و اگر احوال آندو شاهد آشكار شد كه بدروغ شهادت گفته‏اند دو نفر از اولياء ميت (ورثه) بجاى آنان سوگند ياد كنند كه گفتار ما به استناد دليل راست و شايسته‏تر از شهادت آندو است و ما از گفتار صحيح تجاوز ننموده‏ايم تا از زمره ستمكاران باشيم (107).

آنچه بيان شد نزديكتر است به اينكه گواهان شهادت را بطور صحيح اداء كنند و نيز بيمناك باشند از اينكه ورثه باستناد دليل سوگند ياد كنند بخيانت دو شاهد و دعوى خود را اثبات نمايند و از عقوبت پروردگار در حذر باشند و سخن حق را بپذيرند خدا خيانتكاران را هدايت نخواهد فرمود. (108)

مقدمه:

از مهمترين مسائلى كه اسلام روى آن تكيه مى‏كند، مساله حفظ حقوق و اموال مردم و به طور كلى اجراى عدالت اجتماعى است، آيات فوق گوشه‏اى از دستورات مربوط به اين قسمت است، نخست براى اينكه حقوق ورثه در اموال ميت از ميان نرود و حق بازماندگان و ايتام و صفار پايمال نشود، به افراد با ايمان دستور مى‏دهد و مى‏گويد: اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، هنگامى كه مرگ يكى از شما فرا رسد بايد به هنگام وصيت كردن دو نفر از افراد عادل را به گواهى بطلبيد و اموال خود را به عنوان امانت براى تحويل دادن به ورثه به آنها بسپاريد .تفسير نمونه.

انوار درخشان:

(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا شَهادَةُ بَيْنِكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ)

شأن نزول آيه آنستكه تميم دارى مسيحى و برادرش عدى بهمراه بديل مولاى عمرو بن عاص كه از مسلمانان مهاجر بود بسفر شام رفتند چون به آن شهر رسيدند بديل بيمار شد خطى نوشت در آن صورت اثاثيه خود را كه بهمراه داشت نوشته آنرا در ميان اثاثيه خود پنهان نموده و نيز وصيت كرد هنگامى كه بمدينه باز گشتند اثاثيه او را بخويشان و ورثه او بدهند سپس بديل فوت كرد.

در ميان اثاثيه او ظرف طلاى منبت كارى بود دو نفر هم سفر او تميم و عدى آنرا از اثاثيه بديل ربودند و در مدينه باقى اثاثيه او را بورثه وى دادند

پس از آنكه آنرا گشودند نامه را ديدند كه از جمله اثاثيه ظرف طلائى را نوشته بود ورثه بديل به تيم و عدى گفتند ظرف طلائى كه جزء اثاثيه بديل بوده چه شده است در پاسخ گفتند نميدانيم و هر چه بما داده بود بشما تسليم نموديم.

در اثر اختلاف نزد رسول اكرم (ص) رفته آيه نازل شد پس از آنكه پيامبر اسلام (ص) نماز ظهر و عصر را اداء نموده تميم و عدى همسفران بديل را در مسجد احضار فرمود نزديك منبر آندو سوگند ياد كردند كه ما به متروكات بديل خيانت نكرديم و آنچه را كه گرفته بوديم از او بورثه او تسليم نموديم.

حضرت آندو را رها نمود سپس ورثه بديل ظرف طلائى را كه تميم و عدى در معرض فروش آورده و فروخته بودند بدست آورده گفتند اين همان ظرف طلاى بديل است.

تميم و عدى در پاسخ گفتند كه آنرا ما از خود او خريده بوديم و فراموش كرديم كه بگوئيم بار ديگر نزد رسول اكرم (ص) براى طرح دعوى حضور يافته آيه(  فا نماعُثِرَ عَلى‏ أَنَّهُمَا اسْتَحَقَّا إِثْماً  )

نازل شد. انوار درخشان، ج‏5، ص: 173

عمرو عاص و مطلب بن ابى رفاعه از قبيله سهم كه اولياء و وارث بديل بودند بر حسب دستور آيه سوگند ياد كردند كه ما دلايلى بدست آورديم كه تميم و عدى در باره ظرف طلا بما خيانت نموده و بدروغ سوگند ياد كرده‏اند رسول اكرم (ص) نيز ظرف طلا را بورثه بديل داد و تميم دارى پس از آنكه بدين اسلام در آمده بود مى‏گفت خدا و رسول او راست گفته‏اند ما ظرف طلا را ربوده بوديم و بدروغ سوگند ياد كرديم                                                                       

تقسير نمونه:

. ولى از شان نزولى كه در كتاب كافى آمده است چنين بر مى‏آيد كه آنها نخست انكار وجود متاع ديگرى كردند و جريان به خدمت پيامبر ص كشيده شد، و پيامبر ص چون دليلى بر ضد آن دو نفر وجود نداشت، آنها را وادار به سوگند كرد، سپس آنها را تبرئه نمود، اما چيزى نگذشت كه بعضى از اموال مورد بحث نزد آن دو نفر پيدا شد و به اين وسيله دروغشان اثبات گرديد، جريان به عرض پيامبر ص رسيد پيامبر ص در انتظار ماند تا آيات فوق نازل شد، سپس دستور داد، اولياء ميت سوگند ياد كنند، و اموال را گرفت و به آنها تحويل داد.

مفاد اجمالي آيه

 مفسرين را در تركيب‏بندى اجزاى اين آيه وجوه و صور بسيارى است، به طورى كه اگر آن وجوه را براى بدست آوردن معناى همه آيه در يكديگر ضرب كنيم از صد صورت تجاوز مى‏كند. زجاج- بطورى كه نقل مى‏كنند- گفته است: اين آيه از مشكل‏ترين آيات قرآن است از جهت تركيب‏بندى.

و اين معناى كه ما براى آيه كرديم معنايى است كه بخوبى و بدون هيچ زحمت و پيچيدگى در فهم از سياق آيه بدست مى‏آيد، و لذا ما از شمردن آن محتملات و وجوه خوددارى مى‏كنيم، زيرا مى‏بينم شمردن و تكرار آنها جز تحير و مبهم ساختن الفاظ آيه ثمره‏اى ندارد، و اگر كسى طالب باشد كه به آن وجوه اطلاع پيدا كند بايد به جزء هفتم از تفسير روح البيان تاليف آلوسى و مجمع البيان و تفسير رازى و ساير تفاسير مشروحه مراجعه كند.

الميزان

. بيان آيات [توضيح آيات شريفه راجع به گواه گرفتن هنگام وصيت و حكم شهود غير مسلمان بر وصيت‏]

سه آيه اول راجع به شهادتست، و آيه آخرى هم از نظر معنى بى‏ارتباط با آنها نيست.

" يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا شَهادَةُ بَيْنِكُمْ ..."

محصل مضمون اين دو آيه اين است كه اگر يكى از مسلمين در سفر احساس كرد كه اجلش فرا رسيده و خواست تا وصيتى كند مى‏بايد دو نفر شاهد عادل از مسلمين را در حين وصيت خود گواه بگيرد. و اگر به چنين دو نفرى دست نيافت، دو نفر از يهود و نصارا گواه بگيرد، و اگر پس از مرگش اولياى او اين وصيت را نپذيرفتند و در باره آن سوء ظنى داشتند، آن دو شاهد را بازداشت مى‏كنند تا پس از نماز بر صدق شهادت خود به خداى متعال سوگند ياد كنند و به اين وسيله به نزاع خاتمه دهند. بنا بر اين اگر اولياى ميت مطلع شدند كه اين دو شاهد در شهادت خود دروغ گفته و يا در قضيه خيانت كرده‏اند آنان نيز بر صدق ادعاى خود (خيانت شهود) دو شاهد اقامه مى‏كنند. اين است آن مطلبى كه از ظاهر اين دو آيه استفاده مى‏شود.

پس اينكه فرمود:" يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا" خطاب به مؤمنين و حكم مختص به آنها است.

" شَهادَةُ بَيْنِكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ حِينَ الْوَصِيَّةِ اثْنانِ ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ" در طرف خبر يعنى" ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ" مضافى در تقدير است، و آن عبارت است از كلمه:" شهادة"، و تقدير چنين است:" شَهادَةُ بَيْنِكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ شهادة ذوا عدل منكم- حكم شهادت در بين شما وقتى كه يكى از شما را مرگ فرا ميرسد همانا اين است كه دو نفر از عدول شما بر وصيت شما شهادت دهند"، و يا اينكه مراد از" شهادت" در مبتدا" شاهد" و مصدر به معنى اسم فاعل است مثل" رجل عدل" و" رجلان عدل"، و حضور موت كنايه است از پيشامدهاى خطرناكى كه براى انسان در اثر احساس شدت خطر وادار مى‏شود كه وصيت خود                        ترجمه الميزان، ج‏6، ص: 286

 را بكند، زيرا نوعا انسان به حسب طبع خود و بدون هيچ احساس خطرى مانند مرضهاى سخت و امثال آن به اينگونه امور نمى‏پردازد.

     أطيب البيان في تفسير القرآن، ج‏4، ص: 487:

آنكه اگر كسى در مقام وصيت بر آمد بايد حضور دو نفر عادل اقرار بوصيت كند كه نتوانند ورثه يا ديگران انكار وصيت كنند و از بين برود و جزو ميراث شود و همچنين حق ورثه از بين نرود اگر مالى دارد كه ورثه اطلاع ندارند و لذا گفتند وصيت در چند مورد واجب است اگر دينى دارد بايد اداء كند يا وصيت كند كه (اطيب البيان في تفسير القرآن، ج‏4، ص: 488)

حق ديان از بين نرود و از اين باب است اگر خمس يا زكاة يا مظالم بر ذمه او است و همچنين اگر واجبى بر عهده او است مثل حج، كفاره نذر و عهد و قسم و مطلق حق الناس و حق اللَّه چه مالى باشد و چه غير مالى مثل صلوة و صيام و همچنين اگر امانتى از كسى كه در يد او هست و همچنين اگر مالى دارد در جايى يا نزد كسى كه ورثه اطلاع ندارند و در غير موارد وجوب مستحبّ است تا ثلث مالش را براى مصارف خيريه تعيين كند كه در حديث است‏

 (من مات بلا وصية مات ميتة الجاهلية)    

 2(مطلب دوم) 

اگر دست رسى ندارد نزد مؤمنين وصيت كند نزد دو نفر از كفار كه اطمينان بآنها داشته باشد بخصوص در مسافرت كه اغلب اتفاق ميافتد وصيت كند و اين دو نفر شاهد بايد بمقتضاى اين آيه بعد از نماز عصر كه مورد اجتماع مسلمين است اداء شهادت كنند و بر طبق آن قسم خورند در صورتى كه ظنين باشيد كه بر خلاف واقع شهادت دهند و طريقه قسم كه ما كتمان شهادت نميكنيم و براى ثمن قليل بر خلاف واقع شهادت نميدهيم و لو مورد شهادت خويشاوندان خود ما باشند كه اگر چنين كنيم آثم و گناهكار هستيم.

 3(مطلب سوم)

شرح الفاظ آيه شريفه (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا) دستور العمل است براى جميع مؤمنين كه در مقام وصيت بر آيند و اخبار در تأكيد باين امر بسيار است و وقت آن وسعت دارد لكن در موردى كه آثار مرگ ظاهر ميشود مضيق ميگردد لذا ميفرمايد شَهادَةُ بَيْنِكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ يعنى بايد شاهد بين شما باشد در موقعى كه آثار مرگ ظاهر شود حِينَ الْوَصِيَّةِ زمانى كه در مقام وصيت بر آمديد اثنان دو نفر شاهد كه صدق بينه شرعيه بكند ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ كه از شرائط بينه عدالت شرعيه است و مسئله عدالت در موارد بسيارى شرط است                      (  أطيب البيان في تفسير القرآن، ج‏4، ص: 489)

 در مرجع تقليد، در حكم حاكم، در قاضى، در شاهد، در موضوع طلاق، در اثبات موضوعات مثل طهارت و نجاست و قبله و وقت و رؤيت هلال و تعيين قيم و غير اينها از موضوعات مگر در موارد خاصه كه اعتبار چهار شاهد شده.

أَوْ آخَرانِ مِنْ غَيْرِكُمْ يعنى غير از مسلمين و اين تخيير نيست بلكه ترتيب است يعنى اگر دست رس بمسلمين نيست بى‏وصيت نميرد لا اقل دو نفر از كفار را شاهد بگيرد.

إِنْ أَنْتُمْ ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ تعيين مورد است چون در حضر غالبا مؤمنين هستند و لكن در سفر بسا دست رسى بمؤمنين نيست.

فَأَصابَتْكُمْ مُصِيبَةُ الْمَوْتِ يعنى اگر آثار موت نيست بكافر وصيت نكند تا دست رسى بمؤمنين پيدا كند و اما اگر آثار موت ظاهر شد كه اگر وصيت نكند بى‏وصيت از دنيا ميرود لكن اين دو شاهد كافر چون بينه شرعيه نيست.

تَحْبِسُونَهُما مِنْ بَعْدِ الصَّلاةِ نه معناى حبس زندان است بلكه مراد نگاه داشتن آنها است تا بعد از نماز و در اخبار دارد بعد از نماز عصر اگر اطمينان بصدق آنها هست كافيست براى اثبات وصيت و اگر احتمال يا مظنه بكذب آنها داده شد چون اثبات وصيت بشهادت آنها نميشود بايد بر طبق شهادت خود قسم ياد كنند فَيُقْسِمانِ بِاللَّهِ إِنِ ارْتَبْتُمْ و كيفيت قسم آنها اين نحو باشد لا نَشْتَرِي بِهِ ثَمَناً يعنى شهادت دروغ نميدهيم و نمى‏فروشيم بواسطه گرفتن ثمن كسى كه چيزى را ميفروشد البته ثمن آن را ميخرد و اشتراء ميكند.

وَ لَوْ كانَ ذا قُرْبى‏ يعنى طرف دارى خويشاوندى نميكنيم وَ لا نَكْتُمُ شَهادَةَ اللَّهِ و كتمان شهادت كه خدا امر فرموده نمى‏كنيم و بر خلاف حق شهادت نميدهيم كه اين گناه بزرگى است كه تعبير از او بشهادت زور مى‏كنند زيرا اگر چنين كنيم إِنَّا إِذاً لَمِنَ الْآثِمِينَ از گنه‏كاران بشمار مى‏رويم آنهم با انضمام بيمين غموس[سوره المائدة (5): آيه 107]

حكم وصيت:

 حكم مسئله در مورد وصيت بايد دو نفر شاهد عادل شهادت دهند تا ثابت شود و اگر در جايى باشد كه دست رسى بمؤمن عادل نباشد دو نفر از اهل ذمه كه مورد وثوق در مذهب خود باشند و اگر اينها هم نباشند دو نفر مجوس كه در حكم اهل ذمه هستند و در بعضى اخبار اولا دو نفر از مسلمين عامه بعدا اهل ذمه بعدا مجوس باشند و اينها پس از شهادت بايد قسم هم ياد كنند كه شهادت آنها حق است و اين جمله از آيه قبل استفاده ميشود بعد از آن اگر ورثه تكذيب كردند اينها را و آثار كذب هم ظاهر شد اگر دو شاهد عادل اقامه كردند بايد طبق آن عمل كرد زيرا مدعى هستند و البينة على المدعى و اگر عادل نباشند منضم بقسم ميشود در صورتى كه دو شاهد اولى عادل نباشند و بر طبق آن حكم ميشود بلى اگر طرفين عادل باشند تساقط ميكنند چون تعارض بينتين است و حكم قسم جارى ميشود بعد از اين دو جمله شرح آيه شريفه واضح ميشود.

فَإِنْ عُثِرَ عَلى‏ أَنَّهُمَا اسْتَحَقَّا إِثْماً واضح شد كه آن دو نفر شاهد اولى كذاب بودند فآخران يعنى دو شاهد ديگر كه از مسلمين باشند يَقُومانِ مَقامَهُما قيام كنند مقام آن شاهد اولى مِنَ الَّذِينَ اسْتَحَقَّ عَلَيْهِمُ الْأَوْلَيانِ يعنى از كسانى كه اولياء ميت استحقاق دارند بعضى از مؤمنين و كلمه اوليان يعنى دو نفر ولى ميت اگر اين دو شاهد عادل باشند حق ورثه ثابت ميشود و اگر غير عادل باشند فيقسمان بايد قسم ياد كنند باللّه قسم شرعى لَشَهادَتُنا أَحَقُّ مِنْ) أطيب البيان في تفسير القرآن، ج‏4، ص: 492(

 شَهادَتِهِما

 معنى اين نيست كه شهادت آنها هم حق است چنانچه مى‏گويى على عليه السلام احق بخلافت است از ابى بكر يعنى اين حق است و او باطل.

وَ مَا اعْتَدَيْنا و ما تجاوز از حق نميكنيم و بر خلاف حق شهادت نميدهيم إِنَّا إِذاً لَمِنَ الظَّالِمِينَ ما اگر بر خلاف حق شهادت دهيم ظالم هستيم.

ذلِكَ أَدْنى‏ أَنْ يَأْتُوا بِالشَّهادَةِ عَلى‏ وَجْهِها أَوْ يَخافُوا أَنْ تُرَدَّ أَيْمانٌ بَعْدَ أَيْمانِهِمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اسْمَعُوا وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ (108) [سوره المائدة (5): آيه 108]

اين قسم نزديك‏تر است بر اينكه شهادت بر وجه خودش واقع شود يا مورد خوف باشد اينكه رد شود قسم باولياء ميت بعد از قسم آن دو نفر وصى و از خداوند بپرهيزيد و بر خلاف واقع شهادت ندهيد و دستورات او را بشنويد و خداوند هدايت نميفرمايد طائفه فاسقين را.

ذلِكَ أَدْنى‏ چه بسا بعضى حاضر هستند بشهادت دروغ اما اگر بنا بر قسم شد جرئت نميكنند بر خلاف واقع قسم ياد كنند أَنْ يَأْتُوا بِالشَّهادَةِ عَلى‏ وَجْهِها مطابق با واقع اتيان بشهادت كنند أَوْ يَخافُوا زيرا خوف قسم دروغ بيش از خوف شهادت دروغ است أَنْ تُرَدَّ أَيْمانٌ يعنى باولياء ميت كه قسم ياد كنند كه دو شاهد اولى بر خلاف واقع شهادت دادند بَعْدَ أَيْمانِهِمْ بعد از آنكه دو شاهد اولى قسم ياد كردند كه شهادت ما مطابق حق و واقع بوده.

وَ اتَّقُوا اللَّهَ كه شهادت دروغ و يمين غموس دو معصيت بسيار بزرگ است هم جنبه حق اللَّه دارد هم جنبه حق الناس وَ اسْمَعُوا يعنى اطاعت كنيد فرمايشات الهى را و گوش شنوا داشته باشيد وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ شهادت دروغ و قسم دروغ فسق ميآورد و از راه هدايت منحرف ميشود..

نمونه

كلمه" حين" ظرفى است متعلق به شهادت، يعنى شهادت در حين وصيت. و معنى" عدل" همان استقامت است، و مقام خود قرينه است بر اينكه مراد از اين استقامت، استقامت در امر دين است، به همين جهت بايد گفت مراد از كلمه" كم" در" منكم" مسلمين، و مراد از" غيركم" در" او من غيركم" غير مسلمين هستند نه اينكه مراد خويشان و غير خويشان باشد.

چون خداى تعالى مقابله انداخته است بين كلمه" اثنان- دو نفر" و بين كلمه" آخران- دو نفر ديگر" سپس اثنان را هم با" ذوا عدل" و هم با" منكم" توصيف كرده و فرموده: دو نفر عادل از خودتان. بخلاف كلمه" آخران" كه تنها با" من غيركم" و بدون تكرار" ذوا عدل" توصيف شده و معلوم است كه اتصاف به استقامت در دين و عدم اين اتصاف در مسلمان و غير مسلمان فرق مى‏كند نه در خويشاوند و غير خويشاوند، خلاصه مسلمان و غير مسلمان است كه يكى متصف به استقامت در دين هست و ديگرى نيست، و اگر اين اتصاف بود و نبودش دائر مدار خويشى و بيگانگى بود جهت نداشت كه در شاهد عدالت را معتبر كند و بفرمايد اگر شاهد، فاميل مشهود له هستند بايد عادل باشند و اما اگر نسبت به او بيگانه‏اند لازم نيست عادل باشند.

بنا بر اين، ترديدى كه در جمله" أَوْ آخَرانِ مِنْ غَيْرِكُمْ" هست بر اساس ترتيب است، يعنى اگر دو نفر از مسلمانان هستند كه بر اين وصيت شهادت دهند شهادت غير مسلمان كافى نيست، و گرنه شهادت دو نفر غير مسلمان كافى است. و اين ترتيب از قرينه مقام استفاده ميشود و اين قرينه عينا همان قرينه‏ايست كه باعث شده جمله" إِنْ أَنْتُمْ ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ فَأَصابَتْكُمْ مُصِيبَةُ الْمَوْتِ" قيدى باشد متعلق به جمله" أَوْ آخَرانِ مِنْ غَيْرِكُمْ" زيرا طبعا وقتى زندگى مسلمان در بين مجتمع اسلامى باشد محتاج نمى‏شود به اينكه در وصيت خود دو نفر غير مسلمان را گواه بگيرد، بخلاف حالت سفر و سير در زمين كه در چنين حالتى احتمال چنين پيشامدها و اضطرار و احتياج به استشهاد از غير مسلمان هست. و قرينه مقام يعنى مناسبت بين حكم و موضوع و ذوقى كه از خصوص كلام خداى تعالى اتخاذ و استفاده مى‏شود دلالت دارند بر اينكه مراد از غير مسلمان، تنها اهل كتاب يعنى يهود و نصارا هستند. براى اينكه كلام خداى تعالى در هيچ موردى مشركين را به هيچ گونه شرافتى تشريف نفرموده است.

و اينكه فرمود:" تَحْبِسُونَهُما مِنْ بَعْدِ الصَّلاةِ" معنايش اين است كه آن دو شاهد را توقيف كنند چون حبس همان توقيف است." فَيُقْسِمانِ بِاللَّهِ" پس به خدا سوگند ياد مى‏كنند" إِنِ ارْتَبْتُمْ" در صورتى كه شما در آنچه وصى راجع به امر وصيت و يا راجع به اموال ميت

 اظهار مى‏كند در شك و ترديد بوديد. سوگندى هم كه مى‏خورند بدين طريق است كه مى‏گويند:" لا نَشْتَرِي بِهِ ثَمَناً وَ لَوْ كانَ ذا قُرْبى‏" يعنى ما از شهادتى كه نسبت به گفته‏هاى وصى مى‏دهيم سود مادى را نمى‏خواهيم اگر چه وصى، خويشاوند ما باشد. و بدست آوردن سود مادى بوسيله شهادت به اين است كه شاهد به منظور رسيدن به منفعتى از قبيل مال و جاه و يا اقناع و عواطف قرابت در شهادت خود از راه حق منحرف شود و شهادت خود را به ازاى اين غرضهاى مادى كه بهايى است كم و بى ارزش بذل كند. و بعضى‏ها گفته‏اند ضمير در" به" به" يمين" بر مى‏گردد، و بنا بر اين گفته، معنى چنين مى‏شود: ما از اين سوگند خود دنياى بى ارزش و اندك را در نظر نداريم. و لازمه اين گفته اين است كه سوگند دو نوبت اجرا شود يكى براى اثبات وصيت، بار ديگر براى اثبات سوگند اول، و آيه از افاده اين معنا بسيار بعيد است.

و اينكه فرمود:" وَ لا نَكْتُمُ شَهادَةَ اللَّهِ" معنيش اين است كه ما شهادت بر خلاف واقع نمى‏دهيم،" إِنَّا إِذاً لَمِنَ الْآثِمِينَ" چون در اينصورت ما از گناهكاران و حاملين و زر و گناه خواهيم بود. اين جمله نظير عطف تفسير است بر جمله" لا نَشْتَرِي بِهِ ثَمَناً" و اضافه شهادت به كلمه" اللَّه" در" شهادة اللَّه" يا از اين نظر است كه خداى تعالى واقع را مى‏بيند، همانطورى كه گواهان ديده‏اند. پس در حقيقت همانطورى كه شهادت، شهادت آن دو است شهادت خدا هم هست و چون خداوند سزاوارتر است به ملك، پس در حقيقت شهادت در اصل حق خداوند و ملك اوست و آن دو تبع و طفيل‏اند، كما اينكه فرمود:" وَ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً" «1» و نيز فرموده:

" وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْ‏ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ" «2» و يا از نظر اين است كه شهادت حقى است كه خداوند آن را بين بندگان خود مقرر فرموده، و واجب است بر ايشان كه آن را آن چنان كه هست و بدون تحريف اقامه كنند و چيزى را از آن كتمان ننمايند، كما اينكه از همين نظر گفته مى‏شود:

" دين خدا" با اينكه دين، روش بندگان خدا است و نيز از همين نظر فرموده:" وَ أَقِيمُوا الشَّهادَةَ لِلَّهِ" «3» و نيز فرموده:" وَ لا تَكْتُمُوا الشَّهادَةَ" «4».

" فَإِنْ عُثِرَ عَلى‏ أَنَّهُمَا اسْتَحَقَّا إِثْماً"" عثور" بر هر چيز، اطلاع بر آن و يافتن آن است.

و آيه حكم آنجايى را بيان مى‏كند كه معلوم شود شهود خيانت كرده‏اند و در شهادت خود دروغ گفته‏اند، و مراد از استحقاق" اثم" خيانت و ارتكاب گناه است.

گفته مى‏شود:" استحق الرجل" يعنى فلانى گناه كرد و اينكه مى‏گويند:" استحق فلان اثما على فلان" كنايه است از ايراد خيانت بر او. و از همين جهت در جمله:" اسْتَحَقَّ عَلَيْهِمُ الْأَوْلَيانِ" كلمه" استحق" با لفظ" على" متعدى شده است، يعنى آن دو شاهدى كه از جهت وصيت نزديك‏ترند به ميت و با دروغ و خيانت خود بر اولياى ميت خيانت كردند، و معنى:" استحق الرجل" در اصل اين است كه فلان مرد خودش خواست تا در حقش كيفر گناه ثابت شود.

بنا بر اين، استعمال كنائيش از قبيل اطلاق طلب است و اراده مطلوب و وضع طريق است در جاى هدف و مقصود و كلمه" اثم" در" اسْتَحَقَّا إِثْماً" نيز مبنى بر همان چيزى است كه در" إِنَّا إِذاً لَمِنَ الْآثِمِينَ" گذشت.

" فَآخَرانِ يَقُومانِ مَقامَهُما" يعنى اگر معلوم شد كه آن دو شاهد با دروغ و خيانتى كه كرده‏اند مستحق كيفرند، دو شاهد ديگر بجاى ايشان و بر دروغ و خيانت شان شهادت مى‏دهند.

 [وجه صحيح در معناى جمله:" مِنَ الَّذِينَ اسْتَحَقَّ عَلَيْهِمُ الْأَوْلَيانِ" در آيه شريفه‏]

" مِنَ الَّذِينَ اسْتَحَقَّ عَلَيْهِمُ الْأَوْلَيانِ" اين جمله در موضع حال است، يعنى در حالى كه اين دو شاهد جديد از كسانيند كه آن دو شاهد اول كه از جهت وصيت نزديك‏تر به ميت هستند بر آنان خيانت نمودند.

فخر رازى هم كلمه" اوليان" را همين طور معنا كرده و حاصل معنا اين است كه: اگر معلوم شد شهود اول يعنى كسانى كه قبل از كشف خلاف از جهت وصيت نزديك‏تر به ميت بودند، به اولياى ميت خيانت ورزيده‏اند، در اين صورت دو تن از همان اولياى ميت اقامه شهادت مى‏كنند، و اين معنا وقتى صحيح است كه كلمه:" استحق" مبنى بر فاعل (بكسر همزه و فتح تا) قرائت شود كما اينكه بنا بر روايت حفص، عاصم چنين قرائت كرده، و اما بنا بر قرائت جمهور كه كلمه مزبور را به صيغه مجهول (يعنى به ضم همزه و تا) خوانده‏اند ظاهر سياق چنين مى‏شود كه" اوليان" مبتدا و خبرش جمله" فَآخَرانِ يَقُومانِ مَقامَهُما" بوده باشد، و بخاطر عنايتى كه نسبت به جمله خبريه داشته آن را جلوتر از مبتدا ذكر فرموده. و بنا بر اين قرائت، معنى آيه چنين مى‏شود: اگر معلوم شد آن دو تن شاهد مستحق كيفر گناه شده‏اند پس دو شاهد ديگر كه دو تن ديگر از اقرباى ميت‏اند قائم مقام دو تن شاهد نخستين مى‏شوند. و از عاصم- البته به طريق ابى بكر و حمزه و خلف و يعقوب- نقل شده كه وى بجاى كلمه" اوليان"،" اولين" كه جمع" اول" و در مقابل و ضد كلمه" آخر" است قرائت كرده، و اين كلمه بظاهر به معناى اولياء                        ترجمه الميزان، ج‏6، ص: 289

 و نزديكان است حالا يا وصف است از براى كلمه" الذين" يا بدل است از آن.

" فَيُقْسِمانِ بِاللَّهِ" اين جمله تفريع است بر جمله" فَآخَرانِ يَقُومانِ مَقامَهُما ..." و نتيجه‏اى است از اين مقدمه. يعنى لا جرم دو شاهد ديگر كه از اولياى ميت هستند قائم مقام آن گواهان مى‏شوند." لَشَهادَتُنا" چنين سوگند ياد كنند: كه شهادت ما بر دروغ و خيانت آنان" أَحَقُّ مِنْ شَهادَتِهِما" به حق نزديك‏تر است از شهادت دروغى‏شان و ادعايشان بر امر وصيت" وَ مَا اعْتَدَيْنا" و ما در اين شهادتى كه بر خلاف شهادت آنان مى‏دهيم بناى تعدى نداريم، چون اگر بناى تعدى داشته باشيم" إِنَّا إِذاً لَمِنَ الظَّالِمِينَ" محققا و بى شك از ستمكاران خواهيم بود.

" ذلِكَ أَدْنى‏ أَنْ يَأْتُوا بِالشَّهادَةِ عَلى‏ وَجْهِها أَوْ يَخافُوا أَنْ تُرَدَّ أَيْمانٌ بَعْدَ أَيْمانِهِمْ ..."

اين آيه شريفه در مقام بيان حكمت تشريع است، و آن اين است كه اين حكم به اين ترتيبى كه خداى تعالى مقرر داشته براى رسيدن به واقع نزديك‏ترين راه است به احتياط و هم به اينكه شهود در شهادت خود تعدى نكنند و بترسند از اينكه مشتشان باز شده و شهادتشان بعد از قبول رد شود.

آرى، انسان داراى هواى نفسى است كه دائما او را دعوت مى‏كند به اينكه از هر چيزى كه برايش ميسور است كام دل بگيرد، و آنچه را كه هوس مى‏كند مرتكب شود، چه اينكه هوسرانى مشروع باشد و چه نامشروع، چه عدالت باشد و چه ظلم و تجاوز به حق ديگران و غلبه بر آنان. انسان طبعا چنين است، مگر اينكه مانعى در كار خود ببيند كه او را از اين تجاوزات باز دارد، و قوى‏ترين موانع نفسانى همانا ايمان به خدايى است كه برگشت همه                        ترجمه الميزان، ج‏6، ص: 290

 بندگان و حساب اعمال آنان و قضاوت در بين شان و پاداش مستوفاى كار نيك‏شان به دست اوست، و وقتى مساله وصيت، حقيقت امرش بر حسب فرض پوشيده و مجهول باشد براى كشف آن جز شهادت كسانى كه متوفى، ايشان را بر وصيت خود گواه گرفته راه ديگرى نيست، بنا بر اين قوى‏ترين چيزى كه انسان را نسبت به راستگويى گواهان مطمئن مى‏سازد اين است كه از ايمان درونى آنان استفاده نموده و از آنان سوگند به خداوند (يمين) گرفته شود، و به فرض اينكه معلوم شد در اين شهادت دروغ گفته و خيانت كرده‏اند سوگند را به ورثه و اولياى ميت برگردانيده و آنان را بر خيانت گواهان سوگند داد، و اين دو كار يعنى سوگند دادن آن دو گواه و پس از آن رد سوگند به ورثه بهترين وسيله است براى وادارى شهود به راستى و قوى‏ترين موانع است از انحراف شان.

خداى تعالى پس از بيان اين حكم مردم را موعظه و انذار نموده و فرموده:" وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اسْمَعُوا وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ" و معنى آن روشن است.

چكيده كلي كنفرانس:

- بررسی اجمالی درونمایه‌ی آیه‌ها

آ. منظور از «شهادت» در آیه (سه احتمال)

- گواهی حقوقی از ادله‌ی اثبات دعوی (وجه ارجح)س

- شهادت به معنی حضور (1) (ب وصی‌ها در کنار محتضر)

- گواهی در جایگاه سوگند به خداوند مانند  لعان

ب. مصداق «منکم» و «من غیر کم»: 

1- «از مسلمانان» و «از جز مسلمانان» (کافران ذمی: یهود و نصاری)

2- «از خویشاوندان» (اقارب) و «از بیگانگان» (ناپایداری هم خویشان)

نکته: مدوی از امام باقر و صادق علیها السلام- موید نظر نخست است.

.           مصداق «الصلاه» :

1-     نماز عصر (مدو از امام صادق علیه السلام )

2-    نماز ظهر یا عصر

3-    نماز خود اهل کتاب (: نظر ابن عباس)

ت. علت اضافه‌ی «شَهَدَه» به «اْللَّمهِ»

1- فرمان خداوند به برپاداشتن گواهی و نهی از پنهان کردن آیه (در : «وَ أَقِیمُواْ الْشَّهَدَهَ لِلَّمِه»؛ طلاق / 2 و نیز: « وَ لَاتَکتُمَواْ اَلشَّهدَهَ وَ مَن یَکْتُمْهَا فَإِنَّهُ ءَاثِمٔ قَلْبُهُ» ؛ بقره/ 283).

2- ملکیت خداوند نسبت به گواهی از روی شاهد بودن خدا نسبت به کارها)

ت.خاستگاه «اثم» (گناه) :

1- خیانت در وصیتس یا وصایت

2- دروغ و خیانت در گواهی

ج. مرجع ضمیر در «علی انهما» :

1- دو وصی (احتمال مرجوع)

2- دو گواه

ح. مصداق «اخدان» : دو تن از وارثان مرد یا از موصی لهم

ح. مرجع اسم اشاره‌ی «ذلک»:

1- حکم گفته شده در سخنان پیشین «تحلیف شهود»

خ. علت جمع بستن ضمیرها در آیه‌ی 108 (بر خلاف دو آیه‌ی پیشین): فراگیری حکم‌ها نسبت به همه‌ی گواهان

د. مفهوم دو جمله‌ی «و اتقوا الله و اسمعوا» : این دو عبارت گر چه مطلق هستند، ولی ظاهر  نهی از کژی در کار وصایت و یا گواهی در وصیت و خیانت در آن و نیز سبک شمردن سوگند به خداست.

د. فشرده‌ی درون مایه‌ی دو آیه‌ی 106 و 107 و جان سخن آنها:

«هر گاه مسلمانی دریابد که مرگش فرا رسیده و یا آن که در حال احتضار باشد و بخواهد وصیت کند، شایسته بود که دو مسلمان عادل را در وصیت (تکمیلی و یا عهدی) خود به گواهی گیرد تا از ارزش اثباتی آن بهره بوده شود. کنون اگر وصیتکننده (موصی) وضعیتی داشت که دست رسی به مسلمانان برایش شدنی نمی‌بود مثلا در سفر بود ( چنان که در آیه نیز قید شده) باید دو مرد ذمی (یهودی و یا نصرانی) را گواه گیرد. چنان ؟ پس از مردن موصی، وارثان و یا موصی لهم به آن دو گواه ذمی گمان بد بردند که شاید در کار خود دست به خیانتی زده و یا دروغی گفته‌اند، باید آن دو را با شراط «تعلیظ یمین» سوگند داده (یعنی در شرایط زمانی و مکانی ویژه برای غلظت بخشیدن به سوگند: در مسجد، پس از نماز («من بعد الصلوه» آیه 106) و مانند آنها) ولی اگر پس از آن، با بینه یا اماره‌ای دیگر به این پی برده شود که گواهان دچار گناهس خیانت و یا دروغ شده‌اند و از این رو، وارثان و یا موصی لهم ادعایی در برابر آنها دارند، باید دو تن از میان خود را برای سوگند در این باره جایگزین آن دو کنند».س

3- چکیده‌ی داده‌یها فقهی آیه‌ها

3-1- آیه به «اشهاد برای وصیت» امر ارشادی دارد. در فقه نیز آمده که گواه گرفتن برای وصیت مستحب است.س

3-2 گواهی ذمی به اجماعس در هیچ جا پذیرفته نمی‌شودع ولی این آیه مخص همه‌ی عموم‌های است که بر اعتبار شرط ایمان (به معنای اخصش: شیعه‌ی دوازده امامی)س و عدالت در شاهد دلالت دارند، البته این دیدگاه فقیهان امامیه است. اهل سنت، به دلیل اجماع پیش گفته، حکم آیه را منسوخ می‌دانند که با امکان تنزل آن به تخصیص، احتمال نسخ مردود است:هر چند که دلیل‌های دیگری ینز برنسخ نشدن آن هست. مانند این که نسخ مربوط به دوره‌ی تشریع است، در حالی که این آیه از جمله‌‌ی واپسین آیه‌هایی است که بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده است.

3-3 برای درستی گواهی دو مرد ذمی شرط است که امکان دست رسی به مسلمانان بنا شد، ولی در سفر بودن چنان که در آیه آمده، شرط نیست. یاد کردن این شرط در آیه «قضیه فی واقعه» و نیز مصداق بارز دست رسی نداشتن به مسمانان است.

3-4 از آن جایی که پذیرش گواهی ذمیان استثنایی بر اصل قاعده است. باید در بیرون رفتن از عموم و اصل به اندازه‌ی متقین بسنده نمود. گروهی برآنند که این اندازه‌ی مورد یقین این است که آن دو مرد ذمی در دین خود گونه‌ای عدالت داشته و یا به دیگر سخن، نزد هم کیشان خود «مرضی» باشند و از این رو گفته‌اند که شاید منظور از «عمل» در‌ آیه هدف «وثاقت» و درست کاری باشد.

3-5 برخی از فقیهان چون علامه‌ی حلی ذمیان نیکوکار (مرخصی) را حتی بر مسلمانان فاسق و یا «مجهول الحال» مقدم می دارندغ ولی اگر اصل در حال مسلمانان را عدالت بدانیم، ترجیح ذمیان بر گروه دوم اندکی دشوار  خواهد بود.

3-6 فقیهان امامیه (گویا به اجماع) برآنند که تنها وصیت تکمیلی (یا وصیت به مال با گواهی