چرا انسان مسجود ملائکه شد<براي امتحان <خيام
چرا انسان مسجود ملائکه شد؟!
براستی که انسان در جهان آفرینش، یکی از عجایب و بدایع خلقت است. آیا این عجیب نیست که یک معجون خاکی در بعد تکامل ارادی و اختیاری به قدری عظمت پیدا می کند که سعدی درباره اش بگوید:
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند؟!
قرآن مجید در چندین مورد، مسئله خاکی بودن انسان را مطرح کرده و از این رهگذر، هم به انسان هشدار داده که به اصل خود توجه کند و هم از او خواست هکه عظمت خالق را از راه عظمت مخلوق درک نماید.
هنگامی که انسان به اصل خود توجه می کند، به چند نتیجه می رسد:یکی اینکه می بیند با اینکه مبدأ و منشأ انسان و حیوانات و نباتات همه خاک است، اما میان آنها تفاوت بسیار است و در میان آنها انسان بر قلّه عظمت و برازندگی قرار دارد و از اینجا به عظمت خالق و آفریننده ی خود بهتر پی می برد. دیگری اینکه: وقتی انسان متوجه اصل خود بشود، به واسطه ی عناوین و اعتبارات ظاهری از قبیل جاه و مال و مقام و زیبایی صورت و جوانی و نیروی جسمی غرور پیدا نمی کند و دچار تکبر و خود بزرگ بینی نمی شود.
مولوی با اشاره به یک حدیث نبوی درباره ی تفاوت انسان و حیوان و فرشته می گوید:
در حدیث آمد که یزدان مجید خلق عالم را سه گونه آفرید
یک گروه را جمله عقل و علم و جود آن فرشته است او نداند جز سجود
نیست اندر عنصرش حرص و هوا نور مطلق زنده از عشق خدا
یک گروه دیگر از دانش تهی همچو حیوان از علف در فربهی
او نبیند جز که اصطبل و علف از شقاوت غافل است و از شرف
این سوم هست آدمیزاد و بشر نیم او زا فرشته و نیمش ز خر
نیم خر خود مایل سفلی بود نیم دیگری مایل عقلی بود
آن دو قوم آسوده از جنگ و حراب وین بشر باد و مخالف در عذاب
مطابق این بیان، حیوان و فرشته، هر کدام یک بعد بیشتر ندارند و برای آنها ترقی و تنزلی وجود ندارد. این انسان خاکی است که بر نردبان تکامل، از مرحله نبات و حیوان گذشته و به زیور عقل و خرد آراسته شده است. او همچون فرشته و حیوان نیست که ترقی و تنزل ندارند. او در این جهان ممکن است تا آنجا تنزل کند که از حیوان هم پست تر شود و حتی خود آرزو کند که ای کاش همان خاک بود و بر پله های نردبان هستی گام ننهاده بود و باز از راه تلاش و مجاهدت و عبادت، ممکن است اینقدر ترقی کند که از فرشته هم برتر شود.
این انسان دو بعدی است که یا به بعد حیوانی می گراید یا به بعد عقلی و به هر کدام گرایید در قوس نزول و صعود تا بی نهایت پیش می رود که به تعبیر قرآن: به اسفل سافلین یا به اعلاعلیین می رسد .
در اینجا بدون اینکه بخواهیم وارد بحثهای طبیعی که تخصصی هم لازم دارد بشوم، ناگزیرم از یک دیدگاه نوین به مبحث زیست شناسی قرآن توجه کنم. شاید از این راه به یک اختلاف و مشاجره ی دیرینه خاتمه دهم.
جمعی بر این نظرند که قرآن طرفدار فیکسیسم بوده انسانها را هم فرزند یک پدر و یک مادر می شناسند و آن پدر و مادر را هم مشخصاً آدم و حوا میدانند. جمعی دیگر معتقدند که: قرآن طرفدار ترانسفورمیسم است و به وسیله ی بعضی از آیات قرآنی سعی می کنند اثبات کنند که همه ی موجودات زنده از اصل واحد پدید آمده اند. منتهی بعضی از آنها از نردبان تکامل طبیعی بالاتر رفته و انسان شده اند و بعضی دیگر در پله های پایین تر درجا زده اند. زیست شناسی قرآن با زیست شناسی علماء طبیعی متفاوت است. علم الحیات علماء طبیعی محدود است به کلیة موجودات زنده ای که از خاکند و از مواد همین عالم خاکی تغذیه می کنند و یقیناً تعداد بسیاری از آنها شناخته شده و تعدادی هم ناشناخته مانده اند. اعم از آنهایی که با چشم غیرمسلح دیده می شوند و آنهایی که با چشم مسلح قابل رؤیتند و آنهایی که حتی با چشم مسلح هم رؤیت نمی شوند.
اما علم الحیات قرآن محدود به این حد نیست. علم الحیات قرآن شامل موجودات زنده خاکی و موجودات زنده آتشی و موجودات زنده روحی و موجود زنده ای که عین زندگی است و نه خاکی و نه آتشی و نه روحی است، بلکه حیات او عین ذاتش و ذاتش عین حیاتش است، نیز می شود. این موجود زنده، خدا است. فرشتگان هم زنده اند. جن و انسان نیز دو موجود طبیعی و دارای حیاتند. نباتات و حیوانات هنم زنده اند.
علماء طبیعی عصر ما معتقدند که حیات، منحصراً از موجودات تک یاخته ای شروع شده و به انسان که کاملترین موجودات زنده است ختم می شود و چنین نیست که انسان یک موجود مستقلی باشد که به تنهایی خلق شده و در این جهان، از میان موجودات زنده سر درآورده باشد، بلکه از تبدل و تکامل همان اصل واحد است که انسان پیدا شده و بنابر این، حیات طبیعی به یک اصل بر می گردد و هیچ موجود زنده ای خارج از این مجموعه و منظومه نیست. همة موجودات زنده، شاخ و برگ یک تنه و یک ریشه اند. منتهی انسان به منزلة گل یا میوة این درخت است و شاید فردا و پس فردا این درخت، گل یا میوة بهتر و زیباتر و مطبوع تری بدهد.
طرحی که اینها برای حیات می دهند، به گونه ای است که نیاز به خدا ندارد، یعنی چنین نیست که به طور منطقی، حیات طبیعی، ما را به خدا که دارای حیات ذاتی است برساند یا اینکه حیات طبیعی از حیات ذاتی خداوند استنتاج بشود و به همین جهت است که چه معتقد به خدا بشویم و چه معتقد به خدا نشویم، یکسان است.
می گویند: داروین در جوانی منکر خدا بود و بعداً به خاطر اینکه فکر کرد هم مادیین و هنم الهیون به یک موجود قدیم معتقدند که دسته اول به آن ماده و دسته دوم به آن خدا می گویند و از نظر دسته اول آن موجود قدیم فاقد شعور و از نظر دسته دوم واجد شعور است، ترجیح داد عقیدة الهیون را بپذیرد.
ملاحظه می کنید که نه عقیدة به خدا در فرضیه تکامل داروینیسم اثری دارد و نه انکار خدا.
چنین علم الحیاتی از دیدگاه قرآن فاقد ارزش است. در حقیقت، یک نوع تنگ نظری است و هرگز زیبنده نیست که تنگ نظری را علم بنامیم.
علم الحیات قرآن، مسئله حیات را طوری طرح می کند که حیات را به ذاتی و غیر ذاتی تقسیم می کند. آنکه حیات ذاتی دارد، حیات بخش است و آنکه حیات غیر ذاتی دارد، گیرنده حیات است. چنین نگرشی دربارة حیات، به هیچ وجه بی نیاز از خدا نیست و به طور منطقی هر یک منتج دیگری است. یعنی اگر حیات ذاتی را مورد توجه قرار دهیم، از علت به معلول و از مؤثر به اثر می رسیم و به اصطلاح منطقیون: برهان ما "برهان لمی" است و اگر حیات غیر ذاتی را مورد توجه قرار دهیم، از معلول به علت و از مؤثر به اثر می رسیم و به تعبیر علماء منطق: برهان ما "برهان آنی" است.
در دایرة وسیع حیات غیر ذاتی موجوداتی قرار می گیرند که حیات، عین ذاتشان نیست. اینها یا نوری یا ناری یا خاکیند. موجودات زندة نوری فرشتگان و ارواحند و موجودات زندة ناری جنیانند و موجودات زندة خاکی انسان ها و حیوانات و نباتاتند.
چگونه ممکن است این بینش قرآنی دربارة حیات، قابل تطبیق بر فرضیة تکامل باشد؟
در انسان غیر از جنبة خاکی، جنبة نوری هم هست. او روح دارد و روح نه ناری است و نه خاکی، بلکه نوری است. انسان شناسی و جهان شناسی را دو گونه می شود تدوین کرد: یکی اینکه به گونه ای تدوین شود که چه اعتقاد به خدا را در کنار آن قرار دهیم و چه اعتقاد به خدا را از آن حذف کنیم یکسان باشد، یعنی هیچگونه ارتباطی با خداشناسی نداشته باشد و سرنوشت آن به وسیلة اعتقاد و عدم اعتقاد به خدا تغییر نکند. دیگر آنکه بر این اساس باشد که خداوند این جهان را همچون سایه ای گسترش داده او اصل است و این جهان فرع، او صاحب سایه است و این جهان سایه، او منبع نور است و این جهان پرتوهای آن و به قول شاعر:
چون نور که از مهر جدا هست و جدا نیست
عالم همه آیات خدا هست و خدا نیست
در آینه بینید اگر صورت خود را
آن صورت آینه شما هست و شما نیست
جهان شناسی و انسان شناسی قرآن همین است. همه جا به مبدئیت و خالقیت خداوند تکیه دارد و تصریح می کند که:
بدء خلق الانسان من طین (سجده 7)
و بدینوسیله آغازگر خلقت انسان از خاک را خداوند یگانه معرفی می کند تا ارتباط مخلوق به خالق و جنبة مخلوقیت انسان فراموش نشود و هر کس به این موجود، می نگرد و دربارة آن به مطالعه و تحقیق می پردازد، به نظر استقلالی بدان ننگرد و اصل و مبدأ آن را فراموش نکند.
و باز دربارة آن می گوید:
اذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین (حجر 29)
(ای فرشتگان) هنگامی که کالبد آدم را به مقتضای حکمت آفریدم و در آن از روح خودم دمیدم، برایش به سجده بیفتید. در حقیقت، فرشتگان مأمور نشده اند که بر خاک سجده کنند. آنچه باید در برابرش سجده کنند، روح منفوخ الهی است. کالبد منهای روح منفوخ، آن اندازه شرافتمند نیست که مسجود فرشتگان واقع شود. اما آن کالبدی که به روح منفوخ الهی زنده و آراسته شده، آنقدر شرافتمند است که می باید مسجود فرشتگان شود.
می گویند: "شرف المکان بالمکین" شرافت مکانی به کس یا چیزی است که در مکان قرار گرفته است. اگرچه تطبیق این ضرب المثل بر روح منفوخ الهی و کالبد خاکی، درست نیست. زیرا روح منفوخ نیازی به محل و مکان ندارد و سمت او بر بدن، همچون سمت خداوند بر جهان، سمت احاطه و حاکمیت و قیومیت و مدیریت و قاهریت است، نه سمتی که مکین بر مکان دارد، مع الوصف، توجه به آن، در اینجا بدین لحاظ مناسب است که نشان می دهد شرافت انسان به روح منفوخ است و نه به کالبد خاکی.
در قرآن مجید، هرجا سخن از روح گفته می شود، انسان پی می برد که وجود روح در هاله ای از قداست فرو رفته است. زیرا گاهی روح آن چیزی است که خداوند آن را بر پیامبر خود وحی کرده و قرآن شده و گاهی آن چیزی است که خداوند آن را در کالبد آدم یا در رحم مریم نفخ کرده و پدر همه انسانها با پیامبری اولوالعزم چون عیسی گشته و گاهش موصوف به امانتداری می شود و قرآن را بر پیامبر نازل می کند و گاهی موجودی است که در شب قدر به همراه فرشتگان ، به اذن پروردگار نازل می شود.
خداوند به پیامبرش دستور می دهد که وقتی درباره ی ماهیت روح ، از او سوال می شود ، در پاسخ بگوید: از فرمان پروردگار من است.
آنچه در انسان شناسی قرآن جالب و در خور تامل فراوان است، همین جنبه ی روحانیت انسان است که به او مراتیبی بخشیده که جهان نبات و حیوان و ملک ، همه را فرا می گیرد. هرگاه بخواهی مقام و مرتبه ی فردی از افراد این است را که از یک «سعه ی وجودی» عجیب برخوردار است. مشخص کنی ، باید ببینی آن فرد چه ویژگی هایی دارد، تا بفهمی همرتبه حیوانات است یا فروتر از آنها؟ آیا همرتبه ی جنیان است یا همرتبه ی فرشتگان یا از همه والاتر؟!
قرآن مجید، جهان نبات و حیوان و جن و فرشته را جهانی محدود و تنگ معرفی می کند ولی جهان انسان خاکی را جهانی وسیع و پهناور می بیند که در این جهان پهناور ، موجودات دوپایی بنام بشر یا انسان ، زندگی می کنند و همه گونه انسان در این دایره ی بسیار وسیع وجود دارد.
قرآن ، بعضی انسان ها را در ردیف چاپایان قرار میدهد و بعضی ها را فروتر از آنها. بعضی ها را در مرتبه ای قرار می دهد. که اولیاء شیاطین هستند و به جنیان پناه می برند و با آنها سنخیت پیدا می کنند و بر گمراهی خود می افزایند. بعضی از همین انسانها به مرتبه ای می رسند که هدایت کننده ی دیگران هستند و مقام آنها مقام رسالت است و سایر انسانها و همه ی جنیان وظیفه دارند، آنها را «اسوه» قرار دهند و از آنها اطاعت کنند. اینگونه انسانها از علم غیب الهی برخوردارند و افرادی که – حتما – همان فرشتگانند، آنها را پاسداری و نگهبانی می کنند و بنابراین ، از جن و ملک هم برتری دارند.
جهان انسان را نمی شود فوق جهان حیوان و نبات و جن و ملک نامید و نمی شود پایین تر از آنها معرفی کرد.
در این جهان وسیع ، موجودی خاکی – روحی زندگی می کند که با حرکت ارادی و اختیاری خویش ، باید مقام و منزلت خود را معین کند. همانطوری که جهان جن و ملک، جهانی است که طراح آفرینش یکی را از مبدا آتش (نار) و دیگری را از مبدا روشنی (نور) آفریده ، و به روح منفوخ خویش آراسته اش کرده و او را با راده و اختیاری که دارد ، مکلف ساخته ، تا موقعیت خود را مشخص کند. اینجاست که او یا حیوان می شود یا فروتر از حیوان ، یا شیطات می شود یا فرشته می شود یا برتر از آن.
تکامل داروینیسم ، انسان را برتر از حیوان می بیند و از ابتدا به خاطر پیچیدگیها و ظرافت هایی که در ساختمان او می نگرد ، او را کاملتر از حیوان می شناسد و می خواهد بگوید: تا آخر هم همین است . بدیهی است که اینگونه انسان شناسی ها گمراه کننده و غرور آفرین است و به علاوه ، جهان انسان را همچون جهان حیوانات ، جهانی تنگ و محدود می نگرد.
نمی خواهیم انکار کنیم که خلقت جسمی انسان از ظرافت و دقت بیشتری برخوردار و مغز او به نسبت وزن جسمش ، از مغز همه ی حیوانات ، بزرگتر است.
می خواهیم در پرتو نور قرآن ، درباره ی انسان به گونه ای داوری کنیم که نه گمراه و نه بی جهت ، مغرور شویم و خود را بالاتر از حیوانات بنگریم.
چرا نپذیریم همینکه مغزش بزرگترین مغزهاست. از مگش و مورچه و حشرات هم پست تر می شود؟
چرا نپذیریم همینکه خلقت جسمیش ظریفترین و دقیق ترین است ، از ساده ترین و ابتدایی ترین موجدات هم عقب افتاده تر می شود؟
چرا قبول نکنیم که وقتی سخن از انسان می گوییم، خود را با جهانی بسیار وسیع روبرو می بینیم که از جماد گرفته تا فرشتگان مقرب و برتر از آنها ، همه و همه در محاذات و موازات آن قرار می گیرند؟
البته آنچه باید باشد ، غیر از آن چیزی است که هست ، آنچه هست ، همان است که در بالا اشاره شد ، اما آنچه باید باشد این است که همه ی انسانها از راه مجاهدت و تقوی و عبادت و عبودیت ، خود را به مقام و مرتبه ی فرشتگان مقرب برسانند و از آنها هم بگذرند.
آری این موجود خاکی – روحی ، اینهمه میدانش وسیع است . چنین میدانی به جن و ملک و حیوان داده نشده است و در انسان شناسی قرآن اگر از این حقیقت ، غافل بمانیم و شیفته حرفهای داروین و دیگر علما طبیعی بشویم ، به گمراهی می افتیم.
براستی که انسان در جهان آفرینش، یکی از عجایب و بدایع خلقت است. آیا این عجیب نیست که یک معجون خاکی در بعد تکامل ارادی و اختیاری به قدری عظمت پیدا می کند که سعدی درباره اش بگوید:
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند؟!
قرآن مجید در چندین مورد، مسئله خاکی بودن انسان را مطرح کرده و از این رهگذر، هم به انسان هشدار داده که به اصل خود توجه کند و هم از او خواست هکه عظمت خالق را از راه عظمت مخلوق درک نماید.
هنگامی که انسان به اصل خود توجه می کند، به چند نتیجه می رسد:یکی اینکه می بیند با اینکه مبدأ و منشأ انسان و حیوانات و نباتات همه خاک است، اما میان آنها تفاوت بسیار است و در میان آنها انسان بر قلّه عظمت و برازندگی قرار دارد و از اینجا به عظمت خالق و آفریننده ی خود بهتر پی می برد. دیگری اینکه: وقتی انسان متوجه اصل خود بشود، به واسطه ی عناوین و اعتبارات ظاهری از قبیل جاه و مال و مقام و زیبایی صورت و جوانی و نیروی جسمی غرور پیدا نمی کند و دچار تکبر و خود بزرگ بینی نمی شود.
مولوی با اشاره به یک حدیث نبوی درباره ی تفاوت انسان و حیوان و فرشته می گوید:
در حدیث آمد که یزدان مجید خلق عالم را سه گونه آفرید
یک گروه را جمله عقل و علم و جود آن فرشته است او نداند جز سجود
نیست اندر عنصرش حرص و هوا نور مطلق زنده از عشق خدا
یک گروه دیگر از دانش تهی همچو حیوان از علف در فربهی
او نبیند جز که اصطبل و علف از شقاوت غافل است و از شرف
این سوم هست آدمیزاد و بشر نیم او زا فرشته و نیمش ز خر
نیم خر خود مایل سفلی بود نیم دیگری مایل عقلی بود
آن دو قوم آسوده از جنگ و حراب وین بشر باد و مخالف در عذاب
مطابق این بیان، حیوان و فرشته، هر کدام یک بعد بیشتر ندارند و برای آنها ترقی و تنزلی وجود ندارد. این انسان خاکی است که بر نردبان تکامل، از مرحله نبات و حیوان گذشته و به زیور عقل و خرد آراسته شده است. او همچون فرشته و حیوان نیست که ترقی و تنزل ندارند. او در این جهان ممکن است تا آنجا تنزل کند که از حیوان هم پست تر شود و حتی خود آرزو کند که ای کاش همان خاک بود و بر پله های نردبان هستی گام ننهاده بود و باز از راه تلاش و مجاهدت و عبادت، ممکن است اینقدر ترقی کند که از فرشته هم برتر شود.
این انسان دو بعدی است که یا به بعد حیوانی می گراید یا به بعد عقلی و به هر کدام گرایید در قوس نزول و صعود تا بی نهایت پیش می رود که به تعبیر قرآن: به اسفل سافلین یا به اعلاعلیین می رسد .
در اینجا بدون اینکه بخواهیم وارد بحثهای طبیعی که تخصصی هم لازم دارد بشوم، ناگزیرم از یک دیدگاه نوین به مبحث زیست شناسی قرآن توجه کنم. شاید از این راه به یک اختلاف و مشاجره ی دیرینه خاتمه دهم.
جمعی بر این نظرند که قرآن طرفدار فیکسیسم بوده انسانها را هم فرزند یک پدر و یک مادر می شناسند و آن پدر و مادر را هم مشخصاً آدم و حوا میدانند. جمعی دیگر معتقدند که: قرآن طرفدار ترانسفورمیسم است و به وسیله ی بعضی از آیات قرآنی سعی می کنند اثبات کنند که همه ی موجودات زنده از اصل واحد پدید آمده اند. منتهی بعضی از آنها از نردبان تکامل طبیعی بالاتر رفته و انسان شده اند و بعضی دیگر در پله های پایین تر درجا زده اند. زیست شناسی قرآن با زیست شناسی علماء طبیعی متفاوت است. علم الحیات علماء طبیعی محدود است به کلیة موجودات زنده ای که از خاکند و از مواد همین عالم خاکی تغذیه می کنند و یقیناً تعداد بسیاری از آنها شناخته شده و تعدادی هم ناشناخته مانده اند. اعم از آنهایی که با چشم غیرمسلح دیده می شوند و آنهایی که با چشم مسلح قابل رؤیتند و آنهایی که حتی با چشم مسلح هم رؤیت نمی شوند.
اما علم الحیات قرآن محدود به این حد نیست. علم الحیات قرآن شامل موجودات زنده خاکی و موجودات زنده آتشی و موجودات زنده روحی و موجود زنده ای که عین زندگی است و نه خاکی و نه آتشی و نه روحی است، بلکه حیات او عین ذاتش و ذاتش عین حیاتش است، نیز می شود. این موجود زنده، خدا است. فرشتگان هم زنده اند. جن و انسان نیز دو موجود طبیعی و دارای حیاتند. نباتات و حیوانات هنم زنده اند.
علماء طبیعی عصر ما معتقدند که حیات، منحصراً از موجودات تک یاخته ای شروع شده و به انسان که کاملترین موجودات زنده است ختم می شود و چنین نیست که انسان یک موجود مستقلی باشد که به تنهایی خلق شده و در این جهان، از میان موجودات زنده سر درآورده باشد، بلکه از تبدل و تکامل همان اصل واحد است که انسان پیدا شده و بنابر این، حیات طبیعی به یک اصل بر می گردد و هیچ موجود زنده ای خارج از این مجموعه و منظومه نیست. همة موجودات زنده، شاخ و برگ یک تنه و یک ریشه اند. منتهی انسان به منزلة گل یا میوة این درخت است و شاید فردا و پس فردا این درخت، گل یا میوة بهتر و زیباتر و مطبوع تری بدهد.
طرحی که اینها برای حیات می دهند، به گونه ای است که نیاز به خدا ندارد، یعنی چنین نیست که به طور منطقی، حیات طبیعی، ما را به خدا که دارای حیات ذاتی است برساند یا اینکه حیات طبیعی از حیات ذاتی خداوند استنتاج بشود و به همین جهت است که چه معتقد به خدا بشویم و چه معتقد به خدا نشویم، یکسان است.
می گویند: داروین در جوانی منکر خدا بود و بعداً به خاطر اینکه فکر کرد هم مادیین و هنم الهیون به یک موجود قدیم معتقدند که دسته اول به آن ماده و دسته دوم به آن خدا می گویند و از نظر دسته اول آن موجود قدیم فاقد شعور و از نظر دسته دوم واجد شعور است، ترجیح داد عقیدة الهیون را بپذیرد.
ملاحظه می کنید که نه عقیدة به خدا در فرضیه تکامل داروینیسم اثری دارد و نه انکار خدا.
چنین علم الحیاتی از دیدگاه قرآن فاقد ارزش است. در حقیقت، یک نوع تنگ نظری است و هرگز زیبنده نیست که تنگ نظری را علم بنامیم.
علم الحیات قرآن، مسئله حیات را طوری طرح می کند که حیات را به ذاتی و غیر ذاتی تقسیم می کند. آنکه حیات ذاتی دارد، حیات بخش است و آنکه حیات غیر ذاتی دارد، گیرنده حیات است. چنین نگرشی دربارة حیات، به هیچ وجه بی نیاز از خدا نیست و به طور منطقی هر یک منتج دیگری است. یعنی اگر حیات ذاتی را مورد توجه قرار دهیم، از علت به معلول و از مؤثر به اثر می رسیم و به اصطلاح منطقیون: برهان ما "برهان لمی" است و اگر حیات غیر ذاتی را مورد توجه قرار دهیم، از معلول به علت و از مؤثر به اثر می رسیم و به تعبیر علماء منطق: برهان ما "برهان آنی" است.
در دایرة وسیع حیات غیر ذاتی موجوداتی قرار می گیرند که حیات، عین ذاتشان نیست. اینها یا نوری یا ناری یا خاکیند. موجودات زندة نوری فرشتگان و ارواحند و موجودات زندة ناری جنیانند و موجودات زندة خاکی انسان ها و حیوانات و نباتاتند.
چگونه ممکن است این بینش قرآنی دربارة حیات، قابل تطبیق بر فرضیة تکامل باشد؟
در انسان غیر از جنبة خاکی، جنبة نوری هم هست. او روح دارد و روح نه ناری است و نه خاکی، بلکه نوری است. انسان شناسی و جهان شناسی را دو گونه می شود تدوین کرد: یکی اینکه به گونه ای تدوین شود که چه اعتقاد به خدا را در کنار آن قرار دهیم و چه اعتقاد به خدا را از آن حذف کنیم یکسان باشد، یعنی هیچگونه ارتباطی با خداشناسی نداشته باشد و سرنوشت آن به وسیلة اعتقاد و عدم اعتقاد به خدا تغییر نکند. دیگر آنکه بر این اساس باشد که خداوند این جهان را همچون سایه ای گسترش داده او اصل است و این جهان فرع، او صاحب سایه است و این جهان سایه، او منبع نور است و این جهان پرتوهای آن و به قول شاعر:
چون نور که از مهر جدا هست و جدا نیست
عالم همه آیات خدا هست و خدا نیست
در آینه بینید اگر صورت خود را
آن صورت آینه شما هست و شما نیست
جهان شناسی و انسان شناسی قرآن همین است. همه جا به مبدئیت و خالقیت خداوند تکیه دارد و تصریح می کند که:
بدء خلق الانسان من طین (سجده 7)
و بدینوسیله آغازگر خلقت انسان از خاک را خداوند یگانه معرفی می کند تا ارتباط مخلوق به خالق و جنبة مخلوقیت انسان فراموش نشود و هر کس به این موجود، می نگرد و دربارة آن به مطالعه و تحقیق می پردازد، به نظر استقلالی بدان ننگرد و اصل و مبدأ آن را فراموش نکند.
و باز دربارة آن می گوید:
اذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین (حجر 29)
(ای فرشتگان) هنگامی که کالبد آدم را به مقتضای حکمت آفریدم و در آن از روح خودم دمیدم، برایش به سجده بیفتید. در حقیقت، فرشتگان مأمور نشده اند که بر خاک سجده کنند. آنچه باید در برابرش سجده کنند، روح منفوخ الهی است. کالبد منهای روح منفوخ، آن اندازه شرافتمند نیست که مسجود فرشتگان واقع شود. اما آن کالبدی که به روح منفوخ الهی زنده و آراسته شده، آنقدر شرافتمند است که می باید مسجود فرشتگان شود.
می گویند: "شرف المکان بالمکین" شرافت مکانی به کس یا چیزی است که در مکان قرار گرفته است. اگرچه تطبیق این ضرب المثل بر روح منفوخ الهی و کالبد خاکی، درست نیست. زیرا روح منفوخ نیازی به محل و مکان ندارد و سمت او بر بدن، همچون سمت خداوند بر جهان، سمت احاطه و حاکمیت و قیومیت و مدیریت و قاهریت است، نه سمتی که مکین بر مکان دارد، مع الوصف، توجه به آن، در اینجا بدین لحاظ مناسب است که نشان می دهد شرافت انسان به روح منفوخ است و نه به کالبد خاکی.
در قرآن مجید، هرجا سخن از روح گفته می شود، انسان پی می برد که وجود روح در هاله ای از قداست فرو رفته است. زیرا گاهی روح آن چیزی است که خداوند آن را بر پیامبر خود وحی کرده و قرآن شده و گاهی آن چیزی است که خداوند آن را در کالبد آدم یا در رحم مریم نفخ کرده و پدر همه انسانها با پیامبری اولوالعزم چون عیسی گشته و گاهش موصوف به امانتداری می شود و قرآن را بر پیامبر نازل می کند و گاهی موجودی است که در شب قدر به همراه فرشتگان ، به اذن پروردگار نازل می شود.
خداوند به پیامبرش دستور می دهد که وقتی درباره ی ماهیت روح ، از او سوال می شود ، در پاسخ بگوید: از فرمان پروردگار من است.
آنچه در انسان شناسی قرآن جالب و در خور تامل فراوان است، همین جنبه ی روحانیت انسان است که به او مراتیبی بخشیده که جهان نبات و حیوان و ملک ، همه را فرا می گیرد. هرگاه بخواهی مقام و مرتبه ی فردی از افراد این است را که از یک «سعه ی وجودی» عجیب برخوردار است. مشخص کنی ، باید ببینی آن فرد چه ویژگی هایی دارد، تا بفهمی همرتبه حیوانات است یا فروتر از آنها؟ آیا همرتبه ی جنیان است یا همرتبه ی فرشتگان یا از همه والاتر؟!
قرآن مجید، جهان نبات و حیوان و جن و فرشته را جهانی محدود و تنگ معرفی می کند ولی جهان انسان خاکی را جهانی وسیع و پهناور می بیند که در این جهان پهناور ، موجودات دوپایی بنام بشر یا انسان ، زندگی می کنند و همه گونه انسان در این دایره ی بسیار وسیع وجود دارد.
قرآن ، بعضی انسان ها را در ردیف چاپایان قرار میدهد و بعضی ها را فروتر از آنها. بعضی ها را در مرتبه ای قرار می دهد. که اولیاء شیاطین هستند و به جنیان پناه می برند و با آنها سنخیت پیدا می کنند و بر گمراهی خود می افزایند. بعضی از همین انسانها به مرتبه ای می رسند که هدایت کننده ی دیگران هستند و مقام آنها مقام رسالت است و سایر انسانها و همه ی جنیان وظیفه دارند، آنها را «اسوه» قرار دهند و از آنها اطاعت کنند. اینگونه انسانها از علم غیب الهی برخوردارند و افرادی که – حتما – همان فرشتگانند، آنها را پاسداری و نگهبانی می کنند و بنابراین ، از جن و ملک هم برتری دارند.
جهان انسان را نمی شود فوق جهان حیوان و نبات و جن و ملک نامید و نمی شود پایین تر از آنها معرفی کرد.
در این جهان وسیع ، موجودی خاکی – روحی زندگی می کند که با حرکت ارادی و اختیاری خویش ، باید مقام و منزلت خود را معین کند. همانطوری که جهان جن و ملک، جهانی است که طراح آفرینش یکی را از مبدا آتش (نار) و دیگری را از مبدا روشنی (نور) آفریده ، و به روح منفوخ خویش آراسته اش کرده و او را با راده و اختیاری که دارد ، مکلف ساخته ، تا موقعیت خود را مشخص کند. اینجاست که او یا حیوان می شود یا فروتر از حیوان ، یا شیطات می شود یا فرشته می شود یا برتر از آن.
تکامل داروینیسم ، انسان را برتر از حیوان می بیند و از ابتدا به خاطر پیچیدگیها و ظرافت هایی که در ساختمان او می نگرد ، او را کاملتر از حیوان می شناسد و می خواهد بگوید: تا آخر هم همین است . بدیهی است که اینگونه انسان شناسی ها گمراه کننده و غرور آفرین است و به علاوه ، جهان انسان را همچون جهان حیوانات ، جهانی تنگ و محدود می نگرد.
نمی خواهیم انکار کنیم که خلقت جسمی انسان از ظرافت و دقت بیشتری برخوردار و مغز او به نسبت وزن جسمش ، از مغز همه ی حیوانات ، بزرگتر است.
می خواهیم در پرتو نور قرآن ، درباره ی انسان به گونه ای داوری کنیم که نه گمراه و نه بی جهت ، مغرور شویم و خود را بالاتر از حیوانات بنگریم.
چرا نپذیریم همینکه مغزش بزرگترین مغزهاست. از مگش و مورچه و حشرات هم پست تر می شود؟
چرا نپذیریم همینکه خلقت جسمیش ظریفترین و دقیق ترین است ، از ساده ترین و ابتدایی ترین موجدات هم عقب افتاده تر می شود؟
چرا قبول نکنیم که وقتی سخن از انسان می گوییم، خود را با جهانی بسیار وسیع روبرو می بینیم که از جماد گرفته تا فرشتگان مقرب و برتر از آنها ، همه و همه در محاذات و موازات آن قرار می گیرند؟
البته آنچه باید باشد ، غیر از آن چیزی است که هست ، آنچه هست ، همان است که در بالا اشاره شد ، اما آنچه باید باشد این است که همه ی انسانها از راه مجاهدت و تقوی و عبادت و عبودیت ، خود را به مقام و مرتبه ی فرشتگان مقرب برسانند و از آنها هم بگذرند.
آری این موجود خاکی – روحی ، اینهمه میدانش وسیع است . چنین میدانی به جن و ملک و حیوان داده نشده است و در انسان شناسی قرآن اگر از این حقیقت ، غافل بمانیم و شیفته حرفهای داروین و دیگر علما طبیعی بشویم ، به گمراهی می افتیم.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۷/۱۱/۱۳ ساعت توسط دکتر سید محمد تقی قبولی
خطبه سيّد الشّهداء راجع به معرفت خدا و امام