقها ، لا یغفلها المنان  ، و لا بحرمها الدذیان ، ولو فی صفا الیابس و الحجر الجامس ، ولو فکرت فی بحاری اکلها و فی علوها و سفلها و ما فی الجوف من شراسیف بطنها و ما فی الراس من عیبها و اذنها لقضیت من خلقها عجبا
 آیادر مخلوق کوچک او دقت نمی کنند؟چگونه به خلقتش استحکام بخشید وترکیبش را استوار ساخته ،به اودستگاه شنوایی وبینایی عنایت کرده واستخوان وﭘوست کامل داده است؟درمورچه بااین جثه کوچک واندام لطیف بیندیشد.آنچنان کوچک است که تزدیک است با چشم دیده نشود واز اندیشه غایب گردد.چگونه بااین جثه کوچک روی زمین می جنبد وبر جمع روزی عشق می ورزد ودانه را به لانه خودحمل می کند ودر انبار نگهداری می نماید ،در تابستانش برای زمستانش گرد می آورد وهنگام وروداقامت زمستانی ،زمان بیرون آمدن راﭘیش بینی می کند.اینچنین موجود اینچنین روزی اش تضمین شده وتطبیق داده شده است.خداوند منان هرگز اوراازیادنمی بردولودر زیر سنگ سخت باشد. اگر درمجرای ورودی وخروجی غذا ودر ساختمان شکم اووگوش وچشم اوکه درسرش قرارداده شده تفکروتحقیق کنی وآن را کشف کنی،سخت در شگفت خواهی رفت.ولی بیشتر بحثهای نهج البلاغه درباره توحید،بحثهای تعقلی وفلسفی است.اوج فوق العاده نهج البلاغه  دراین بحثها نمایان است.در بحثهای توحیدی تعقلی نهج البلاغه  آنچه اساس ومحور وتکیه گاه همه بحثهاواستدلالهاواستنتاجهاست،اطلاق ولاحدی واحاطه ذاتی وقیومی حق است.علی علیه السلام دراین قسمت دادسخن داده است،نه ﭘیش ازاو ونه بعد از او کسی به اونرسیده است.مسأله دیگر«بساطت مطلقه» ونفی هر گونه کثرت وتجزی ونفی هرگونه مغایرت صفات حق باذات حق است. دراین قسمت نیز مکرر بحث به میان آمده است.یک سلسله مسائل عمیق وبی سابقه دیگر نیز مطرح است از قبیل:اولیت حق درعین آخریت اووظاهریت اودرعین باطنیتش ،تقدم اوبرزملن وبرعددواینکه قدمت زمانی ووحدت اووحدت عددی نیست ،علو وسلطان وغنای ذاتی حق ،مبدعیت اوواینکه شأنی اورااز شأن دیگرشاغل نمی شود ،کلام او عین فعلش است،حدود توانایی عقول بر ادراک اوواینکه معرفت حق از نوعتجلی اوبر عقول است نه از نوع احاطه اذهان بریک معنی ومفهوم دیگر ،سلب جسمیت وحرکت وسکون وتغییر ومکان وزمان ومثل وضدوشریک وشبیه واستخدام آلت ومحدودیت ومعدودیت از اویک سلسله مسائل دیگر که به حول وقوه الهی برای هریک از اینها نمونه ای  ذکر خواهیم کرد.اینها مباحثی است که دراین کتاب شگفت مطرح است ویک فیلسوف وارد درعقایدوافکار فلاسفه قدیموجدید را سخت غرق دراعجاب می کند.بحث تفصیلی درباره همه مسائلی مه درنهج البلاغه دراین زمینه آمده است خود یک کتاب مفصل می شود وبا یک مقاله ودومقاله توضیح داده نمی شود .ناچار به اجمال باید بگذریم ولی برای اینکه بتوانیم نگاهی اجمالی به این بخش نهج البلاغه بکنیم،ناچاریم مقدمتا به چند نکته اشاره کنیم:
اعتراف تلخ
ما شیعیان باید اعتراف کنیم که بیش از دیگران درباره کسی که افتخارنام ﭘیروی اوراداریم ظلم ولااقل کوتاهی کرده ایم .اساساکوتاهیهای ما ظلم است. مانخواسته ویا نتوانسته ایم علی رابشناسیم .بیشتر مساعی ما درباره تنضیضات رسول اکرم(ص) درباره علی(ع)وسب وشتم کسانی که این نصوص را نادیده گرفته اند بوده است،نه درباره شخصیت عینی مولا علی.غافل از این که ایم مشکی که عطارالهی بحق معرف اوست خود بوی دلاویزی دارد وبیش ازهرچیزلازم است مشامها رابا این بوی خوش آشنا کرد،یعنی باید آشنا بود وآشنا کرد.معرفی عطار الهی به این منظور بوده که مردم با بوی خوش آن آشنا شوند،نه اینکه به گفته عطار قناعت ورزند وتمام وقت خویش راصرف بحث در معرفی وی کنند نه آشنایی بااو.آیا اگر نهج البلاغه  ازدیگران می بود با اوهمین گونه رفتارمی شد؟کشور ایران کانون شیعیان علی (ع) است ومردم ایران فارسی زبان اند.شما نگاهی به شرحهاوترجمه های فارسی نهج البلاغه بیفکنید وآنگاه درباره کارنامه خودمان قضاوت کنید.به طور کلی اخبار واحادیث شیعی وهمچنین دعاهای شیعی از نظر معرف الهی وهمچنین از نطرسایر مضامین بااخبارواحادیث ودعاهای مسلملنان غیر شیعی قابل مقایسه نیست .مسائلی که دراصول کافی یا توحید صدوق یا احتجاج طبرسی مطرح است،در هیچ کتاب غیر شیعی مطرح نیست.آنچه در کتب غیر شیعی دراین زمینه مطرح است،احیانا مسائلی است که می توان گفت قطعا مجعول است،زیرا برخلاف نصوص واصول قرآنی است وبوی تجسیم وتشبیه می دهد.اخیرا هاشم معروف حسنی در کتابی که به نام «دراسات فی الکافی للکلینی والصحیح للبخاری» تالیف کرده است ابتکار خوبی به خرج داده،مقایسه مختصری میان صحیح بخاری وکافی کلینی از نظر روایات مربوط به الهیات به عمل آورده است.

ادامه نوشته

 انسان ، ضعیف آفریده شده است <براي امتحان <خيام

  انسان ، ضعیف آفریده شده است كد۳ {قرآن}

انسان در  بر ابر عوامل طبیعت و در برابر  شهوات و تمایلاتی که در وجود خودش تعبیه شده ، ناتوان است. نیروی جاذبه آنچنان انسان را به زمین وابسته است که تنها بوسیله بعضی از وسائل بسیار مدرن میتواند از حوزه آن فرار کند ، تازه اگر هم فرار کند ، باز هم در حوزه جاذبه هر یک از کرات آسمانی که قرار گیرد گرفتار است.
گو اینکه چند صباحی انسان در این عالم زندگی میکند ، مع الوصف در برابر امراض و میکروبها قدرت مقاومت ندارد و سرانجام از پا در می آید . در حقیقت می توان گفت : زندگی انسان به طور طبیعی سه دوره دارد که در دوره اول و آخر آن ضعیف و محتاج نگهبانی و پرستاری است وتنها در دوره میانی که همان دوره جوانی است  ، قوی است ، کودکی و پیری یعنی ضعف و سستی و ناتوانی با این فر ق که کودک به طرف رشد و نیرومندی می رود و پیر بطرف فرسودگی و مرگ سیر میکند .
قرآن کریم این حقیقت را اینطور بیان میکند :
الله الذی خلقکم من ضعف ثم جعل من بعد ضعف قوة ثم جعل من بعد ضعف قوة ثم جعل من بعد قوة ضعفا و شیبه یخلق ما یشاء و هو العلیم القدیر (روم 54)
خداوند کسی است که شما را از سستی آفریده ، آنگاه پس از سستی نیرومندی قرار  داد . سپس بدنبال نیرومندی ناتوانی و پیری قرار  دارد . هر چه بخواهد خلق میکند . او به مصالح زندگی شما دانا و توانا است .
در همان دوره میانه ، که انسان نیرومند است باید گفت : بطور نسبی نیرومند است .
یعنی در این دوران نسبت بدوران کودکی و دوران پیری از یک توانایی بیشتری بر خوردار است و گرنه باز هم میتوان او را ضعیف نامید . علی (ع) میفرماید:
مسکین ابن آدم ، مکتوم الاجل ، مکنون العلل ، محفوظ العمل ، تولمه البقه و تقتله الشرقه و تنتنه العرقه (نهج البلاغه حکمت 149)
بیچاره انسان ! اگه زمان مرگش مکتوم و اسباب بیماریهایش مخفی ، و عملش محفوظ است. مگس او را میازارد و آبی که گلو گیرش میشود او را میکشد و عرق بدنش را بدبو میکند.
بعلاوه، در  نهاد انسان یک سلسله شهوات و تمایلات نیز وجود دارند که او را ضعیف میکنند.
اینها از قدرت روحی و جسمی انسان میکاهند و بساکه او را پای در می آورند.
ضعف و ناتوانی عاملی است که موجب تخفیف میشود. درست است که انسان موجودی مکلف و مسئول است. لکن تکلیف و مسئولیت متناسب با توان و قدرت اوست. هر اندازه انسان قوی تر باشد تکلیفش سنگین تر و هر اندازه ضعیفتر باشد تکلیفش سبکتر میشود. تمام برنامه ها ومقررات دینی از همین اصل تبعیت میکند .

ادامه نوشته

مسئولیت تربیت اخلاقی

مسئولیت تربیت اخلاقی

مقصود از تربیت اخلاقی مجموعه مبانی اخلاقی و فضائل رفتاری و جوانی است که باید طفل بیاموزد و به آن عادت کند و موقع جوانی الگوی زندگیش باشد فضائل اخلاقی ثمره ایشان است کودکی که با دین و ایمان پرورش
می یابد تسلیم فرمان خداست و فضائل اخلاقی را می پذیرد و به آن عادت می کنند ایمان و اعتقاد پاک مذهبی باعث می شود که رذیلتها در وجود او رسوخ نکند طفل با ایمان عاشق فضائل اخلاقی و متنفر از رذائل است بهترین شاهد این مدعا تجارب عمل پدرها و مادرهای متدین و مربیان صالح است بعضی هم مزاج عصبی دارند و طالب برتری و استکبارند و بر مردم مباهات می کنند تربیت ایمانی مزاج منحرف را تعدیل و نفس انسان را به صلاح و از انحرافات باز می دارد علماء تربیتی و اجتماعات غرب مدتی است که به این حقیقت پی برده اند قاضی بریتانیائی (دینگ) می گوید بدون دین نمی شود دارای اخلاق و بدون اخلاق نمی توان دارای قانون بود دین انسان را به الگوی برتر مرتبط و خودخواهی را کم می کند دین مقدس اسلام به تربیت اخلاقی کودکان بسیار اهمیت می دهد و مربیان باید ک ودک را زیر نرظ داشته و بکوشند که پدیده های زیر در وجود آنان لانه نکند 1- دروغ 2- دزدی 3- دشنام 4- احسان به یتیمان و مستمندان 5- بی بند و باری در روابط نامشروع .
1- دروغ : از نظر اسلام زشت ترین پدیده هاست و باید طفل به آن تنفر کامل داشته باشد پیامبر اکرم (ص) فرموده اند چهارچیز است که هرکس آنها را داشته باشد منافق است 1- وقتی امینش قرار دهند خیانت کند . 2- وقتی حدیث گوید دروغ می گوید . 3- وقتی معاهده کند خیانت می کند . 4- وقتی مخاصمه کند به گناه روی آورد و مربی صالح باید طفل را از دروغ به کل دور کند و از عواقب آن بیمناک باشد. 2- دزدی : خطر دزدی از دروغ کمتر نیست هر جا اسلام نیست دزدی رواج دارد و اگر طفل را خدا ترس نپرورانیم گرفتار دزدی و خیانت می شود و برای جاعه خطرناک است و اگر از دزدی های کوچک منع نشود و یا تشویق شود به دزدی های بزرگ گرفتا می شود . 3- دشنام یکی از زشترین پدیده ها در محیط تربیتی کودک به دو جهت است یکی از پدر و مادر فخش می شنود و یاد می گیرد و یکی بر اثر معاشرت با افراد بد دهن و زشت گو. پس پدر و مادر باید طفل را از دشنام حفظ کنند و هم از معاشرت با افراد هرزه باز دارند پیامبر اکرم (ص) فرمود دشنام مومن گناه و جنگ با او کفر و غیب او معصیت و حرمت مالش سابقه حرمت خونش می باشد. 4- بی بند و باری و روابط نامشروع : این یکی از بدترین پدیده های قرن بیستم قرن بی بند و باری و روابط نامشروع و تقلید کورکورانه است این نسل گمان می کند زندگی یعنی شهوت و هرزگی و فساد و بی بند و باری و اینجا نشانه تمدن و تجدد است و در نتیجه از خود بیگانه است اسلام با روشهای زیر با انحراف و تقید مبارزه می کند 1- بر حذر داشتن از تقلید کورکورانه 2- آنچه جایز است و آنچه حرام است 3- تقلید در رفتار و اخلاق و عادات و همه مظاهری که از ما بیگانه است 4- برحزر داشتن از غوطه ور شدن در ناز و نعمت 5- بازداشتن از موسیقی و آهنگهای مضر : در این رابطه امام صادق (ع) فرموده اند که چشم و گوش و دل همگی مسئولند متاسفانه در دنیای امروز از رادیو و تلویزیون  استفاده های نامشروع می شود کودکان و نوجوانان از این رهگذر ضررهای بزرگی می کنند اسلام می خواهد دین و عقل و نسب و جان و مال مردم را حفظ کند 4- جلوگیری از تشبیه به زنان و مردان پوشیدن لباس ابریشم و استفاده از جواهرات که شبیه زنان می شوند و بر عکس زنان به شکل مردان در آمدند هر دو برای جامعه فاجعه است و پیامبر اکرم (ص) فرموده اند خدا لعنت کند زنان مرد نما را و مردان زن نما 40 جلوگیری از جلوه گری و اختلاط و چشمچرانی : در قرآن مجید فرمود پیامبر به زنان و دختران خود و زنهای مومنین بگو که تن پوش خود را به خود نزدیک کنند که این نزدیک است به اینکه به عناف شناخته شوند و اذیت نشوند و خداوند رحیم است و نیز به مردان بگو دیدگانشان را فرو پوشند و فروج خود را حفظ کنند که  این برای آنها پاکتر است و خداوند به کردارشان آگاه است و زن و مرد اجنبی نمی توانند به یکدیگر نگاه کنند و بر مسلمانات است که همواره برای دینشان احتیاط کنند و راهی پیش گیرند که بر تقوی و ورع نزدیکتر است از مجموع آیات و روایات استفاده می شود که جلوه گری و اختلاط و نظر، بر زن و مرد حرام است و ترک آنها خلاف تقوای الهی است دو گروهند که به بهشت نمی روند یکی از آنهایی که با دم گاو شلاق می زنند و یکی زنانی برهنه و پوشیده که دلربایی می کنند . علماء و هربران اخلاق اتفاق دارند که بدترین عامل در هم کوبیدن شخصیت انسان و ریشه کن شدن فضیلت و شرف و اخلاق همین است رسول اکرم می فرماید هر جا باشی تقوی پیشه کن و نیکی را به دنبال بدی بیاور تا محوش کنی شخصی از پیامبر پرسید دین چیست ؟ فرمود (حسن الخلق) و بار دوم تکرار کرد باز فرمود (حسن الخلق) یعنی خشم نگیری در حقیقت اخلاق، هدف و روح و پایه و اساس دین است .

دفع شبهه تحریف

دفع شبهه تحریف


شبهه تحریف قرآن، از دیر زمان مطرح بوده و پیوسته مورد انکار و رد علما و محققین بزرگ اسلام بوده است منشاء‌این شبهه روایاتی است که در کتب حدیث اهل سنت و شیعه درج شده است و به ظاهر تحریف کلام الله را می رساند این روایات غالباً قابل تاویل می باشد، و در صورت عدم امکان تاویل، کنار گذاشته می شوند
تحریف در لغت
تحریف از ریشه ((حرف)) به معنای کناره می باشد در سوره حج می خوانیم: (( و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمان به وان اصابته فتنه انقلب علی وجهه ((1396))،‌و بعضی از مردم خدا را در کناره می پرستند « یعنی تنها با زبان نیایش می کنند و ایمان قلبیشان ضعیف است» « اگر دنیا به آنان رو کند و نفع» و خیری به آنان برسد بدان اطمینان می یابند، اما اگر ناگواری برای امتحان به آنان برسد،‌دگر گون می شوند « و به کفر رو می آورند»)).
زمخشری در تفسیر این آیه می گوید: ‌ اینان پیوسته بر کناره دین قرار دارند، نه در وسط و قلب دین این بر اثر اضطراب و تزلزل آنان در دین است و بدین لحاظ هیچ گاه آرامش خاطر نداند، همانند کسی که بر کناره لشکر حرکت می کند تا هرگاه پیروزی و غنیمت نصیب گردید،‌پابر جا و با دیگران سهیم باشد و اگر شکست فرا رسید پا به فرار گذارده، راه نجاد خود را پی بگیرد)) ((1397))
 تحریف کلام را چنین وصف نموده اند: ((تفسیره علی غیر وجهه، تفسیر نمودن آن بر خلاف آنچه ظاهر آن است)) این گونه تفسیر نوعی تاویل نارواست،‌یعنی دگر گون ساختن کلام و برگرداندن آن به سوی دیگر است این گونه تحریف را تحریف معنوی گویند،‌زیرا در واقع، تحریف معنوی، دلالت لفظ را دگر گون می سازد و از مسیر خود منحرف می کند.
در قرآن هر کجا واژه تحریف آمده همین معنا (تحریف معنوی) اراده شده است طبرسی در تفسیر آیه (( یحرفون الکم عن مواضعه)) ((1398)) می گوید: (( ای یفسرونه علی غیر ما انزل و هو سؤ التاویل ((1399))، آن را بر خلاف آنچه خداوند اراده کرده تفسیر می کنند و آن بد تاویل کردن است)) زمخشری در تفسیر آیه می گوید: لفظ را از موضع خود منحرف ساخته اند ))،‌زیرا اگر لفظ طبق معنای واقعی – که ظاهر لفظ بر آن دلالت دارد – تفسیر و تبیین نگردد، هر آینه از موضع اصلی خود منحرف شده است.
زمخشری در این باره می گوید: ((الفاظ مواضعی دارند که شایسته آن ها است و آن عبارت است از معانی که موضوع له الفاظ می باشد و سزاوار است الفاظ در همان معانی استعمال شوند، لذا اگر از آن معانی دور شوند،‌وامانده و غریب خواهند بود)) ((1401)) از امام باقر (ع) روایت شده است که فرمود: ((آنان که کتاب خدا را پشت سر انداخته  کسانی هستند که حروف و الفاظ آن را استوار داشته و حدود و احکام آن را تحریف کرده اند)) ((1402))، یعنی به گونه دیگر تفسیر و تاویل نموده اند.
تحریف در اصطلاح
تحریف در اصطلاح به هفت معنی آمده است:
1- تحریف در دلالت کلام یعنی تفسیر و تاویل نا روا به گونه ای که لغت با تفسیر هم آهنگ نبوده و وضع و قرینه ای بر آن دلالت نداشته،‌صرفاً طبق دلخواه تفسیر و تاویل گردیده باشد این گونه تاویل غیر مستند را تاویل باطل و تفسیر به رای می شمرند پیامبر اکرم فرموده است: (( من فسر القرآن برایه فلیتبوا مقعده من النار ((1403))،‌هر کسی قرآن را به دلخواه خود تفسیر کند، باید جایگاه خود را در آتش مشخص سازد)).
2- ثبت ایه یا سوره در مصحف بر خلاف ترتیب نزول: درباره سوره ها این گونه جابه جایی صورت گرفته است، ولی درآیات احتمال آن بسیار ضعیف است.
3- اختلاف قرائت که بر خلاف قرائت مشهور باشد: این کار از صدر اول تا قرن ها ادامه داشته است و کسانی از قرا بر خلاف قرائت معروف قرائت می کرده اند.
4- اخلاف در لهجه: هر یک از قبایل عرب لهجه مخصوص به خود داشتند و بر خلاف لهجه قریش قرآن را تلاوت می کردند، در حالی که قرآن به لهجه قریش نازل شده بود، البته ژیامبر اکرم این اختلاف لهجه ها را اجازه فرمود حدیث (( نزل القرآن علی سبعه احرف )) ناظر به اختلاف لهجه هاست.
5- تبدیل کلمات يعني لفظي را از قرآن برداشتن و مرادف آن را جاي گزين كردن گويند عبدالله بن مسعود تعويض كلمات را جايز مي دانست به شرط آن كه به اصل معنا صدمه وارد نكند لذا كلمه هاي سخت و دشوار قرآن را به كلمات سهل و آسان تر مبدل مي كرد.
6- افزودن بر قرآن: از ابن مسعود روايت شده است كه برخي كلمات را به عنوان تفسير در خلال آيه مي آورد تا مراد آيه را روشن تر سازد، چنان كه در آيه تبليغ، جمله (( ان عليا مولي المؤمنين )) را زياد نموده و آيه را چنين مي خواند: (( يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك – ان عليا مولي المؤمنين – و ان لم تفعل فما بلغت رسالته )) ((1404)) و نيز عجارده (برخي از خوارج كه اتباع ابن عجردند)گمان داشتند كه سوره يوسف در قرآن افزوده شده است ((1405)).
7- كاستن از قرآن: برخي گمان برده اند قرآن بيش از اندازه موجود بوده است و از روي سهو و اشتباه و يا عمدا از آن كاسته شده است بيش تر بحث پيرامون مساله تحريف در همين جاست آيا از قرآن چيزي كم شده است يا نه؟
به دليل برخي روايات اهل سنت – كه ((حشويه)) ((1406)) آن را روايت كرده اند – و روایاتی از شیعه – که «اخباریون» 1407 به آن دامن زده ا ند- مساله کاستن از قرآن مطرح شظده است، ولی این موضوع مورد اجماع امت است که هرگز بر قرآن چیزی افزوده نشده است.

ادامه نوشته

سیمای خردمندان در قرآن <براي امتحان<خيام

سیمای خردمندان در قرآن كد۹ {قرآن}

یکی از برنامه های قرآن و روایات ، معرفی فرهنگ صحیح اسلامی و جلوگیری از برداشت های نادرست در زمینه های فرهنگی و عقیدتی است ؛ از این روی در متون دینی چنین می خوانیم :
شجاع کسی نیست که بر دیگران غلبه کند ، شجاع کسی است که نفس خودرا مهار کند .  نیکی آن نیست که به هنگام نماز به سوی مشرق یا مغرب بایستید ، نیکی واقعی ، ایمان و عقیده راسخ و انجام عمل صالح است . 
یتیم کسی نیست که پدر یا مادر از دست داده باشد . یتیم کسی است که علم و ادب نداشته باشد .
پیوند واقعی ، پیوند فرزند با والدین نیست ، بلکه پیوند فکری و اعتقادی است . خداوند به نوح (علیه السلام ) می گوید : پسر تو از تو نیست : "انه لیس من اهلک"   ، ولی پیامبر اسلام (علیه السلام) درباره سلمان می گوید : " سلمان منا اهل البیت ؛  سلمان از ماست ."
در جامعه افرادی را عاقل ، زرنگ و زیرک می دانند که بتوانند برای خود مال و مقام و رفاهی به دست آورند ، ولی در روایات می خوانیم : زیرک کسی است که هر روزش از روز قبل بهتر باشد . کمالات خود را زنده و بدی های خود را محو کند .  
با بیان مقدمه به سراغ این آیه برویم که در مقام معرفی اولوالالباب است تا ببینیم قرآن چه کسانی را عاقل و صاحب خرد و اندیشه می شمرد .

ادامه نوشته

پدیده شرم و خجالت <براي امتحان آيين زندگي < خيام

 پدیده شرم و خجالت كد ۱۰ ( آيين زندگي)

ادامه نوشته

مسوولیت تربیت عقلی

مسوولیت تربیت عقلی

ادامه نوشته

مباني رشد و لوازم آن درقرآن كريم<براي امتحان<خيام

مباني رشد و لوازم آن درقرآن كريم كد ۵ {قرآن}

ادامه نوشته

چرا انسان مسجود ملائکه شد<براي امتحان <خيام

چرا انسان مسجود ملائکه شد؟!كد ۱۰ {قرآن}

ادامه نوشته

حروف مقطعه

حروف مقطعه

ادامه نوشته

هجرت برای کسب علم

هجرت برای کسب علم

ادامه نوشته

فرمان های قرآن

فرمان های قرآن

ادامه نوشته